گنجور

 
ابن عماد

چشمم ز غمت پرآب تا کی

وز هجر تو دل کباب تا کی

چون غمزه شوخ نیم‌مستت

حال دل من خراب تا کی

بخت از من زار دل رمیده

چون چشم خوشت به خواب تا کی

این سوز من و نیاز تا چند

وین ناز تو و عتاب تاکی

از چشم من فراق‌دیده

رخسار تو در حجاب تا کی

بیچاره دل من از فراقت

در محنت و اضطراب تاکی

با ابن عماد خسته آخر

ای ترک خطا خطاب تا کی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بخش ۳۹ - غزل به خوانش افسر آریا
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
غالب دهلوی

از جسم به جان نقاب تا کی؟

این گنج درین خراب تا کی؟

این گوهر پرفروغ یارب

آلوده خاک و آب تا کی؟

این راهرو مسالک قدس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه