گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

لب و دندان تو با لعل و گهر میماند

زلف و رخسار تو با شام و سحر میماند

حسن رخسار قمر گر نبدی عاریتی

گفتمی پرتو رویت بقمر میماند

جزع در بار من از آرزوی لعل لبت

روز و شب با صدفی پر زگهر میماند

چهره منمای بدشمن که ز زخم نظرش

بر رخ نازکت ایدوست اثر میماند

چشم من در غم تو چون سپر افکند بر آب

نرگسی بین که به نیلوفر تر میماند

گفته بودی که ز دست غم من جان نبری

نبرم جان ببرم هیچ دگر میماند

هر که پا در ره عشقت چو من از صدق نهاد

نه همانا که دلش در غم سر میماند

شور فرهاد کجا کم شود از پاسخ تلخ

رو ترش کردن شیرین بشکر میماند

سخن ابن یمین گر چه سراسر گهرست

لیکن از گوش تو چون حلقه بدر میماند