گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

باد صبا چون نقاب از رخ گل برگرفت

بلبل مست از نشاط زمزمه از سر گرفت

مدحت گل میکند بلبل خوشگو ادا

گل صفتش میدهد بر کف از آن در گرفت

لاله بصورت شدست مجمره آتشین

ز آنسببش اندرون دود معنبر گرفت

مشک فشان میوزد باد بهاری مگر

آهوی سرو سهی نافه ازو برگرفت

فاخته شد واعظ و سرو سهی منبرش

بر صفت واعظان چون سر منبر گرفت

گفت بدوران گل با صنمی گلعذار

شاد کسی کو بکف باده احمر گرفت

ابن یمین چون شنید وعظ وی از جای جست

دست نگار سهی قد سمنبر گرفت

روی بگلشن نهاد رغم جهانرا و جای

بهر طرب کنج باغ چشمه ساغر گرفت