گنجور

 
بیدل دهلوی
 

دوستان ظلمی به حال نامرادم رفته است

داشتم چیزی و من بودم ز یادم رفته است

بی‌نفس در ملک عبرت زندگانی کنم

خاک برجا مانده است امروز و بادم رفته است

قفل وسواس است چشم‌ من درین عبرت ‌سرا

همچو مژگان عمر دربست‌وگشادم‌رفته است

سیرگل نذر جنون بیدماغی کرده‌ام

پیش پیش رنگ و بوها اعتمادم رفته است

اینقدر یارب‌، نفس را باکه عزم سرکشی‌ست

فرصت کار تامل،در جهادم رفته است

با همه بیکاری از سرخاری ابرام حرص

چون قلم ناخن زانگشت زیادم رفته است

معنی ایجاد چون ماه نوم مجهول ماند

بسکه دیدم کهنگی از خط سوادم رفته است

تا سواد انتخاب معنی‌ام بیشک شود

مغز چندین نقطه در تدبیر صادم رفته است

نقش پای عافیت چون شمع پیدا می‌کنم

در پی این داغ شک شعله‌زادم رفته است

کس خربدار دل آگه درین بازار نیست

آه از عمری که در ننگ کسادم رفته است

بر خیال خلد بیدل زاهدان را نازهاست

لیک ازین غافل‌کزین ویرانه آدم رفته است