گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار

ادیبی زبان در طلاقت زبون

همی لام را خواند پیوسته نون

نوآموزی او را به چنگ اوفتاد

معلم به درسش زبان برگشاد

بدان کودک خرد، جای الف

کنف یاد داد آن ادیب خرف

به‌ناچار الف را انف خواند خرد

معلم برآشفت وگوشی فشرد

بدو گفت‌ انف‌ چیست‌ می‌خوان‌ انف

فروخواند کودک به فرمان انف

دگر باره آشفت استاد پیر

بزد بانگ برکودک ناگزیر

نوآموز روزی ببود اندر آن

انف‌خوان‌ و گریان و سیلی‌خوران

شبانگه پدر درکنارش نشاند

که امروز پور گرامی چه خواند؟

به شب همچنان کودک دلفروز

الف را انف خواند مانند روز

پدرگفت انف چیست جان پدر

الف گفت باید بسان پدر

چو بشنیدکودک الف را درست

الف‌را الف‌خواندچالاک‌و چست

چسان از انف می‌شود منصرف

که نشنیده جز فا و نون الف

تو خود فا و لام‌ و الف‌ راست گوی

پس از دیگران گفتهٔ راست جوی

تو بر نیکویی پشت پا می‌زنی

پس آنگه به نیکی صلا می‌زنی

تو بد را نخستین ز خود دورکن

سپس دیگران را ز بد دورکن

تب‌آلوده درمان تب چون کند

«‌رطب‌خورده‌ منع رطب چون کند»

چو حاکم کند می شبانگاه نوش

نبندد به‌ حکمش‌ دکان‌، می‌فروش

کسان بهره یابند از آثار خویش

که خود کار بندند گفتار خوبش

اگر گفته نغز است و دل نغز نه

بلوطی بود کاندر آن مغز نه

و گر دل‌ درست‌ است‌ و گفتار سست‌

از آن گفته یک دل نگردد درست

 
sunny dark_mode