گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

کار عشاق است جان در عشق جانان باختن

عشق جانان در حقیقت نیست جز جان باختن

کر کنم جان در سر سودای وصلش باک نیست

زانکه در کوی سلامت عشق نتوان باختن

تا ز عاج و انبوسش گوی و چو کان کرده اند

هیچ ناید خوشترم از گوی و چوکان باختن

نرد خوبی در تمامی بر بساط دلبری

کس نیارد مثل او در ملک ایران باختن

آشکارا خواهم افکندن سر اندر پای تو

زانکه آمد دل بجان از عشق پنهان باختن

گر ببازم دین و دنیا بر بساط عشق او

بر تو دشوارست باشد بر من آسان باختن

جان بجانان گر دهد ابن یمین عیبش مکن

کار عشاقست جان در عشق جانان باختن