گنجور

 
مجیرالدین بیلقانی

دل سوختست چون به وصالت نمی رسد

جان خسته تا به صورت حالت نمی رسد

از حد گذشت کار جمال تو پس رواست

گر عقل ما به کنه کمالت نمی رسد

مه را چه سود گرد فلک تاختن که او؟

با حسن خود به گر جمالت نمی رسد

گفتی که دل به وصل بده راضیم بدین

لیکن دل از غمت به وصالت نمی رسد

مردیم از آرزوی خیال تو پس به ما

وصلت کجا رسد چو خیالت نمی رسد؟

گر در خطست دل ز غمت حق به دست اوست

کز خط غم به نقطه خالت نمی رسد

با تو مجیر پر نتواند فشاند از آنک

سیمرغ عقل در پر و بالت نمی رسد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال‌الدین اسماعیل

اومید آدمی بوصالت نمی رسد

اندیشۀ خرد بکمالت نمی رسد

می گفت دل حدیث وصال تو ، عقل گفت:

خاموش، این حدیث محالت نمی رسد

خورشید آتشین که چنو نیست گرم رو

[...]

جهان ملک خاتون

فکرم به منتهای جمالت نمی رسد

دست امید من به وصالت نمی رسد

همچون سکندر ار به جهان در طلب دوم

جز حسرتم ز آب زلالت نمی رسد

جان می دهم به بوی وصال تو و هنوز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه