سنه اثنی و ثلثین و اربعمائه
روز آدینه غرّه این ماه بود و سر سال، امیر پس از بار خلوتی کرد با وزیر و کوتوال و بو سهل حمدوی و عارض و بو الفتح رازی و بدر حاجب بزرگ و ارتگین سالار نو .
و پردهدار خاص برفت و خداوندزاده امیر مودود را بازخواند . و جریده دیوان عرض بازخواستند و بیاوردند. و فرّاش بیامد و مرا گفت: کاغذ و دوات بباید آورد.
برفتم. بنشاند- و تا بو سهل رفته بود، مرا مینشاندند در مجلس مظالم و بچشم دیگر مینگریست- پس عارض را مثال داد و نام مقدّمان میبرد او، و امیر مرا گفت تا دو فوج مینبشتم یکی جایی و یکی دیگر جای تا حشم بیشتر مستغرق شد که بر جانب هیبان باشند. و چون ازین فارغ شدیم دبیر سرای را بخواند و بیامد با جریده غلامان، وی نامزد میکرد و من مینبشتم که هر غلامی که آن خیارهتر بود نبشته آمد هیبان را و آن غلامان خاصّهتر و نیکو رویتر خویش را بازگرفت . چون ازین هم فارغ شدیم، روی بوزیر کرد و گفت «آلتونتاش را چنین حالی پیش آمد و با سواری چند خویشتن را ببلخ افگند، و آن لشکر که با وی بودند، هر چند زده شدند و آنچه داشتند بباد دادهاند. ناچار بحضرت بازآیند تا کار ایشان ساخته آید. فرزند مودود را نامزد خواهیم کرد تا به هیبان رود و آنجا مقام کند با این لشکرها که نبشته آمد، و حاجب بدر با وی رود وارتگین و غلامان، و ترا که احمدی پیش کار باید ایستاد و او را کدخدای بود تا آن لشکرها از بلخ نزدیک شما آیند و عرض کنند و مال ایشان نایب عارض بدهد. و ما لشکرهای دیگر را کار میسازیم و بر اثر شما میفرستیم. آنگاه شما بر مقدّمه ما بروید و ما بر اثر شما ساخته بیاییم و این کار را پیش گرفته آید بجدّتر تا آنچه ایزد، عزّ ذکره، تقدیر کرده است میباشد . بازگردید و کارهای خویش بسازید که آنچه بباید فرمود ما شما را میفرماییم آن مدّت که شما را اینجا مقام باشد و آن [...] روز خواهد بود.» گفتند فرمان برداریم. و بازگشتند.
خواجه بدیوان رفت و خالی کرد و مرا بخواند و گفت «باز این چه حال است که پیش گرفت؟» گفتم: نتوانم دانست چگونگی حال و تدبیری که در دل دارد، امّا این مقدار دانم که تا از امیرک نامه رسیده است بحادثه آلتونتاش حال این خداوند همه دیگر شده است و نومیدی سوی او راه یافته. گفت: چون حال برین جمله است، روی ندارد که گویم روم یا نروم، پیغام من بباید داد. گفتم: فرمان بردارم. گفت:
بگوی که احمد میگوید که «خداوند بنده را مثال داد که با خداوندزاده به هیبان باید رفت با اعیان و مقدّمان، و لشکرهای دیگر بما پیوندد. و این را نسخت درست اینست که بنده بداند که وی را چه میباید کرد. اگر رای عالی بیند تا بنده مواضعتی بنویسد و آنچه درخواستنی است درخواهد که این سفر نازکتر است بحکم آنکه خداوندزاده و این اعیان بر مقدّمه خواهند بود و مینماید که خداوند بسعادت بر اثر ما حرکت خواهد کرد و فرمان او را باشد و بندگان فرمان بردارند. و بهر خدمت که فرموده آید تا جان دارند، بایستند، اما شرط نیست که ازین بنده که وزیر خداوند است آنچه در دل است پوشیده دارند، که بنده شکسته دل شود. و اگر رای خداوند بیند، با بنده بگشاید که غرض چیست تا بر حسب آن که بشنود کار باید ساخت تا بنده بر حکم مواضعه کار میکند و خداوندزاده و مقدّمان لشکر بر حکم فرمان میروند و خللی نیفتد، و باشد که بندگان را فرمانی رسد و یا سوی بلخ و تخارستان باید رفت بتعجیلتر و بهیچ حال آن وقت بنامه راست نیاید . و نیز خداوندزاده را شغلی بزرگ فرموده است و خلیفتی خداوند و سالاری لشکر امروز خواهد یافت، واجب چنان کند که آلت وی از غلامان و از هر چیزی زیادت از آن دیگران باشد. و وی را ناچاره کدخدایی باید که شغلهای خاصّه وی را اندیشه دارد، و این سخن فریضه است، تا بنده وی را هدایت کند در مصالح خداوندزاده.»
