گنجور

 
ابن یمین

ساقی بیار باده که چون خلد شد چمن

شد باغ روشن از گهر ابر تیره تن

آهوی سرو نافه بیفکند وزین قبل

باد صبا گرفت دم نافه ختن

زد بر نوای بلبل شیدا چنار دست

وز ذوق آن برقص در استاد نارون

شد روی آبگیر چو سوهان آژده

تا از صبا فتاد بر اندام او شکن

لاله ز بس که قطره شبنم برو نشست

شد ساغر عقیق پر از لولو عدن

از روشنی انجم گلهای بوستان

گوئی مگر مجره کشیدند بر چمن

جز برگ بید و سرخ گل اندر جهان که دید

تیغ از زمرد و سپر از گوهر یمن

گر غنچه در فریب دل عندلیب نیست

بهر چه زر ساو گرفتست در دهن

با شنبلید و نرگس تر نسبتی گرفت

زلف سیاه دلبر و رخسار زرد من

آن دلبری که عارض و زلف مسلسلش

بشکست نرخ سنبل و بازار یاسمن

در حیرتم ز طلعت او تا چه خوانمش

ماه شب چهارده یا شمع انجمن

ماه است اگر نه ماه بود خسته محاق

شمع است اگر نه شمع بود بسته لگن

جز خط مشکبوی و رخ جانفزای او

هرگز بنفشه دید کسی رسته بر سمن

جز قد خوش خرام و تن چون حریر او

سرو روان که دید برش برگ نسترن

میزیبدش که پای نهد بر دو چشم من

زیرا که جویبار سزد سرو را وطن

زلفش بکافری دل زارم اسیر کرد

وانگه فکند بی سببی در چه ذقن

سهلست اگر چو خود ذقنش در چهش فکند

در چه توان شدن بامید چنان رسن

شهری اسیر فتنه و غوغای حسن او

واو بر جناب خسرو آفاق مفتتن

والا نظام دولت و ملت که ذات او

نور مجسم است ز انوار ذوالمنن

آن سروری که از حسد بوی خلق او

بر تن قبا کند گل خوشبوی پیرهن

بر خاک اگر ز فیض کفش قطره ئی چکد

طوبی حسد برد بدل از سبزه دمن

گردون شد ازرقی و مه و مهر انوری

بهر ثنا و مدحت آن سرور زمن

حاسد چو اوج جاه وی آورد در خیال

از غم بسان چاه فرو شد بخویشتن

دشمن بروز معرکه از تیغش آن کشد

کز طعنه شهاب کشد در شب اهرمن

ای نابسوده اوج جلال تو دست وهم

وی ناسپرده خاک جناب تو پای ظن

در رزم و بزم بر سر اعدا و اولیا

چون ابر درفشانی و چون مهر تیغ زن

تا عدل دین پناه تو ضبط جهان نهاد

در یک کنام میچرد آهو و کرگدن

در جنب بارگاه تو کان نسر واقع است

سیمرغ بی ثبات بود راست چون زغن

ابن یمین کمینه ثنا خوان جاه تست

بادا ثنای او بقبول تو مقترن

پیوسته باد مرجع خلقان جناب تو

در نفع و ضر و خیر و شر و شادی و حزن

دائم دل سیاه چو سنگ مخالفان

باد از برای خنجر خونخوار تو مسن