گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ایخسرویکه خسرو سیارگان سزد

در پیش رای انورت از جمله عبید

در خانقاه عالم امر و جهان نهی

رای تو هست شیخ و قضا و قدر مرید

یاجوج ظلم راه نیابد بسوی خلق

تا در جهان ز عدل تو سدی بود سدید

در کار دهر پیر تصرف روا بود

بخت ترا از آنکه جوانیست بس رشید

حاسد ز بوی فضل تو گر جان دهد رواست

یابد جعل ز نفحه گل زحمتی شدید

خصمت برنج سکته حیرت اسیر شد

خونش بریز چون بود این سکته را مفید

بشکاف آهنین دل دشمن بنوک تیغ

قد یقطع الحدید کما قیل بالحدید

هر لحظه میرسان المی نو بجان خصم

زیرا که لذتی بدل آید زهر جدید

هر دم ز تاب حادثه تازه دشمنت

بادا چو بایزید گه زندگی قدید

آن بایزید نام ولیکن یزید فعل

فعل یزید نیست مناسب ز با یزید

شیعی زید بظاهر و از خبث باطنش

بهتر ز خونش خون سگ درگه یزید

کج خلقتی است علت ضم ورنه از چه کرد

ترک رضای من ز پی تاج دین حمید

هان تا بقول او نشوی غره زانکه او

ظاهر شود مرید و بباطن بود مرید

از گفته مجیر یکی بیت آبدار

بشنو زمن که نیست خرد را بر آن مزید

شاها روا مدار که مفعول من اراد

گردد بروزگار تو فعال ما یرید

هر چند کشتنی است ولی خون او مریز

کافسوس باشد آنکه بود ناصبی شهید

ای خسرویکه فائده لطف و عنف تست

هر نیک و بد که میرسد از وعد و از وعید

خورشید رای تو نظر دوستی نکرد

بر دشمن شقی که نشد تا ابد سعید

دریاب بنده را که گروهی دو روی چهر

یکدل شدند با هم و من در میان وحید

گر یابم از تو تربیت از دشمنان چه باک

آمد فزون ز صد شبه یک گوهر فرید

تا در جهان ز عید و ز نوروز خرمی است

روزت بخرمی همه نوروز بادوعید

بادا حسود تو چون خیمه چار میخ

در گردنش طناب شده رشته ورید