گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

مکن تو با دل من بیش از این به جور سلوک

که ملک زیر و زبر می‌شود ز جور ملوک

لبت به نغمهٔ جان‌بخش چون مسیحا، جان

دهد به پیکر بی‌روح مردم مفلوک

وفا کنی بچشیم و جفا کنی بکشیم

به حکم آن که بتان مالکند و ما مملوک

کند قمر به رخت سجده‌؟ این بود معلوم

رسد به نور رخت زهره‌؟ این بود مشکوک

بهار شاهد من در کمال حسن بود

چو آیت و دگران چون قبالهٔ محکوک