و درین هفته امیر بمشافهه و پیغام عتاب کرد با بو سهل زوزنی بحدیث بو الفضل کرنکی و گفت «سبب عصیان او تو بودهای که آنجا صاحب برید نائب تو بود و با وی بساخت و مطابقت کرد و حال او براستی بازننمود و چون کسی دیگر بازنمودی در خون آن کس شدی . و بحیلت بو الفضل بدست آمد تو و بو القاسم حصیری ایستادید و وی را از دست من بستدید تا امروز با ترکمانان مکاتبت پیوسته کرد و چون تشویشی افتاد، بخراسان عاصی شد و بجانب بست قصد میکند. اکنون به بست باید رفت که نوشتگین نوبتی آنجاست با لشکری تمام تا شغل او را بصلاح باز آری بصلح و یا بجنگ.» بو سهل بسیار اضطراب کرد و وزیر را یار گرفت و شفیعان انگیخت، و هر چند بیش گفتند امیر ستیزه بسیار کرد، چنانکه عادت پادشاهان باشد در کاری که سخت شوند . و وزیر بو سهل را پوشیده گفت: این سلطان نه آن است که بود، و هیچ ندانم تا چه خواهد افتاد. لجاج مکن و تن درده و برو که نباید که چیزی رود که همگان غمناک شویم. بو سهل بترسید و تن در داد . و چون توان دانست که در پرده غیب چیست؟ عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ، اگر به بست نرفته بودی و امیر- محمّد برین پادشاه دست یافته به ماریکله، نخست کسی که میان او بدو نیم کردندی بو سهل بودی، بحکم دندانی که بر وی داشت. و چون تن در داد برفتن، مرا خلیفت خویش کرد. و تازه توقیعی از امیر بستد، که اندیشه کرد که نباید که در غیبت او فسادی کنند بحدیث دیوان دشمنانش. و من مواضعت نبشتم در معنی دیوان و دبیران و جوابها نبشت و مثالها داد . و بامداد امیر را بدید و بزبان نواختها یافت. و از غزنین برفت روز پنجشنبه سوم ذی الحجّه و بکرانه شهر بباغی فرود آمد. و من آنجا رفتم و با وی معمّا نهادم و پدرود کردم و بازگشتم.
و عید اضحی فراز آمد، امیر مثال داد که هیچ تکلّفی نباید کرد بحدیث غلامان و پیاده و حشم و خوان و بر خضرا [ء] از بر میدان آمد و نماز عید کردند و رسم قربان بجای آوردند، عیدی سخت آرامیده و بیمشغله، و خوان ننهادند و قوم را بجمله بازگردانیدند. و مردمان آنرا بفال نیکو نداشتند . و میرفت چنین چیزها، که عمرش بپایان نزدیک آمده بود و کسی نمیدانست.
