گنجور

 
بیدل دهلوی
 

شکوه فقر ملک بی‌نیازی‌ کرد تسلیمم

به اقبالی‌ که دل برخاست از دنیا به تعظیمم

بلندی سرکش است از طینتم چون آبله اما

ادب روزی دو زیر پا نشستن‌ کرد تعلیمم

اگر دامن نمی‌افشاندم از پس مانده‌ها بودم

چو فرصت بی‌نیازی بر دو عالم داد تقدیمم

هوس تا رنگی از شوخی به عرض ‌آرد فضولی کو

فرو در کوه رفت از شرم استغنا زر و سیمم

نقوش ما و من آخر ورق ‌گرداندنی دارد

به درد کهنگی پیش از رقم فرسود تقویمم

طلب‌کردم ز همت خاتم ملک سلیمانی

فشار تنگی دل داد عرض هفت اقلیمم

مژه هر جاگشودم دولت بیدار پیش آمد

به رنگ شمع سر تا پاست استقبال دیهیمم

بهشت نقد، آزادی‌ست‌، وعظ دردسر کمتر

هلاک عالم امید نتوان ‌کرد از بیمم

غبار صبحم از پرواز موهومم چه می‌پرسی

پری بودم ‌که در چاک قفس ‌کردند تقسیمم

ز قدر خلق بیدل صرفه در نیمی نمی‌باشد

بر اعداد همه هر گه مضاعف می‌شوم نیمم