گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

دل بدست غم جانان دهم و جان بر سر

گر چه زین کار فتد رنج فراوان بر سر

روی او شاهد حالست که در بردن دل

آمد آن طره طرار پریشان بر سر

دستگیر ار نشود زلف چو مشکین رسنش

کی دلم آید از آنچاه زنخدان بر سر

گفتم ای دل مرو اندر پی او نشنیدی

تا قضا چیستت از گنبد گردان بر سر

گر بکفر شکن زلف ویم دست رسد

جان بشکرانه بر افشانم و ایمان بر سر

در جهان جز قد و بالای خوشش دید کسی

هیچ سروی که شکفتش گل و ریحان بر سر

گر بریزد بهوس خون دل ابن یمین

حکم او هست روان بر سرو فرمان بر سر