گنجور

 
ابن یمین

جانا بچشم رحمت بنگر به بینوایان

سلطان حسن آخر بخشای بر گدایان

بیگانه ایم با خود تا با تو آشنائیم

بیگانه وار مگذر بر کوی آشنایان

با هر که عهد بستی چون زلف خود شکستی

معلوم شد که هستی سر خیل بیوفایان

در ملک دلربائی سلطان با نوائی

معذوری ار نیائی نزدیک بینوایان

تا باد صبحگاهی بگشاد بند زلفت

بندی فتاد محکم بر کار عطر سایان

هر چند شرح زلفت دارد دراز نائی

آرد زبان شانه آنرا ز سر بپایان

تا در حساب رندان گشتم فذلک ایجان

کردند وضع ما را از جمله پارسایان

هرگز بقول دشمن از دوست بر نگردم

در عشق سخت کوشم بر رغم سست رایان

ابن یمین بوصلت میجست رهنمائی

خود حیرتش فزون شد در راه رهنمایان

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
آشفتهٔ شیرازی

ای خسروان صورت رحمی باین گدایان

تا جامه خانه دارید رحمی به بی قبایان

منشان بدل رقیبان در کعبه بت نگنجد

انسان بدیده بنشان بگذر زناسزایان

خوردی چون خون عشاق مگذار کشتن غیر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه