گنجور

 
بیدل دهلوی

به خاکِ راه‌ِ که‌ گردید قطره‌زن مهتاب

که چون‌ گلاب فشاندم به پیرهن مهتاب

به صدبهار سر و برگ این تصرف نیست

جهان‌ گرفت به یک برگ یاسمن مهتاب

دگر چه چاره جز آتش زدن به‌ کسوت هوش

فتاده است به فکر کتان من مهتاب

در آن بساط‌ که شمع طرب شود خاموش

ز پنبهٔ سرِ مینا برون فکن مهتاب

به این صفا نتوان جلوهٔ صباحت داد

گذشته است ز خوبان سیم‌تن مهتاب

به هر طرف نگری عیش می‌خرامد و بس

ز بس‌ که‌ کرد به فکر سفر وطن مهتاب

ز چاه ظلمت این خاکدان رهایی نیست

مگر ز چیدن دامن‌ کند رسن مهتاب

عبث ز وهم‌، بساط دوام عیش مچین

که‌ کرد تا سحر این جامه را کهن مهتاب

به‌ گلشنی‌ که حیا شبنمِ بهار تو بود

گداخت آینه چندانکه شد چمن مهتاب

سراغ عیشی از این انجمن نمی‌یابم

مگر چو شمع دمانم ز سوختن مهتاب

شهید ناز تو در خاک بی‌ تماشا نیست

ز موج خون چمنی دارد از کفن مهتاب

مباش بیخبر از فیض گریه‌ام بیدل

که شسته است جهان را به اشک من مهتاب