گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

یکی گفت با من که خورشید تافت

ترا سر پر از خواب مستی چرا ؟

بدو گفتم ای مهربان یار من

ترا چیست با من در این ماجرا ؟

بسی بی من و تو درین مرغزار

غزاله کند چون غزالان چرا