گنجور

 
ابن یمین

ای روی تو آئینه الطاف الهی

وی دبدبه حسن تو از ماه بماهی

نقاش ازل نقش رخ و زلف تو میبست

از روز و شب آمیخت سپیدی و سیاهی

در مصر دل هر که عزیزی چو تو بنشست

آخر بچه یاد آورد از یوسف چاهی

آنکو به نکو بندگیت نام بر آورد

ننگ آیدش از مرتبه منصب شاهی

گر غایت حسنت نتوان دید عجب نیست

اشیا نشود دیده بدین دیده کماهی

چون تار قصب سوخت تن زار و نزارم

از پرتو رخسار تو ز آنروی که ماهی

از آتش غم بر جگرم آب نماندست

خود دود دلم میدهد ایدوست گواهی

با این همه گر سر برود در سر سودات

سهلست زیانی که بود مالی و جانی

سر نیز گر از دست رود باک نباشد

آنست مراد ابن یمین را که تو خواهی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون آب ز بالا بگراید سوی پستی

وز پست چو آتش بگراید سوی بالا

سنایی

علم و عمل خواجه اسماعیل شنیزی

ما را ز نه چیزی برسانید به چیزی

ما کبک دری بوده گریزیده ز کبکی

او کرده دل ما چو دل باز گریزی

تا ما ز پی تنقیت و تقویت او

[...]

میبدی

اذا ما خلوت الدّهر یوما فلا تقل

خلوت و لکن قل علیّ رقیب‌

یک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست‌

صاحب خبران دارم آنجا که تو هستی

محمد بن منور

زان باده که با بوی گل و گونۀ لعلست

قفل دَرِ گُرمست و کلید درِشادی

ادیب صابر

ای یافته از روی تو و رای تو دنیا

حسنی و جمالی و شکوهی و بهایی

از فهم تو و فکرت تو بر فلک طبع

نوری و شعاعی و فروغی و ضیایی

احوال مرا نزد تو دانی که نباشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه