گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

تا دلم شد در خم آن طره مشکین نهان

گشت شادی از دل غمگین این مسکین نهان

بر بنا گوش چو صبحش زلف همچون شام من

گوئیا کافور دارد زیر مشک چین نهان

کفر زلف اوست دینم هر که خواهی گو بدان

کفر باشد گر زبیم خلق دارم دین نهان

دارم اندر چین زلف کژ نهاد او دلی

راست چون صاع ملک دربار بن یامین نهان

میکند در خنده پیدا عقد پرویین ز آفتاب

ز آفتاب ار چند گردد رسته پروین نهان

روز من شد تیره شب با آفتاب عارضت

گشت زیر سایه زلفین چین بر چین نهان

ماهرویا سیم اگر درسنگ باشد پس چرا

کرده ئی در سینه سیمین دل سنگین نهان

با تو مهر ما و با ما کین تو پیدا شدست

خود کجا ماند بگیتی بیش مهر و کین نهان

گر شود سوز دل ابن یمین پیدا رواست

کی بماند آتش اندر سوخته چندین نهان