گنجور

 
ابن یمین

ای روی تو آئینه الطاف الهی

وی دبدبه حسن تو از ماه بماهی

نقاش ازل نقش رخ و زلف تو میبست

از روز و شب آمیخت سپیدی و سیاهی

در مصر دل هر که عزیزی چو تو بنشست

آخر بچه یاد آورد از یوسف چاهی

آنکو به نکو بندگیت نام بر آورد

ننگ آیدش از مرتبه منصب شاهی

گر غایت حسنت نتوان دید عجب نیست

اشیا نشود دیده بدین دیده کماهی

چون تار قصب سوخت تن زار و نزارم

از پرتو رخسار تو ز آنروی که ماهی

از آتش غم بر جگرم آب نماندست

خود دود دلم میدهد ایدوست گواهی

با این همه گر سر برود در سر سودات

سهلست زیانی که بود مالی و جانی

سر نیز گر از دست رود باک نباشد

آنست مراد ابن یمین را که تو خواهی