گنجور

 
الهامی کرمانشاهی

عید غدیر آمد ای ماه میگسار

بنشین و می بده برخیز و می بیار

گِردِ ستم نگرد‌، راه کرم بپوی

بیخ جفا بکن‌، شاخ وفا بکار

باب سرا ببند‌، بند قبا گشا

دستی فشان به رقص‌، چنگی بزن به تار

امروز از شرف اندر غدیر خم

شد مرتضی علی سلطان تاجدار

چون در غدیر خم خیرالبشر رسید

از حجة الوداع با عزّ و اقتدار

از درگه جلیل‌، جبریل پر گشود

آمد بر رسول چون عبد خاکسار

گفتا تو را چنین ای شاه مرسلین

بعد از سلام‌ها فرموده کردگار

کامروز ای رسول تبلیغ کن به خلق

امر خلافت شاه بهشت و نار

برگو که بعد من حیدر به تخت دین

باشد به هر دو کون شاه بزرگوار

این امر من اگر بر جا نیاوری

از من نکرده‌ای تبلیغ هیچ کار

احمد شکفته گشت در مسند شرف

از امر کردگار چون گل به شاخسار

فرمود کز جهاز منبر بساختند

در منبر از شعف بگرفت پس قرار

زد پنجه و گرفت بازوی مرتضی

برکند از زمین آن دست کردگار

پس گفت کای گروه‌! حیدر وصی من

باشد ز بعد من‌، بر اهل روزگار

هر کس به ملک دین مولای او منم

مولای او بود دارای ذوالفقار

اول قبول کرد گفت رسول را

روح مقدس صدر بزرگوار

خان ستوده‌رای فرخ‌حُسن که هست

از خلق‌ِ او جهان چون باغ قندهار

آن معدن سخا کاندر گَه عطا

دست و دلش بود دریای بی‌کنار

همچون کف کلیم رایش فروغ‌بخش

همچون دم مسیح نطقش روان‌سپار

شیرازهٔ کمال دیباچهٔ هنر

سرمایهٔ جلال پیرایهٔ وقار

آزاده گوهری کز خدمتش همی

آزاده گوهران دارند افتخار

چون معن زائده باشد کریم‌طبع

چون قیس ساعده باشد سخن‌گزار

بخت حرون که کس او را نکرده رام

سر بر خطش نهاد از روی اضطرار

دشمن اگر کند یاد عداوتش

گیتی برآورد از جان او دمار

گردون اگر کشد سر از خطش، کند

در بینیش قضا از کهکشان مهار