عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۳

لاف عشق تو در زمانه بسی است

تیر چشم تو را نشانه بسی است

راه عشق تو گر چه ناموس است

در ره وصلت آستانه بسی است

خون همی گریم و فراق تو را

این چنین نقد در خزانه بسی است

رایگانی یگانه شو با من

گر چه چون من تو را یگانه بسی است

سیری از من نپرسمت که چراست

زآن که ناخواست را بهانه بسی است

از تو محروم من نیم تنها

سود ناکرده در زمانه بسی است

خود ندانم که از که می‌نالم

آتش عشق را زبانه بسی است

در میان آی چون عمادی را

از تو اندوه بی‌کرانه بسی است