گنجور

 
بیدل دهلوی
 

به شبنم صبح، این‌گلستان‌، نشاند جوش غبار خود را

عرق چوسیلاب ازجبین رفت وما نکردیم‌کار خود را

ز پاس ناموس ناتوانی چو سایه‌ام ناگزیر طاقت

که هرچه زین‌کاروان‌گران‌شد به‌دوشم افکند بار خودرا

به‌عمر موهوم تنگ فرصت فزود صد بیش وکم ز غفلت

توگر عیار عمل نگیری نفس چه داند شمارخود را

ز شرم‌مستی قدح‌نگون‌کن‌، دماغ هستی به‌وهم خون‌کن

تو ای حباب‌از طرب چه داری پر از عدم‌کن‌کنار خود را

بلندی سر به جیب هستی‌، شد اعتبار جهان هستی

که شمع این بزم تا سحرگاه‌زنده دارد مزار خود را

به‌خویش اگر چشم‌می‌گشودی‌، چوموج دریاگره نبودی

چه سحرکرد آرزوی‌گوهرکه غنچه‌کردی بهار خود را

تو شخص آزاد پرفشانی قیامت است این‌که غنچه مانی

فسرد خودداریت به‌رنگی‌که سنگ‌کردی شرار خود را

قدم به صد دشت و درگشادی‌، ز ناله درگوشها فتادی

عنان به ضبط نفس ندادی طبیعت نی سوار خود را

وداع آرایش نگین‌کن‌، ز شرم دامان حرص چین‌کن

مزن به سنگ ازجنون شهرت چونام عنقا وقار خود را

اگر دلت زنگ‌کین زداید خلاف خلقت به پیش ناید

صفای آیینه شرم داردکه خرده‌گیرد دچار خود را

به در زن از مدعا چوبیدل زالفت وهم پوچ بگسل

بر آستان امید باطل‌، خجل مکن انتظار خود را

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

مجتبی خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۰۸ نوشته:

یَا غَایَةَ آمَالِ الْعَارِفِینَ
در اواخر محرم الحرام بود که سخت بیمار شد و شدیدا تب کرد و چند روز بعد خوب شد و غسلی کرد و نمازی گزارد و شکر خدا را بجای آورد.
همه فکر کردند که دیگر بیماری سراغش نخواهد رفت. اهل و عیالش شاد بودند ولی او خود از آنچه قرار بود اتفاق بیفتد با خبر بود. آدم که بیدل شد از همه چیز سر در می آورد. روز چهار شنبه چهارم ماه صفر باز هم تب کرد و افتاد به بستر بیماری و پنجم صفر سال 1133 هجری قمری با همه خداحافظی کرد و رفت آنگونه رفت که حتی خودش هم با خبر نشد و از خود فقط زخم هایش را باقی گذاشت. بیدل که خوابید تازه انگار زخم هایش بیدار شده باشند شروع کردند به جلوه فروشی که ما چنینیم و چنانیم. زخم هایش آنقدر زخمند که پس از این همه سال سرخ مانده اند و هیچ کس جگر رویایی با آن ها را ندارد تا بپرسد که شما از دل کدام تیغ مبارک تراویده اید و از کدام نشئه ی فارغ از مرهم می آیید.
بیدل که چشمش را بست و دلش وا شد از بالینش یک غزل پیدا کردند و یک رباعی و این آخرین پاره های جگر بیدل بود که از دهانش بیرون ریخته بود و روی کاغذ را رنگین کرده بود. و آن رباعی این بود:
بیدل کلف سیاه پوشی نشوی
تشویش گلوی نوحه جوشی نشوی
بر خاک بمیر و همچنان رو بر باد
مرگت سبک است بار دوشی نشوی
آیینه اش زلال باد.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
مجتبی خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۰۹ نوشته:

آدم که بیدل شد از همه چیز سر در می آورد...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.