گنجور

 
ابن یمین

تا بر سریر حسن تویی ماه‌چهره‌ای

هستم ز عشق تو در شهر شهره‌ای

ز آن در شاهوار و بناگوش همچو سیم

هستند در مقار نه ماهی و زهره‌ای

چون جزع دل‌فریب تو هرگز به جادویی

نامد برون ز حقه افلاک مهره‌ای

چشم بد از تو دور که مانی به عمر خویش

نقشی نبست چون تو و نگشاد چهره‌ای

کاری تراست بر دل عشاق مستمند

هر غمزه‌ای ز چشم تو از زخم دهره‌ای

ابن یمین طمع به وفای تو چون کند

او را بس ار بود ز جفای تو بهره‌ای

 
sunny dark_mode