گنجور

 
بلند اقبال

در دلم از تو پریچهره شکی می آید

که پری می گذرد یا ملکی می آید

اشک من سیم شد وچهره مرا زر گردید

زآنکه زلفت به نظر چون محکی می آید

شکرین لعل توقنداست ز شیرینی لیک

بر دل خسته من چون نمکی می آید

مشتری طلعت وخورشید لقازهره جبین

به نظرماه رخ من فلکی می آید

وه که نازک بدنش بسکه بود نرم ولطیف

پرنیان در بر او چوقدکی می آید

احولانند دو بین خلق بلنداقبال است

که به چشمش همه آفاق یکی می آید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعدی

آنک از جنت فردوس یکی می‌آید

اختری می‌گذرد یا ملکی می‌آید

هر شکرپاره که در می‌رسد از عالم غیب

بر دل ریش عزیزان نمکی می‌آید

تا مگر یافته گردد نفسی خدمت او

[...]

آشفتهٔ شیرازی

دو جهان در نظر پاک یکی می‌آید

بیندار دیو به چشمش ملکی می‌آید

شکر و ملح بود ضد و زافسون لبت

شد مکرر که ز شکر نمکی می‌آید

عقل و عشقند دو سلطان وجود و ناچار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه