گنجور

 
ابن یمین

چیست آن دریا که دارد بر سر آتش قرار

آتش اندر زیر و آبش تیز تاب و شعله وار

موج دریاها ز آب و موج او از آتش است

آب او چون آب دریاها نباشد خاکسار

آب او جوشان و در وی ماهیان بوالعجب

جوشن هر یک ز سیم خام یا زر عیار

ماهیان در وی بسان صوفیان خرقه پوش

سر بر آورده بر قاصی ولی بی اختیار

هر یکی چون زاهدی اندر ریاضت خانه ئی

چرخ گردان میستاند خرقه ز ایشان تار تار

بیگناهی چند اندر تیره آبی غوطه ور

بسته اندر گردن هریک طنابی استوار

بر کنار آب او استاد قدرت منتظر

تا برآرد از وجود کی بیک ز ایشان دمار

مرده ئی چندند از سیفور و اطلسشان کفن

و آن کفن ز ایشان رباید چرخ دون نباش وار

ز انبیا و اولیا نشمارد ایشان را خرد

لیک دارند از نبی و از ولی هر یک شعار

گاه چون یونس گرفتارند اندر بطن حوت

گاه چون منصور شان منزل بود بالای دار

شد تن ابن یمین چون تار ابریشم ز فکر

تا ز ابریشم کشی ناگه شد این سر آشکار