گنجور

 
ابن یمین

تا بود در شکن طره جانان دل من

همچو گوئی بود اندر خم چوکان دل من

ای کمان خم ابروی تو پیوسته بزه

شد ز تیر غم تو ترکش و قربان دل من

دل خیال سر زلفین تو دیدست بخواب

تا چها بیند ازین خواب پریشان دل من

با تو پیمان دلم هست چنان پا برجا

که رود سر نرود از سر پیمان دل من

تا عزیزی چو تو در مصر دلم خواهد بود

نکند میل سوی یوسف کنعان دل من

خار خار گل رویت نه چنانست مرا

که بعهد تو کند میل گلستان دل من

سبزه خط ترا یافت بگرد لب تو

چون خضر برطرف چشمه حیوان دل من

یوسف مصر دلی وین عجب ایجان عزیز

که بچاه زنخت هست بزندان دل من

بمشام دل آزرده رسد بوی بهی

گر بدست آورد آن سیب زنخدان دل من

دوستانم همه گویند دل از دست مده

نیک پندست ولی نیست بفرمان دل من

زلف مشکین ترا ابن یمین دید چه گفت

گفت کز بند کمندش نبرد جان دل من