گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

منت ایزد را که بخت نوجوان پیرانه سر

رهنمایم گشت سوی شهریار بحر و بر

سرور و سردار شرق و غرب تاج ملک و دین

داور و دارای گیتی خسرو جمشید فر

آنک می بینند خلقان جهان او را کنون

آنچه زین پس دید خواهند از امام منتظر

و آنکه روز کین بهیبت گر بگردون بنگرد

اختر از گردون جهد بیرون چو از آتش شرر

دست چون بهر کار عالمی بر سر زند

آن زمان بینی بیکجا جمع کشته بحر و بر

نا پسند آید مرا تشبیه دست او به ابر

هیچکس گوید که ماند بحر اخضر با شمر

گاه بخشش قطره آبست فیض ابر و بس

دست او وقت سخا هم زر فشاند هم گهر

هر که چون انگشتری بر دست رادش بوسه داد

چون نگینش غرقه بینی در میان سیم و زر

مادر ارکان سترون گر شود اکنون رواست

چون محالست اینکه زاید مثل او دیگر پسر

آسمانش را زمین دانی که کی بیند نظیر

آنزمان کآرد بچشم احول او را در نظر

شاهباز فتنه چون زاغ کمان شد گوشه گیر

چون عقاب تیر عدلش بر جهان گسترد پر

شد جهان از بیم او از راهزن خالی چنانک

نرگس ایمن میرود با طشت زر بر فرق سر

هر چه فرماید برد فرمان قضا از بهر آنک

کفر باشد نقض آن داند قضا خود این قدر

حاسدش در مدت عمر از سحر تا وقت شام

با دلی پر تیر و آهی سرد چون شام و سحر

دشمنش را بخت بد تجرید فرمود آنچنانک

کش نه بینم جز لب و جز دیده هیچ از خشک و تر

گر غبار خاک پایش سرمه کردی آسمان

می نگشتی ناخنه از ماه او را در بصر

ور ز دیوانش نبودی ماه را بر رخ جواز

کی توانستی که بودی گاه و بیگه در سفر

آفتاب اجرای نور از رأی او گر یافتی

می نگشتی چون گدایان روز تا شب در بدر

جز جناب او حوالتگه نمی بیند خرد

اهل عالم را ز بهر کسب خیر و دفع شر

خسرو سیارگان از بندگان رأی اوست

بنده وار از بهر آن می بندد از جوزا کمر

گر بمهمانی گردون سر در آرد قدر او

آرد از ماه و خورش قرصی دو حالی ما حضر

گر فرستادی بگردون رأی او یکذره را

از خسوف و از کسوف ایمن شدندی ماه و خور

گر دلش خواهد بیکدم رنگ بزداید زدود

صیقل رأی منیر او ز مرآت قمر

آفتاب از تاب رایش در تب و لرز اوفتد

در چنین رنجی شبا روزی بود بیخواب و خور

خاطرم چون فکرت معنی و لفظ او کند

در ضمیرم نقش نبدد صورت شمع و شکر

گر کسی گوید که در ذاتش هنر اینست و آن

عیب آنکس باشد این او هست سر تا پا هنر

شهریارا کامکارا گر اجازت میدهی

عرضه دارم در جنابت یک حدیث مختصر

دور دور تست آمد گاه آن کابن یمین

نگذراند عمر خود زین بیش در بوک و مگر

یا ز دیوان کرم اطلاق کن روزی من

یا نشانم ده جز این گر هست دیوانی دگر

آسمان حکم ترا بادا مسخر چون زمین

تا زمین باشد بزیر و آسمان باشد زبر