من برفتم و این پیغام بدادم. امیر نیک زمانی اندیشید، پس گفت: برو و خواجه را بخوان. برفتم و وی را بخواندم، وزیر بیامد، آغاجی وی را برد، و امیر در سرایچه بالا بود که وی در رفت- و آن سه در داشت- و سخت دیر بماند بر وی. پس آغاجی بیامد و مرا بخواند و با دوات و کاغذ پیش رفتم، امیر مرا گفت «بخانه خواجه رو و با وی خالی بنشین تا آنچه گفتهام و فرموده، او بگوید و مواضعه نویسد، نماز دیگر با خویشتن بیار تا جوابها نبشته آید. آنچه کنید و از وی شنوی پوشیده باید داشت.» گفتم: چنین کنم. و بازگشتم. و رفتم با وزیر بخانه وی و چیزی بخوردیم و بیاسودیم، و پس خالی کرد و مرا بخواند بنشستم. گفت بدان و آگاه باش که امیر سخت بترسیده است ازین خصمان و هر چند بسیار تجلّدها دادم سود نداشت، و مگر قضائی است به وی رسیده که ما پس آن نمیتوانیم شد . و چنان صورت بسته است او را که چون آلتونتاش را این حال افتاد داود ناچار سوی غزنین آید. و بسیار بگفتم که این هرگز نباشد که از بلخ فارغ ناشده قصد جایی دیگر کنند خاصّه غزنین، البتّه سود نداشت و گفت «آنچه من دانم شما ندانید، بباید ساخت و بزودی سوی پروان و هیبان رفت.» چنانکه بر وی کار دیدم، چندان است که من آنجا رسیدم، وی سوی هندوستان خواهد رفت. و از من پوشیده کرد و میگوید که «بغزنین خواهیم بود یک چندی، آنگاه بر اثر شما بیامد » و دانم که نیاید. و محال بود استقصا زیادت کردن. و فرموده است تا مواضعت نبشته آید تا بر وی عرضه کنی و جواب نبشته و توقیع کرده بازرسانی. و کدخدایی خداوندزاده قرار گرفت بر داماد ابو الفتح مسعود که شایستهتر است. گفتم: اختیاری سخت نیکو کرد و ان شاء اللّه که این کار وی بصلاح آرد. گفت «ترسانم من ازین حالها»، و مواضعه بخطّ خویش نبشتن گرفت و زمانی روزگار گرفت تا نبشته آمد- و این خداوند خواجه چیزی بود درین ابواب و آنچه او نبشتی چند مرد ننبشتی، که کافیتر و دبیرتر ابناء عصر بود - در معنی آنکه خداوندزاده را خدمت بر کدام اندازه باید کرد و وی حرمت بنده بر چه جمله باید که نگاه دارد، و در معنی غلامان سرایی و سالار ایشان فصلی تمام، و در معنی حاجب بزرگ و دیگر مقدّمان لشکر فصلی، و در باب رفتن و فرود آمدن و تنسّم اخبار خصمان فصلی، و در باب بیستگانی لشکر و اثبات و اسقاط نائب دیوان عرض فصلی و در باب مال خزانه و جامهای که با ایشان خواهد بود و عمال زیادت مال اگر دخل نباشد و خرجهای لا بدّی فصلی.
مواضعه بستدم و بدرگاه بردم و امیر را بزبان خادم آگاه کردم که مواضعه آوردم. مرا پیش خواند و مثال داد که کسی را بار نباید داد، و مواضعه بستد و تأمّل کرد. پس گفت: جوابهای اینها بر چه جمله خواهی نبشت؟ که شک نیست که ترا معلومتر باشد که بو نصر مشکان در چنین ابواب چه نبشتی. گفتم: معلوم است بنده را، اگر رای عالی بیند، جواب مواضعه بنده نویسد و [خداوند] بخطّ عالی توقیع کند.
گفت: بنشین و هم اینجا نسخت کن . مواضعه بستدم و بنشستم و فصول را جواب نبشتم و بخواندم. امیر را خوش آمد، و چند نکته تغییر فرمود، راست کردم بر آن جمله که بر لفظ وی رفت، و پس بر آن قرار گرفت . وزیر فصول مواضعه نبشتم و امیر توقیع کرد و زیر آن بخطّ خویش بنبشت که: خواجه فاضل، ادام اللّه تأییده، برین جوابها که بفرمان ما بهنبشتند و بتوقیع مؤکّد گشت، اعتماد کند و کفایت و مناصحت خویش در هر بابی از این ابواب بنماید تا مستوجب احماد و اعتماد گردد. ان شاء اللّه.
و مواضعه بمن داد و گفت با وی معمّائی نهم تا هر چه مهمتر باشد از هر دو جانب بدان معمّا نبشته آید. بگوی تا مسعود رخوذی را امشب بخواند و از ما دل گرم کند و امیدها دهد و فردا او را بدرگاه آرد با خویشتن تا ما را ببیند و شغل کدخدایی فرزند بدو مفوّض کنیم و با خلعت بازگردد. گفتم چنین کنم.
نزدیک وزیر رفتم و مواضعه وی را دادم و پیغام گزاردم، سخت شاد شد و گفت:
رنج دیدی که امروز در شغل من سعی کردی. گفتم: بندهام، کاشکی کاری بمن راست شودی . و آغاز کردم که بروم. گفت: بنشین، این حدیث معمّا فراموش کردی. گفتم:
نکردم فراموش، و خواستم که فردا پیش گرفته آید، که خداوند را ملال گرفته باشد.
گفت: ترا چیزی بیاموزم: نگر تا کار امروز بفردا نیفگنی که هر روزی که میآید کار خویش میآرد، و گفتهاند که «نه فردا شاید مرد فردا کار. » گفتم دیدار و مجلس خداوند همه فائده است. قلم برداشت و با ما معمّایی نهاد غریب، و کتابی از رحل برگرفت و آنرا بر پشت آن نبشت و نسختی بخطّ خود بمن داد. و بترکی غلامی را سخنی گفت، کیسهیی سیم و زر و جامه آورد و پیش من نهاد. زمین بوسه دادم و گفتم:
خداوند بنده را ازین عفو کند. گفت که من دبیری کردهام، محال است دبیران را رایگان شغل فرمودن. گفتم: فرمان خداوند راست. و بازگشتم، و سیم و جامه بکس من دادند پنج هزار درم و پنج پاره جامه بود. و دیگر روز خواجه مسعود را با خویشتن آورد، برنایی مهترزاده و بخرد و نیکو روی و زیبا، امّا روزگار نادیده و گرم و سرد ناچشیده، که برنایان را ناچاره گوشمال زمانه و حوادث بباید.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در تاریخ ۳۲۴ هجری، روز جمعه اول ماه، امیر پس از جلسهای با وزیر و مقامات دیگر، تصمیم گرفت که فرزند خود، مودود را به هیبان بفرستد تا با لشکرها همراه شود. همچنین برنامهریزی شد که وزیر و برخی از غلامان با او همراه شوند. در ادامه، وزیر درباره ترس خود از خصمان صحبت کرد و گفت که ممکن است باید به غزنین بروند. همچنین، مشغول نوشتن یک قرارداد مهم شدند و امیر به مشورت با وزیر ادامه داد تا مسیر کاری مشخص شود.
وزیر نیز میخواست که مدارک و نامهها به درستی تهیه شوند و به امیر پیشنهاد داد تا با خواجه مسعود ملاقات کند و از مشورتهای او بهرهبرداری کند. در نهایت، وزیر به امیر گفت که از کارهایش نگران نباشد و بر او اعتماد کند، و به امیر وعده داد که کارها به خوبی پیش خواهد رفت. امیر با خوشحالی از کارهای وزیر و تدبیرهای اویمتشکر بود.
هوش مصنوعی: سی و دو سال و چهارصد
هوش مصنوعی: روز جمعه اول این ماه و آغاز سال بود. امیر بعد از مدتی تنهایی، با وزیر، فرمانده، بوسهل حمدوی، عارض، بوفتح رازی، بدر حاجب بزرگ و ارتگین سالار نو دیدار کرد.
هوش مصنوعی: پردهدار مخصوص رفت و امیر مودود را فراخواند. سپس نامهای از دیوان به نمایش گذاشتند و آن را آوردند. سپس فرّاش آمد و به من گفت که باید کاغذ و دوات بیاورند.
هوش مصنوعی: برفتم. من را در جلسهای برای رسیدگی به شکایات نشاندند. در آنجا به جزئیات و مشکلات اشاره میکردند و افراد مهم را معرفی میکردند. سپس یکی از فرماندهان به من گفت که دو گروه تشکیل دهم، یکی در یک مکان و دیگری در جایی دیگر، تا افراد بیشتری در کنار هیبان جمع شوند. پس از آنکه کار را تمام کردیم، دبیر دربار را خواستند و او با فهرستی از غلامان آمد. من یادداشت میکردم که هر غلامی که شایستهتر بود نامش در فهرست ثبت شود و غلامان برگزیده را برمیگرداند. بعد از این کار، به وزیر نگاه کرد و گفت که در مورد آلتونتاش و گروهش که به بلخ رفته بودند، وضع خوبی ندارند و آن لشکر که با او بودند، آسیب دیده و همه چیز خود را از دست دادهاند. بنابراین، آنها باید به دربار بازگردند تا کارشان حل شود. تصمیم به نامزدی فرزند مودود برای رفتن به هیبان گرفتیم تا در کنار لشکری که یادداشت شده، بماند. حاجب بدر نیز با او خواهد بود و من باید در انتظار آنها بایستم تا لشکرها از بلخ نزدیک شوند و به ما گزارش دهند. ما هم به کارهای دیگر رسیدگی میکنیم و پس از آنکه همه آمادگی پیدا کردند، شما باید پیشتاز ما باشید و ما در پی شما خواهیم آمد. این کار باید جدی گرفته شود تا آنچه که خداوند مقدر کرده، محقق شود. آنها گفتند که اطاعت میکنیم و بازگشتند.
هوش مصنوعی: خواجه به دیوان رفت و وقتی کارش را انجام داد، مرا به نزد خود خواند و گفت: «چرا اینطور شدهای؟» جواب دادم که نمیتوانم بفهمم که او چه حسی دارد یا در دلش چه تدبیری میاندیشد، اما میدانم که از زمانی که نامهای از امیرک به دستش رسیده، حالش به کلی تغییر کرده و ناامیدی در دلش رخنه کرده است. خواجه گفت: اگر حال اینگونه است، نمیتوانم بگویم که بروم یا نروم، اما باید پیغامم را برسانم. گفتم: اطاعت میکنم.
هوش مصنوعی: احمد میگوید که خداوند به بندهاش مثالی داده که باید با فرزند خداوند به همراه بزرگان و مقامات دیگر برود، و سپاههای دیگری نیز به آنها ملحق خواهند شد. او میگوید که بنده باید بداند چه کار باید انجام دهد. اگر خداوند نظر بلندی دارد، بنده باید جایی را مشخص کند و خواستههایش را بیان کند، زیرا این سفر به دلیل اینکه فرزند خداوند و بزرگان در صف مقدم خواهند بود، حساس است و به نظر میرسد که خداوند با خوشبختی به دنبال آنان حرکت خواهد کرد و بندهها باید از او اطاعت کنند. برای هر خدمتی که به آنها دستور داده شود، باید تا جان دارند ایستادگی کنند، اما لازم نیست از بندهای که وزیر خداوند است چیزی را پنهان نگه دارند، زیرا او ممکن است دلشکسته شود. اگر خداوند نظری داشته باشد، باید با بنده در میان بگذارد تا بر اساس آن، کارها پیش برود و بنده طبق توافقات عمل کند و فرماندهان نیز طبق دستورات حرکت کنند تا هیچ خللی پیش نیاید. ممکن است که فرمانی به بندگان برسد و یا لازم باشد که به سمت بلخ و تخارستان سریعتر بروند و در هر حال، در آن مقطع زمان نمیتوان به نامههای رسمی توجه کرد. همچنین، خداوندزاده شغل مهمی دارد و امروز به مقام خلافت و رهبری سپاه خواهد رسید. او باید به گونهای عمل کند که ابزار او از غلامان و دیگر موارد بیشتر باشد. بنده نیز باید به امور خاص او توجه داشته باشد و این مسأله ضرورتی است تا او بتواند در زمینههای مربوط به خداوندزاده وی را هدایت کند.
