گنجور

 
بیدل دهلوی
 

گر به سیر انجمن یا گشت‌ گلشن رفته است

شمع‌ما هرسو همین یک سرزگردن رفته است

مزرعی چون کاغذ آتش‌زده گل کرده ایم

تا نظر بر دانه می‌دوزیم خرمن رفته است

کاشکی باکلفت افسردگی می‌ساخیم

بر بهار ما قیامت از شکفتن رفته است

انتظارت رنگ نم نگذاشت در چشم ترم

تا مقشر گشت این بادام روغن رفته است

جهد صیقل صدهزار آیینه با زنگار برد

خانه‌ها زین خاکدان بر باد رفتن رفته است

غنچه‌واری هیچکس با عافیت سودا نکرد

همچو گل اینجا گریبانها به دامن رفته است

خلقی‌از بیدانشی‌تمکین‌به‌حرف‌و صوت باخت

سنگ این‌کهساریکسر در فلاخن رفته است

زندگی زین انجمن یک گام آزادی نخواست

هرکه را دیدیم زاینجا بعد مردن رفته است

نقش پایی چند از عجز تلاش افسرده‌ایم

نام واماندن بجا مانده‌ست رفتن رفته است

خانه را نتوان سیه‌کرد از غرور روشنی

نور می‌پنداری و دودی به روزن رفته است

هرچه از خود می‌بریم آنجا فضولی می‌بریم

جای قاصد انفعال نامه بردن رفته است

نیستم بیدل حریف انتظار خوشدلی

فرصت از هرکس‌که‌باشد یان از من رفته است

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.