گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

چون پسته خندان توأم در نظر آید

در دیده غمدیده عقیق و گهر آید

چون بر گذری بهر تماشای جمالت

از حجره دلگیر تنم روح بر آید

گر قصه پر غصه خود باز نمایم

هر گوش که باشد بوی این دردسر آید

گر جان طلبی بر سر دل پیش تو آرم

دانی که مرا قلب و روان مختصر آید

از سیم روان صورت حال دل زارم

هر لحظه کماهی همه بر لوح زر آید

در پای میفکن دل ما را چو سر زلف

به ز اینت همانا که بکار دگر آید

در زیر قبا چون که سیمینت به ببینم

خونابم از آن بار گران تا کمر آید

از عارض گلگون وی اینخسته دلانرا

شایسته و بایسته بسی گلشکر آید

بالای تو سرویست ولی ابن یمین را

امید چنانست که روزی ببر آید