هوش مصنوعی: من وارد شدم و این پیغام را منتقل کردم. امیر نیک زمانی به فکر فرو رفت و گفت: برو و خواجه را بخوان. من رفتم و او را احضار کردم، وزیر آمد و آغاجی او را همراه خود برد. امیر در اتاق بالایی بود که او وارد شد و درهای زیادی داشت و برای مدت طولانی منتظر ماند. سپس آغاجی آمد و مرا احضار کرد. با دوات و کاغذ پیش او رفتم و امیر به من گفت: «به خانه خواجه برو و با او به تنهایی بنشین تا آنچه که گفتهام و فرمودهام، او بگوید و توافقنامه بنویسد. بعد از آن هم با خودت نماز بخوان تا پاسخها نوشته شود. هر چیزی که انجام دهید و از او بشنوید، باید به صورت محرمانه باشد.» گفتم: «چنان کنم» و بازگشتم. بعد به خانه وزیر رفتم و مقداری خوراک خوردیم و استراحت کردیم، سپس او به تنهایی مرا احضار کرد و نشستم. او گفت: «بدان و آگاه باش که امیر از این خصمان بسیار نگران است و هرچند که من سخت تلاش کردم، فایدهای نداشت. ظاهراً قضا و قدری به او رسیده که ما نمیتوانیم پس از این کاری کنیم. او به گونهای قرار داده است که اگر چنین حالتی برای آلتونتاش پیش بیاید، داود ناچار است به سوی غزنین بیاید. و من بارها به او گفتم که این امکان ندارد که از بلخ بیخبر به جای دیگری بروند، بهخصوص غزنین، اما هیچ فایدهای نداشت و او گفت: «چیزی را که من میدانم، شما نمیدانید و باید کاری انجام دهیم و به زودی به سوی پروان و هیبان برویم.» بهطوری که وقتی من به آنجا رسیدم، او به سمت هندوستان خواهد رفت. او از من پنهان کرده و میگوید: «ما یک مدتی در غزنین خواهیم بود، سپس به دنبالتان خواهیم آمد» و من میدانم که چنین نخواهد شد. و اینکه به هر حال این جستجو زیاد فایدهای ندارد. او فرموده است تا توافقنامه نوشته شود و سپس آن را به او ارائه کنی و پاسخ و امضای بازرسان را دریافت کنی. همچنین کدخدایی برای خداوندزادهاش بر داماد ابو الفتح مسعود قرار گرفت که شایستهتر است. گفتم: «او انتخاب خوبی کرده و ان شاء اللّه که این کار به صلاح او باشد.» او گفت: «از این اوضاع نگرانم» و شروع به نوشتن توافقنامه به خط خود کرد و زمانی طول کشید تا نوشته آماده شود. و این خداوند خواجه در این امور آگاهی داشت و آنچه او نوشت، چند مرد دیگر نیز ننوشته بودند، چون در این عصر، او کافیتر و با سوادتر بود. در مورد اینکه خدمت به خداوندزاده بر چه اساسی باید انجام شود و اینکه او چگونه باید حرمت بندگان را حفظ کند، و همچنین درباره غلامان و فرماندهانشان فصلی کامل، و درباره حاجب بزرگ و دیگر افراد مهم لشکر فصلی، و در ارتباط با رفتن و آمدن و کسب اخبار خصمان فصلی، و همچنین درباره حقوق لشکر و تأسیس و حذف نایب دیوان، و در مورد اموال خزانه و لباسهایی که با ایشان خواهد بود و هزینههای لازم، فصلی مباحثاتی انجام شد.
هوش مصنوعی: من توافقنامهای را تنظیم کردم و به درگاه بردم و امیر را به زبان خادم مطلع کردم که توافقنامه را آوردهام. او مرا پیش خود خواند و مثالی زد که نباید به کسی بار مسئولیت داد و سپس به توافقنامه نگاهی انداخت و تأمل کرد. بعد از آن پرسید: "تو چه جوابی برای اینها خواهی نوشت؟" که بدون شک تو بهتر از من میدانی که بو نصر مشکان در چنین مسائلی چه نوشته است. گفتم: "برای بنده روشن است، اگر نظر عالی به توافقنامه باشد، پاسخ آن را مینویسد و [خداوند] با خط عالی امضا میکند."
هوش مصنوعی: او گفت: بنشین و همینجا سندی تهیه کن. من نشستم و نکات را نوشتم و خواندم. امیر از این کار خوشحال شد و چند نکته را تغییر داد. من هم به جملاتی که او گفت، توجه کردم و پس از آن به توافق رسیدیم. وزیر نکات را نوشت و امیر نیز با خط خود آن را امضا کرد و نوشت که: خواجه فاضل، خداوند تأییدش کند، به این پاسخها که به فرمان ما نوشته شده و با امضای او تایید شده است، اعتماد کند و در هر موضوعی که مورد نظر است، تلاش و دقت خود را نشان دهد تا شایسته تحسین و اعتماد قرار گیرد. ان شاء الله.
هوش مصنوعی: او اجازهای به من داد و گفت که با او یک معما بگذارم تا هر چه مهمتر است از هر دو طرف در آن نوشته شود. بگو که مسعود رخوذی را امشب دعوت کند تا ما را دلگرم کند و امیدهایی به ما بدهد. فردا او را با خود به درگاه ببرد تا ما را ببیند و وظیفه کدخدایی فرزند را به او سپاریم و با لباسهای زیبا او را به خانه برگرداند. من پاسخ دادم که این کار را انجام میدهم.
هوش مصنوعی: نزدیک وزیر رفتم و نظرات او را به او رساندم و پیغامی را منتقل کردم. او بسیار خوشحال شد و گفت:
هوش مصنوعی: امروز در کارم به سختیهای زیادی روبرو شدم. گفتم: من تحت فشار هستم، ای کاش که کاری پیدا میکردم که برایم مناسب باشد. خواستم بروم، اما او گفت: بمان، این موضوع جالب را فراموش کردهای.
هوش مصنوعی: فراموش نکردم و خواستم که فردا موضوعی پیش آید که خداوند از آن ناراحت باشد.
هوش مصنوعی: او گفت: میخواهم چیزی به تو یاد بدهم: مواظب باش که کار امروز را به فردا نیندازی، زیرا هر روزی که میآید، کار خود را به همراه دارد. گفتهاند که "شاید فردا، فردا کار کند." من گفتم که ملاقات با خداوند همیشه سودمند است. او قلمی برداشت و معمای عجیبی برای ما نوشت، سپس کتابی از جایی برداشت و آن را روی کاغذ نوشت و نسخهای به خط خودش به من داد. همچنین با غلامش سخنی گفت و کیسهای پر از سکه و لباس را آورد و پیش من قرار داد. من آن را بوسیدم و گفتم:
هوش مصنوعی: خداوند مرا از این عذرخواهی میکند. او گفت که من به عنوان نویسنده فعالیت کردهام و غیرممکن است که نویسندگان را بهصورت رایگان به کار بگیرند. من هم پاسخ دادم که فرمان خداوند درست است. سپس برگشتم و پنج هزار درم و پنج پارچه لباس به من دادند. روز بعد، خواجه مسعود را با خود آوردم؛ او جوانی از خانوادهی بزرگ و دارای عقل و زیبایی بود، اما هنوز در زندگی سختیهای زمانه را درک نکرده بود و تجارب تلخ و شیرین را نچشیده بود. این نشان میدهد که جوانان باید با چالشهای زمانه و حوادثی که در زندگی پیش میآید، آشنا شوند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.