گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

چون پیشه‌ای شدست سیاست به‌ملک ری

شایدکه هیچ نارم ازین پیشه بر زبان

از خوان و از خورش بکشم دست ناشتا

چون اوفتد یکی مگس اندر میان خوان

از تشنگی بمیرد اگر شیر بنگرد

بر چشمه‌ای که سگ زده است اندرو دهان