بخش ۳۶ - به درک فرستادن مختار منقذ ابن مره ی عبدی قاتل علی اکبر (ع) را
همانگه یکی از غلامان پیر
بیامد ببوسید پیش سریر
یکی زشت مردش گرفتار بند
بداندیش و نستوده ناهوشمند
که او منقذ مره اش نام برد
دلش تیره از بدگهر مام بود
چه گویم نگویم که را کشته بود
که را؟ تن به خون اندر آغشته بود
که ترسم دل مرتضی بشکند
حسن (ع) درجنان دست برسر زند
پیمبر (ص) ز سوگش بنالد به درد
شود چهر ه ی بانوی خلد، زرد
شود تازه داغ دل باب او
همان عمه و مام بی تاب او
چو مختار دید آن بداندیش را
ستمکار بی دین بد کیش را
فرود آمد از تخت و بر خاک سود
دو روی و خدا را ستایش نمود
بزد بانگ بر او که ای بد نژاد
تو را از کف من رهایی مباد
بسی در قفای تو بشتافتند
به نیروی بخت آخرت یافتند
ندانستی ای دشمن کردگار
به زشتی سرآید تو را روزگار
مرا بر شما کردگار جهان
کند حاکم و چیره و قهرمان
تو را گر زهم بگسلم بند بند
نباشد مرا کشتنت سودمند
که خون پلیدت نریزد به هیچ
از آن پس که کردی زگیتی بسیچ
ولی کشتنت هم به دست من است
گرت سر نبرم شکست من است
گرت زنده مانی، به دیگر سرای
بمانم خجل پیش کیهان خدای
تو دانی چه کردی، که را کشته ای؟
به خون جسم پاک که آغشته ای؟
نبیره ی نبی (ص) را بکشتی به تیغ
زقتل تو من هم ندارم دریغ
از آن پیش کارم زمانت به سر
یکی باز گو با من ای بدگهر
که فرزند شه را بکشتی چرا؟
پی سیم و زر، دین بهشتی چرا؟
بگفت: ای طرازنده خرگاه را
نه تنها بکشتم من آن شاه را
هزاری سوار از دلیران کار
مرا بود درکشتنش دستیار
امیرش بگفت: ار بدینسان نبود
که یارست بر وی نبرد آزمود
بدان تاجور حیدر ثانیا
نکشتش یکی تن به آسانیا
نجنبید مهرت بدان روی و موی
که شمشیر کین آختی سوی اوی
چرا بودی ای بدگهر سنگدل؟
نگشتی زکردار خود تنگدل؟
بگفت این و بارید خون از دو چشم
دریده گریبان طاقت زخشم
سه حمله به لشگر دلیرانه برد
هزاری که از تیغ او جان سپرد
هرآنکس که آن دست و شمشیر دید
دل از هستی خویش یکجا برید
تو پنداشتی مرتضی زنده شد
به ترک سران تیغ بارنده شد
اگر چند کودک بد و خردسال
کس از سالخوردان نبودش همال
نبودی اگر تشنه در دشت جنگ
ندادی پی زیست، ما را درنگ
بدم من سواره به قلب سپاه
به نزد عمر در صف رزمگاه
بدیدم چو سیمای والای او
همان فره و برزو بالای او
همانگه دل و دستم از کار شد
مرا سست نیروی پیکار شد
سپه را بدیدم به رخ رنگ مرگ
نشسته است و لرزنده چون بید برگ
نه دستی توانست تیغ آختن
نه در توسنی زهره ی تاختن
هم آخر سرآمد ورا روزگار
زتیغ من اندر صف کارزار
بفرمود پس مهتر ارجمند
گسستند اندام او بندبند
سرش برگرفتند و آتش زدند
به شکرانه حق را ثناگر شدند
دگر روز آن ملحد زشت روی
که عبداله مسلم ازکین اوی
به خون خفت در پهنه ی رزمگاه
سر و جان خود کرد قربان شاه
کشاندند و بردند نزدش اسیر
چو دیدش جهانجوی روشن ضمیر
