گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

یقین درم اثر امشو به های های مو نیست

که یار مسته و گوشش بگریه‌های مو نیست

خدا خدا چه ثمر ای موذنا کامشو

خدا خدای شمایه خدا خدای مو نیست

نمود خو‌نمه پامال و خونبها مه نداد

زدم چو بر دمنش دست‌، گفت پای مو نیست

بریز خونمه با دست نازنین خودت

چره که بیتر ازی هیچه خونبهای مو نیست

بهار اگر شو صدبار بمیرم از غم دوست

بجرم عشق و محبت‌، هنوز جزای مو نیست