جان صافی شده از یاد تو ای دوست تنم
بس که یاد تو کنم من توام اکنون نه منم
تا بدیدم که حجابند در این ره تن و جان
دشمن جان خود و خصم تن خویشتنم
هر چه آن یک دمم از خدمت تو برشکند
گر همه جان بود ای دوست از آن برشکنم
چیست مردی به زدن بیغم عشق تو نفس
گر زنم من نفسی بیغم عشق تو زنم
حسن خوبان ختا و ختن از پرتو توست
زآن قبل عاشق خوبان ختا و ختنم
زغنی چیست دو رنگی و حریصی زاغی
شکر یزدان که نه دون طبع چو زاغ و زغنم
چون ز سیمرغ نشان جستم و از قاف اثر
قاف و سیمرغ نبد جز که روان و بدنم
من آن بلبل عاشقدل عالیپرواز
که پر از حد حدوث است فضای چمنم
همه گویند که تن پیرهن نور خداست
من از آنم که همه نور بود پیرهنم
تا من از خاک جناب تو وطن ساختهام
میبرد رشک به جان عرش مجید از وطنم
پاک در چیدهام از خار طبیعت دامن
زآن ز گلزار حقیقت گل اسرار چِنَم
غیر چون نیست کی از غیر فروبندم چشم
پرده چون نیست کجا پرده به یک سو فکنم
ناصر خسرو اگر فلسفه دانستی من
ناصر دین حق و خسرو ملک سخنم
چون که صاف است چو جان این تن من چون گویم
ساقیان بر سر جان بار گران است تنم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.