گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

مهر سپهر رفعت و دارای مملکت

والا علاء دولت و دین آصف زمان

دستور شرق و غرب محمد که خلق او

همچون دم مسیح بود مایه بخش جان

آنک از فروغ مشعله رای انورش

پروانه ضیا طلبد شمع آسمان

با عدل او بنزد خرد بس شگفت نیست

گر هست بره با بچه گرگ توأمان

شهباز همتش چو بپرواز بر شود

نسرین چرخ را برباید ز آشیان

من بنده را بمجلس خاص اختصاص داد

و آورد در میان ز کرم لطف بیکران

در مدح او مدیحه بگفتم رباعیی

چون آب زندگی مدد عمر جاودان

اصغا نمود شعرم و از راه تربیت

بر دست من نهاد سبک ساغر گران

گفتا بنوش باده گلگون ببیلکا

دانی بپارسی چه بود بیلکا نشان

یعنی بدین نشان سبک از جود من شوی

مانند صیت مکرمتم شهره جهان

من تشنه لب نشسته بامید قطره ئی

از ابر در فشان کف دستور شه نشان

گفتم صداع بیش به پیشش نیاورم

لیکن صبور بودن ازین پس نمیتوان

دریاب صاحبا که بابن یمین نماند

الا حشاشه ئی که تو هم واقفی بر آن

چون خاک ماهیان شود از تشنگی بباد

زان پس چه سود که آب درآید بآبدان