گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

دربغ و دردکه ازکید چرخ و فتنه دهر

بشد صبوری و ازکف ربود صبر جهان

دربغ از آن دل دانا که از جفای سپهر

گزید خاک سیه را ز بهر خویش مکان

صبوری آن ملک شاعران طوس برفت

بجای ماند همه ملک شعر بی‌سلطان

شد از میانه ادیبی که ملک دانش را

حیات بود بدو چون حیات جسم به جان

شد از میانه یکی فاضلی معانی‌سنج

که داشت نامهٔ دانش بنام او عنوان

دگر نیابد گیتی شبیهش از اشباه

دگر نیارد دوران قرینش از اقران

بغیر طبع و دل راد او ندیده کسی

نهفته گردد در خاک‌، قلزم و عمان

بغیر رای رزینش کسی ندارد یاد

که آفتاب شود زیر خاک تیره نهان

چو بود گنج خرد در زمین نهان گردید

بلی هماره بود گنج در زمین پنهان

شکست رونق بازار فضل ازین سودا

ببست دکهٔ علم و هنر ازبن خسران

به سوگواری او بین به نامه و خامه

یکی دریده قبا و یکی بریده زبان

نبود در سر او جز هوای آل رسول

نبود در دل او جز محبت اینان

ز دار فانی بگرفت ره سوی باقی

که گفته است خدا « کل من علیها فان‌»

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.