گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

منم که عشق بتانم نموده پیر و کهن

ندانم اینکه چه افتاده عشق را با من

بلی هر آنکو عشق بتانش چیره شود

شگفت نیست گر آید نزار و پیر و کهن

ز رنج و درد چنان شد تنم که گر بینی

گمان بری که سرشته ز رنج و دردم تن

مرا ز عشق که بر اهرمن نصیب مباد

سیه‌ تر آمده گیتی ز جان اهریمن

چو تفته آهن‌، دل در برم از آن بگداخت

که یار را به‌ بر اندر دلی است چون آهن

تنم بکاست از آنگه که عشق ورزبدم

بلی بکاهد مردم ز عشق ورزبدن

ازآن زمان که مرا عشق زد به دامان دست

همی فشانم خون از دو دیده بر دامن

دلم بیفسرد از جور یار و درد فراق

تنم بفرسود از گردش دی و بهمن

سخن ز عشق به کس گرچه می‌نگویم لیک

شرار عشق پدید آیدم ز سوز سخن

هوای یارم آمیخته است با رگ و پوست

چو رنگ و بوی نهفته به لاله و لادن

مرا رسید ز عشق آنچه ز آتش اندر عود

مرا مبین‌، که همه اوست اینکه بینی من