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، مختار ثقفی با یکی از غلامان قدیمی خود صحبت میکند که به او خبر میدهد یکی از دشمنانش (که مردی زشتخلق و بداندیش است) در بند است. مختار بر احساسات و اندوه خود کنکاش میکند و از کشتار نوه پیامبر (حسن ع) و چگونگی کشته شدن او سخن میگوید. او به دشمن میگوید که خون او بیاهمیت است و او را تهدید میکند. سپس از او میخواهد تا دلیل کشتن فرزند پیامبر را بگوید. دشمن پاسخ میدهد که او نه تنها حسن را کشته، بلکه هزاران سوار دیگر را هم آورده و مختار را متهم میکند که اگر نبود، او نیز نمیتوانست حسن را بکشد. مختار با ناامیدی از او میپرسد که چرا به این عمل دست زده است و در نهایت، به سرنوشت او اشاره میکند و از پیروزی بر دشمنان سخن میگوید. شعر به طور کلی نظر به فداکاری، شجاعت و انتقام در زمان مختار را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: در همان لحظه، یکی از خدمتکاران سالخورده آمد و پیش پای پادشاه تعظیم کرده و بوسهای بر زمین زد.
هوش مصنوعی: یک مرد زشت و بیخود به دام افکار بد و ناپسند گرفتار شده است.
هوش مصنوعی: آن کسی که خود را نجاتدهندهای از غمها میداند، دلش به خاطر ریشهاش از خانوادهای آلوده به بدی، تیره و تار است.
هوش مصنوعی: چه بگویم یا نگویم که چه کسانی کشته شدهاند؟ همه جا خون پاشیده شده و تنها به خون آغشته شدهاند.
هوش مصنوعی: میترسم دل حضرت مرتضی بشکند و حسن (ع) در بهشت بر سر خود بزند.
هوش مصنوعی: پیامبر اسلام به خاطر غم و اندوهی که دارد، ناله میزند و این درد باعث میشود چهره بانوی بهشت رنگ باخته و زرد شود.
هوش مصنوعی: دل آن شخص دوباره داغ میشود و همچنان تحتتاثیر عمه و مادربزرگش قرار دارد که نگران حال او هستند.
هوش مصنوعی: وقتی مختار آن فرد بداندیش و ستمکار بیدین را دید، متوجه شد که او چه کسی است و چگونه عمل میکند.
هوش مصنوعی: از تخت خود پایین آمد و بر زمین افتاد، دو رویه بودن خود را نشان داد و خدا را ستایش کرد.
هوش مصنوعی: به او صدا زدم که ای نژاد بد، امیدوار باش که هرگز از چنگ من رها نخواهی شد.
هوش مصنوعی: بسیاری برای رسیدن به تو تلاش کردند و در نهایت به لطف شانس و روزگار، موفق شدند.
هوش مصنوعی: ای دشمن خدا، نمیدانی که روزگار به زشتی به سراغ تو خواهد آمد.
هوش مصنوعی: خداوند جهان مرا بر شما سرفراز و نیرومند قرار داده است.
هوش مصنوعی: اگر من از تو جدا شوم، حتی اگر تکهتکه هم شوی، کشتن تو برای من نفعی نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: پس از آنکه تو از جهان بسیاری را آزردی، دیگر هیچ چیز نمیتواند بر تو آسیب بزند و خون ناپاکت نریزد.
هوش مصنوعی: من میتوانم تو را بکشمت، اما اگر سر تو را نزنم، این ضعف من خواهد بود.
هوش مصنوعی: اگر تو زنده بمانی، من در دنیای دیگر شرمنده پیش خداوند بزرگ خواهم بود.
هوش مصنوعی: تو میدانی چه بر سر کسی آوردهای و چطور او را به قتل رساندهای؟ تو با خیال راحت، دست به خون انسانی بیگناه زدهای؟
هوش مصنوعی: من هم حاضرم هرچقدر که لازم باشد، در راه حمایت از نبی و درخواست انتقام از قاتلین او اقدام کنم و هیچ تردیدی در این کار ندارم.
