گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

خواستگار آمد و با رنج دراز

خوانده‌ شد خطبه ‌و شد عقد فراز

خیمه کشت ازگل روبش گلشن

ناقه کشتند و شد آتش روشن

زان عروسی و از آن دامادی

مادرش کرد فراوان شادی

لیک از آغاز، عروس بدخوی

سر گران داشت بدان مادرشوی

زال خندان به تماشای عروس

آن جفاپیشه رخ از قهر عبوس

زال اگر رفتی و شیر آوردی

دختر از قهر بر آن تف کردی

زال اگر آب کشیدی ز غدیر

دختر آن آب فشاندی به کوبر

زال نان پختی و خوان بنهادی

دختر آن نان به ستوران دادی

پسر آوردی اگر صید ز راه

متعفن شدی اندر خرگاه

زان که گر زال زدی دست بر او

دختر آن لقمه نبردی به گلو