گنجور

 
عراقی

چون بدید این غزل بدین سان خوب

ملتفت شد به طالب آن مطلوب

دست یازید و بر گرفت و بخواند

در بد و نیک این سخن می‌راند

چون به آخر رسید خوش بگریست

گفت: بیچاره این عراقی کیست؟

گفتم: ای جان جان، من مسکین

در بیابان عشق گفته‌ام این

گفت: آنگه شود مرا باور

که بدین قافیت یکی دیگر

بر بدیهه بگویی اندر حال

باشد این در فراق و آن ز وصال

آن غزل در فراق جانان بود

وین یکی در وصال باید زود

گفتم: ای مایهٔ سخن گفتن

از تو بنوشتن و ز من گفتن

گفت: کو کاغذ و دوات و قلم؟

دادمش: تا نوشت این غزلم: