گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

دلا گر میل آن داری که خلد جادوان بینی

و گر باغ ارم خواهی که در عالم عیان بینی

نظر بهر تماشا را بر این عالی سرا افکن

که تا از غایت نزهت همین بینی همان بینی

سراها در جهان سازند و خود عادت چنین باشد

سرائی ساخت کس هرگز که اندر وی جهان بینی

از آنساعت که شد باز این در میمون بفیروزی

در او اقبال را بسته بفراشی میان بینی

فراز سطح ایوانش که با چرخست هم زانو

شبان تا روز کیوان را مسیر پاسبان بینی

همای اوج گردونرا که خورشیدست نام او

بزیر سایه سقفش نهاده آشیان بینی

ز عکس خشتهای صحن و صورتهای سقف او

فلک پر ماه و خوریابی زمین پر انس و جان بینی

هوایش معتدل زا نسان که در وی صورت بیجان

سخنگو وز گفتارش صدا را ترجمان بینی

ز روی خاصیت طبعش چنان صحت همی بخشد

که در وی جز نسیمی را عجب گر ناتوان بینی

مگر جنات عدنست این که چشم اندر فضای او

بهر جانب که بگشائی دری در بوستان بینی

چو خلقان جهانرا شد جنابش قبله حاجت

روان چون قبله سوی او هزاران کاروان بینی

زمینش را چو بسپارد وزیر عالم عادل

ز عز پایبوس او سر اندر آسمان بینی

وزیر عالم عادل علاءالدین محمد آن

که دائم رأی پیرش را قرین بخت جوان بینی

زعدل عالم آرایش نشاید گر عجب داری

که اندر حفظ بره گرگ را همچون شبان بینی

سرای کون را معمار چون عدلش بود زین پس

بسان بیت معمور از فساد اندر امان بینی

درین خرم سرا دائم بشادی باد تا جائی

که چون ابن یمین پیر سپهرش مدح خوان بینی