گنجور

 
الهامی کرمانشاهی

شب تنهایی ای دل هر که چون غم همدمی دارد

چه غم او را که اندر خانهٔ دل محرمی دارد

به جز این زخم مردافکن که من اندر جگر دارم

هر آن زخمی که بینی در زمانه مرهمی دارد

خوش آن روزی که چون دیوانگان از سنگ اطفالم

به خون آلوده بر بینی که آن هم عالمی دارد

فشاندم تخم مهرت را به کشت سینهٔ محزون

چه غم از خشکسالی‌ها که چشمم شب نمی‌دارد

اگر لعل لبت نبود نگین جم چرا دایم

مسخّر ملک دل‌ها را به حکم خاتمی دارد

ندارد بیمی الهامی دگر از دوزخ هجران

که در خلد وصال تو روان خرّمی دارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قدسی مشهدی

ز دلها درد دل برداشتن هم عالمی دارد

به بالای غم من ریز گو هرکس غمی دارد

طبیعی نیست با مردم، تواضعهای می‌خواران

ملایم می‌نماید خار تا اندک نمی دارد

من از تنهایی خود گر زنم فریاد، معذورم

[...]

ادیب الممالک

ازین مکتوب دانستم که دلدارم غمی دارد

چو زلف خود شبی تاریک و روز درهمی دارد

چرا نالد ز غم ماهی که بر تخت شهنشاهی

ز جم جام، از خضر لعل، از سلیمان خاتمی دارد

نفرساید ز فرعون آنکه در جیش ید بیضا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه