گنجور

 
بیدل دهلوی

تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتاب

خط مشکینت شکست آرد به حرف آفتاب

دیده در ادراک آغوش خیالت عاجز است

ذره کی یابد کنار بحر ژرف آفتاب

بینی‌ات آن مصرع عالی است کز انداز حسن

دخل نازش دارد انگشتی به حرف آفتاب

ظلمت ما را فروغ نور وحدت جاذب است

سایه آخر می‌رود از خود به طرف آفتاب

بسکه اقبال جنون ما بلند افتاده است

می‌توان عریانی ما کرد صرف آفتاب

در عرق اعجاز حسن او تماشا کردنی‌ست

شبنم‌ گل می‌چکد آنجا ز ظرف آفتاب

هرکجا با مهر رخسار تو لاف حسن زد

هم ز پرتو بر زمین افتاد حرف آفتاب

ما عدم‌سرمایگان را لاف هستی نادر است

ذره حیران است در وضع شگرف آفتاب

بسکه در نظّارهٔ مهر جمال او گداخت

موج شبنم می‌زند امروز برف آفتاب

جانفشانی‌هاست بیدل در تماشای رخش

چون سحر کن نقد عمر خویش صرف آفتاب

 
 
نسکبان اندروید