و روز یکشنبه دو روز مانده از ذو الحجّه اسکداری رسید از دربند شکورد حلقه برافگنده و چند جای بر در زده. آنرا بگشادم، و نزدیک نماز پیشین بود، امیر فرود سرای خالی کرد جهت خبر اسکدار، نبشته بود صاحب برید دربند که «درین ساعت خبر هول کاری افتاد، بنده انهی نخواست کرد تا نماز دیگر برفت تا مددی رسد، که اندیشید اراجیف باشد. نماز دیگر مدد رسید و ملطّفهیی معمّا از آن امیرک بیهقی، بنده فرستاد تا بر آن واقف شده آید.» معمّا بیرون آوردم، نبشته بود: «تا خبر رسید که حاجب آلتونتاش از غزنین برفت، من بنده هر روزی یک دو قاصد پیش او بیرون میفرستادم و آنچه تازه میگشت از حال خصمان که منهیان مینبشتند او را باز- مینمودم و میگفتم که چون باید آمد و احتیاط برین جمله باید کرد، [و وی] بر موجب آنچه میخواند کار میکرد و باحتیاط میآمد تعبیه کرده . راست که از بغلان برفت و بدشمن نزدیکتر شد، آن احتیاط یله کردند و دست بغارت برگشادند، چنانکه رعیّت بفریاد آمد و بتعجیل برفتند و داود را آگاه کردند. و او شنوده بود که از غزنین سالار میآید و سالار کیست و احتیاط کار بکرده بود، چون مقرر گشت از گفتار رعیت در وقت حجّت را حاجبی نامزد کرد با شش هزار سوار و چند مقدّم پذیره آلتونتاش فرستاد و مثال داد که چند جای کمین باید کرد [و] با سواری دو هزار خویشتن را نمود و آویزشی قوی کرد. پس پشت بداد تا ایشان بحرص از پس پشت آیند و از کمین بگذرند، آنگاه کمینها بگشایند و دو رویه درآیند و کار کنند . چون ملطّفه منهی برسید برین جمله در وقت نزدیک آلتونتاش فرستادم و نبشتم تا احتیاط کند، چون بدشمن نزدیک آید و حال برین جمله است، نکرده بودند احتیاط، چنانکه بایست کرد بلشکر- گاه تا خللی بزرگ افتاد و پس شبگیر خصمان بدو رسیدند و دست بجنگ بردند و نیک نیک بکوشیدند و پس پشت بدادند، و قوم ما از حرص آنکه چیزی ربایند، بدم تاختند و مردمان سالار و مقدّمان دست بازداشتند، و خصمان کمینها بگشادند و بسیار بکشتند و بگرفتند بسیار و آلتونتاش آویزان آویزان خود را در شهر افگند با سواری دویست، و ما بندگان او را با قوم او که با او بودند دل گرم کردیم تا قراری پیدا آمد و ندانیم که حال آن لشکر چون شد.»
نامه دربند با ملطّفه معما با ترجمه در میان رقعتی نهادم، نزد آغاجی بردم، فرود سرای برد و دیر بماند، پس برآمد و گفت: میبخواند . پیش رفتم- امیر را نیز آن روز اتّفاق دیدم- مرا گفت «این کار هر روز پیچیدهتر است، و این در شرط نبود ؛ قلعت بر امیرک باد، نامش گویی از بلخ باز بریدهاند، لشکری از آن ما ناچیز کرد. این ملطّفها آنجا بر نزدیک خواجه تا برین حال واقف گردد، و بگوی که رای درست آن بود که خواجه دید امّا ما را بما نگذارند. علی دایه و سباشی و بگتغدی ما را برین داشتند و اینک چنین خیانتها از ایشان ظاهر میگردد. تا خواجه نگوید که ایشان بیگناه بودند.» نزدیک وی رفتم، ملطّفهها بخواند و پیغام بشنید، مرا گفت: «هر روز ازین یکی است. و البتّه سلطان از استبداد و تدبیر خطا دست نخواهد داشت. اکنون که چنین حالها افتاد، سوی امیرک جواب باید نبشت تا شهر نیک نگاه دارد و آلتونتاش را دل گرم کرد تا باری آن حشم بباد نشود و تدبیری ساخته آید تا ایشان خویش را بترمذ توانند افگند نزدیک کوتوال بگتگین چوگانی، که بیم است که شهر بلخ و چندان مسلمانان پس رعونت و سالاری امیرک شوند.» بازگشتم و با امیر بگفتم. گفت:
همچنین بباید نبشت. نبشته آمد و هم باسکدار برفت نزدیک کوتوال بگتگین و هم بدست قاصدان. و پس ازین فترت امیر دل بتمامی از غزنین برداشت. و اجلش فراز آمده بود، رعبی و فزعی در دل افگنده تا نومید گشت.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این هفته، امیر نسبت به بو سهل زوزنی عتاب کرد و او را مقصر عصیانها و مشکلاتی دانست که در خراسان پیش آمده بود. بو سهل تحت فشار قرار گرفت و از طرف امیر به بست فرستاده شد تا با لشکری مسلح وضع را اصلاح کند. این وضعیت منجر به نگرانی و اضطراب بین مقامات و دربار شد. در ادامه، با نزدیک شدن عید قربانی، امیر به آرامش و عدم تکلف در برگزاری مراسم تأکید کرد و عید را به سادگی برگزار کردند.
همچنین، خبرهایی از دربند شکورد به امیر رسید و در میان نگرانیها، آمادهای برای دفاع از بلخ شکل گرفت اما عدم احتیاط برخی افراد منجر به بروز مشکلاتی در میان لشکر شد. در نهایت، امیر به وفاداری و مشورت با اطرافیانش ادامه داد و متوجه شد که اوضاع به خطر افتاده و حوادث غیرمنتظرهای در راه هستند. احساس نومیدی و اضطراب در دل امیر به وجود آمد و وضعیت آشفته تری در حال شکلگیری بود.
هوش مصنوعی: در این هفته، امیر با بوسهل زوزنی ملاقات کرده و پیامهایی از قبیل سرزنش برای او فرستاد. او به بوسهل گفت که علت عصیان فردی به نام برید، خود او بوده است، زیرا برید نائب او در آنجا بود و با او در ارتباط بود. امیر به بوسهل فهماند که اگر کسی دیگر در چنین شرایطی قرار میگرفت، در خون او مجازات میشد. بوسهل و بوالقاسم حصیری با فریب امیر را از دست دادند و از آن زمان به ترکمانان نامهنگاری کردند. حالا که وضعیت نگرانکنندهای پیش آمده، امیر دستور داده بود به بست بروند تا با نیروهای کامل وضعیت را سامان دهند و یا با دشمنان بجنگند. بوسهل بسیار مضطرب شد و از وزیر یاری خواست. وزیر به او گفت که این سلطان تغییر کرده و نمیداند چه بر سرشان خواهد آمد. او به بوسهل توصیه کرد که لجبازی نکند و به سمت بست برود تا چیزی پیش نیاید که همه ناراحت شوند. بوسهل ترسید و تسلیم شد. در نهایت، او به امیر گفت که اگر به بست نمیرفت، ممکن بود وضعیت بدتری برایش پیش آید. بوسهل پس از پذیرش این موقعیت، نامهای از امیر گرفت و به این فکر افتاد که باید برای جلوگیری از فساد در غیاب او اقدام کند. او نوشتههایی در مورد دیوان و دبیران تهیه کرد و در روز بعد امیر را دید و از او به خوبی استقبال کرد. سپس از غزنین خارج شد و در باغی در حاشیه شهر فرود آمد. بوسهل به آنجا رفت و با او وداع کرد و به خانه برگشت.
هوش مصنوعی: عید قربانی فرا رسید و امیر نشان داد که نباید هیچ گونه تکلفی در مورد غلامان و افراد پیاده و جماعت و سفرهچینی در میدان کرد. مردم در میدان جمع شدند و نماز عید را خواندند و مراسم قربانی را به جا آوردند. این عید به آرامی و بدون دغدغه گذشت و سفرهای نچیدند و مردم را به خانههایشان بازگرداندند. مردم به این رویداد به خوبی نگاه نکردند. در این میان، زمان میگذشت و عمر امیر به پایان نزدیک میشد، اما کسی از این موضوع خبر نداشت.
هوش مصنوعی: در یکشنبهای که دو روز به پایان ماه ذوالحجه مانده بود، نامهای از دربند شکورد دریافت کردم. آن را باز کردم و نزدیک وقت نماز پیشین بود. امیر فرود در حال آمادهسازی برای اعلام خبر اسکدار، نامهای فرستاده بود که در آن به وقوع حادثهای هولناک اشاره کرده بود. او نوشته بود که تا بعد از نماز، منتظر خبر بمانید تا مشخص شود که این ماجرا چه بوده است. بعد از نماز، پیامی از امیر بیهقی دریافت کردم که لازم بود به آن توجه کنم. در نامه اشاره شده بود که حاجب آلتونتاش از غزنین حرکت کرده است و من هر روز چند قاصد برای او میفرستادم تا اخبار تازهای از وضعیت دشمنان و نقشههایشان را به او برسانم. با توجه به اطلاعاتی که دریافت کرده بودم، به آلتونتاش گفتم که باید احتیاط بیشتری به خرج دهد. اما وقتی او به دشمن نزدیکتر شد، احتیاط را کنار گذاشت و دشمنان ضمن فرصتطلبی، به غارت پرداختند. این مسئله باعث شد که رعیت فریاد بزنند و به داود خبر بدهند. داود که از آمدن سالار غزنین باخبر شده بود، بر اساس آنچه از رعیت شنیده بود، برای مقابله با دشمنان اقدام کرد. او حاجبی را با شش هزار سوار و تعدادی از مقدمات فرستاد تا نقاطی را برای کمین گزینی انتخاب کنند. در نتیجه، نقشهای طراحی شد که به ارتش خود فرمان داده شد از پشت کمینها خارج شوند و به دشمن حمله کنند. اما وقتی نامهای حاوی این احکام به آلتونتاش رسید، او به جای احتیاط، وضعیت را ساده گرفت و این باعث ایجاد هرج و مرج در میان سپاه شد. در پی این غفلت، دشمنان به آنان حمله کردند و میدان جنگ به نوعی در اختیار دشمن قرار گرفت. آلتونتاش چارهای جز فرار نداشت و بخشی از افراد تحت فرمانش به اسارت درآمدند. وضعیت به حدی بد شد که او به ناچار خود را به در شهر رساند و ما نتوانستیم از حال باقیمانده سپاه باخبر شویم.
هوش مصنوعی: نامهای را با محتویات معما گونهای تهیه کرده و ترجمهای نیز به آن ضمیمه کردم. آن را نزد آغاجی بردم و او نیز مختصری در سرای ماند. پس از مدتی آمد و گفت که نامه را میخواند. من پیش رفتم و در همان روز امیر را نیز ملاقات کردم. او گفت که اوضاع هر روز پیچیدهتر میشود و این چیزی نبود که انتظار میرفت. قلعه بر سر امیرک خراب شده و انگار نامش از بلخ جدا شده است. لشکری که از آن ما بود، اکنون کم شده است. این نامهها به نزدیک خواجه فرستاده شده تا از وضعیت مطلع شود و بگوید که رای درست آن بود که خواجه آن را دیده، اما ما را در وضعیت بد قرار دادند. علی دایه و سباشی و بگتغدی در این وضعیت مقصر هستند و اکنون خیانتهای آنها نمایان شده است. تا زمانی که خواجه نگوید که آنها بیگناه هستند، باید به او نزدیک شوم. وقتی نامهها را خواند و پیغام را شنید، به من گفت که هر روز بر همین منوال است و بدیهی است که سلطان از ظلم و تدبیر نادرست خود دست نخواهد کشید. حال که اوضاع این گونه است، باید پاسخی به امیرک نوشت تا شهر را خوب نگه دارد و دل آلتونتاش را گرم کند تا احتمال ورود لشکریان به باد نرود و تدبیری اتخاذ شود تا آنها بتوانند به ترمذ بروند. در غیر این صورت بیم آن میرود که شهر بلخ و مسلمانان زیر سلطه امیرک قرار گیرند. پس از آن بازگشتم و این صحبتها را با امیر در میان گذاشتم. او پاسخ داد.
هوش مصنوعی: همچنین باید یادداشت کرد. نوشتهای تهیه شد و همزمان با آن، با بازرسان به نزد مقام مسئول رفت و همچنین به دست پیامرسانان سپرده شد. پس از این دوره سکوت، امیر دل به طور کامل از غزنین خارج شد. زمان مرگش فرارسیده بود و ترسی و وحشتی در دلش ایجاد کرده بود تا به ناامیدی رسید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.