هوش مصنوعی: قبل از این که کارم به پایان برسد، یکی دوباره به من بگو ای بدسرشت.
هوش مصنوعی: چرا فرزند یک شاه را به خاطر نقره و طلا کشتی؟ آیا بهشت را برای این چیزها میفروشی؟
هوش مصنوعی: او گفت: ای کسی که خیمه را تزئین میکنی، من فقط آن پادشاه را نکشتم.
هوش مصنوعی: هزاران سوار جنگجو برای کمک به من در کشتن دشمن وجود دارند.
هوش مصنوعی: امیر گفت: اگر کارها اینگونه بود، یار نمیتوانست به او حمله کند و نیازی به آزمودن نبود.
هوش مصنوعی: بدان که هیچ کس نتوانسته است حیدر ثانی را به آسانی از پای درآورد.
هوش مصنوعی: عشق و محبتت نسبت به آن چهره و موی زیبا حرکت نکرده است، زیرا تو شمشیر انتقام را به سمت او نشانه رفتهای.
هوش مصنوعی: چرا ای بیرحم با قلبی سخت بودی؟ چرا از رفتار خود دلتنگ نشدی؟
هوش مصنوعی: او گفت این را، و از دو چشمش خون بارید و گریبانش از شدت درد پاره شد.
هوش مصنوعی: او سه بار با شجاعت به لشکر دشمن حمله کرد و هزاران نفر را با شمشیرش از پای درآورد.
هوش مصنوعی: هر کسی که آن دست و شمشیر را دید، از دل خود و از وجودش به کلی جدا شد.
هوش مصنوعی: تو فکر کردی که مرتضی دوباره زنده شده و از سر تیغ به هوسها و خواستهها دست برمیدارد.
هوش مصنوعی: اگر در میان ما کودکانی بد و ناپخته وجود داشته باشد، این نقص میتواند ناشی از نبود راهنمایانی باتجربه و سالخورد باشد.
هوش مصنوعی: اگر تو در دشت جنگ نبودی و تشنه نمیبودیم، ما هم هرگز نمیتوانستیم برای زندگیمان تلاش کنیم و درنگ نداشتیم.
هوش مصنوعی: من به میدان جنگ میروم، سوار بر اسب و آماده نبرد، به سوی عمر و سپاهیانش نزدیک میشوم.
هوش مصنوعی: وقتی به چهرهی بلند و زیبا او نگاه کردم، همانند برتری و شکوهی که در وجودش بود را دیدم.
هوش مصنوعی: در همان لحظه، دل و دست من ناتوان شدند و قدرت مقابلهام از میان رفت.
هوش مصنوعی: سواران را دیدم که بر چهرهشان رنگ مرگ نشسته و مانند بید در حال لرزیدن هستند.
هوش مصنوعی: هیچ دستی نتوانست شمشیری را از نیام بیرون بکشد و هیچ اسبی جرئت نکرد به تاختن بپردازد.
هوش مصنوعی: در نهایت زندگی به پایان رسید و او را در میدان نبرد با شمشیر خودم به زمین زدم.
هوش مصنوعی: سپس فرمان داد تا بزرگان، عضوهای او را جدا کنند.
هوش مصنوعی: سر او را بلند کردند و به عنوان شکرگزاری، آتش روشن کردند و به ستایش حق پرداختند.
هوش مصنوعی: روزی آن فرد بیایمان و زشتچهره که عبداله مسلم را به خاطر کینه و دشمنیاش کشته بود، به سراغش میآید.
هوش مصنوعی: در میدان جنگ، جان و سر خود را به خاطر شاه فدای او کرد و به علت این فداکاری به خون خود آغشته شد.
هوش مصنوعی: او را به نزد خود کشاندند و بردند، وقتی که آن جهانجوی روشنضمیر را دید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.