گنجور

شمارهٔ ۲۵۸ - در هجو سید احمد کسروی

 
ملک‌الشعرای بهار
ملک‌الشعرای بهار » قصاید
 

کسروی تا راند درکشور سمند پارسی

گشت مشکل فکرت مشکل‌پسند پارسی

هفت اختر را ستارهٔ هفت گردان نام داد

زان که‌خود بیگانه‌بود از چون‌وچند پارسی

فکرت کوتاه و ذوق ناقصش راکی سزد

وسعت میدان و آهنگ بلند پارسی

یافت مضمون از منجم‌باشی ترک و سپس

چند دفتر زد به قالب در روند پارسی

پارسی گوبان تبریز ار به ما بخشند عمر

باشد این تبریزی نادان گزند پارسی

گر ازبن بنای ناشی طرز معماری خرند

خشت زببایی درافتد از خرند پارسی

ترکتازی‌ها کند اکنون سوی پازند و زند

وای بر مظلومی پازند و زند پارسی

لفظ و معنی را خناق افتد کجا این ترک خام

افکند برگردن معنی کمند پارسی

طوطی شکرشکن بربست لب کز ناگهان

تاختند این خرمگس‌ها سوی قند پارسی

اعجمی‌ ترکان به‌ جای قاف چون گفتندگاف

گشت قند پارسی یک‌باره گند پارسی

خوی گرفت از شرمساری چهر قطران و همام

تا که گشت این ننگ تبریز آزمند پارسی

خطهٔ تبریز راگویندگان بودست و هست

هر یکی گوینده لعل نوشخند پارسی

پس چه شد کاین احمدک زان خطهٔ مینونشان

احمداگو شد به گفتار چرند پارسی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

یک ایرانی نوشته:

شادروان احمد کسروی، بزرگمرد تاریخ ایران است. سزا نیست مشتی یاوه گوییها و دشنام های یک شاعرک بی همه چیز و بی آبروی افیونی را درباره این پاکمرد ایرانی و دانشمند سراپا غیرت پراکنده گردانید. از این رو خواهشمندم این شعرهای زشت یاوه را بردارید.
درود بر روان پاکمرد آزاده و خردمند سر تا پا غیرت، شادروان احمد کسروی

امین کیخا نوشته:

البته احمد کسروی هم کتابی دارد که در آن ملک شعرا را نادان و سبک سر برخوانده است و داستان نامه نگاری و پهلوی ندانستن بهار از نگاه کسروی بر همگان آشکار است .

شمس الحق نوشته:

ایرانی عزیز!
لطفاً یک سوزن بخودتان ویک جوالدوز به دیگران .
شما اگر فحاشی و هتاکی را دوست نمی دارید ، از خودتان آغاز کنید اخوی . اگر ملک الشعرای بهار یک شاعرک بی همه چیز افیونی یاوه گوست ، پس احمد کسروی هم ..
چیزی که عوض دارد …
ضمناً شما مقاله کسروی درمورد حافظ را خوانده اید ؟ کتاب صوفی گریش را مطالعه فرموده اید؟ شیعه گریش را چطور؟
شک دارم آقا .

یک ایرانی نوشته:

شادروان احمد کسروی گفته: «آزاده زبان بدشنام نیالاید». در آیین آزادگان دشنام دادن نسزاست و آنچه من نوشته ام و واژگانی که بکار برده ام، دشنام نبوده بلکه معنی ریشه ای آنها را خواسته ام.
آری کسی که بدآموزیهای مادیگری او را از جا کنده که به هیچ چیز پایبندی ندارد و هیچ چیز ندارد نه غیرت نه خرد نه میهن پرستی نه آزرم نه شرم، چنین کسی را در زبان فارسی «بی همه چیز» میگویند. سخن بیهوده و نه بهنگام نیاز گفتن نیز، یاوه گویی است و چنین کسی را «یاوه گو» خوانند.
پیداست که شما معنی دشنام را نیز نمیدانید و میان هجو و دشنام با توصیف رفتار و کردار دیگران جدایی نمیگزارید.
کتابهایی را که نام برده اید را نیز خوانده ام. ولی در آن کتابها چیزی که بهانه «هجو گفتن» آن بزرگمرد باشد نیست. بلکه آن کتابها و سراسر نوشته های کسروی نمودار آزادگی، دانش، غیرت و خرد روشن آن شادروان است. از این رو کسی که اندک بهره از این خویهای ستوده دارد، سزا نمیبیند که چنین شعرهایی را درباره چنان مردی پراکنده گرداند.

شمس الحق نوشته:

آنچه شما فرموده اید بدون تردید هتاکی وفحاشی ودشنام است . توضیحات جنابعالی را هم مغالطه گویند و پشیزی ارزش ندارد .

امین کیخا نوشته:

ایرانی بزرگوار اگر کمی آرامتر بنویسید همه از زیبایی نوشته هایت بهره ور می شویم . من کاستی ای در نوشتنت نمی بینم ولی نباید تندی کرد که سخن آرام را خریدار بیشتر است .

رحیم نوشته:

درود بر احمدکسروی برانگیخته ی بزرگ و نفرین بر هر یاوه گویی که دروغ بر اوبندد

فرهیخت نوشته:

نوشته‌ی « یک ایرانی» سراپا درست است و شمس الحق گوشهایش را به آن بسته و به پاسخگویی بیجا برخاسته و این همانست که « یک ایرانی» گفته : آنها دشنام نبوده بلکه معنی ریشه ای آنها را خواسته ام.
در همان کتاب حافظ چه میگوید؟ یک دشنام بکار نرفته. همه معنی ریشه ای آن واژه ها خواسته شده. به یک بی آبرو چه باید گفت؟! به یک یاوه گو چه؟! « یک ایرانی » بدرستی گفته که شما معنی دشنام را نمیدانید و من باید بیفزایم کسی که این شعر را در اینجا گزاشته فرق میان نکوهش ( انتفاد) و هجو را نمیدانسته یا زشتی هجو را درنمی یافته. در هر حال من برخلاف « یک ایرانی» درخواست نمی کنم که این شعر را بردارید. این شعر برای شناسانیدن کسروی نیست . کسروی را آنکه جویای شناختن و فهمیدن باشد می شناسد. این شعر برای شناختن گوینده اش بهترین نمونه است.

ناشناس نوشته:

درود به فرهیخت بزرگوار /البته احمد کسروی دانایی است که در راه دانایی خود جان خود را هم داد . و کتابهای او نشاندهنده توانایی او در پارسی دانی و پهلوی خوانی است .

شبرو نوشته:

آری کسروی دانایی فراوانی داشته است. اما به گمانم جان خود را در راه نادانی هایش داد.

رهام نوشته:

با درود فراوان نسبت به تمامی خوانندگان

راستش نمیدونم که چند نفر متن نامه ی من رو میخونه
ولی حداقلش این رو میدونم که به دست مسئول سایت میرسه
خب یک نفر انسان زنده فکر میکنم که ارزش وقت گذاشتن داشته باشه
کما اینکه شاید افراد بیشتری هم بخونن

ببینید دوست عزیز متاستفانه ما ایرانی ها طوری رشد و نمو پیدا میکنیم که همه چیزمون موروسی هستش
شما شیعه به دنیا بیاید شیعه اید
سنی بدنیا بیاید سنی اید
فراماسون بدنیا بیاید فراماسونید
و در کودکی اگه به شما بگن که به فرض احمد کسروی انسان بدی است اورا شخصی بد قلمداد میکنید و اگر بگویند خوب است او را به عنوان انسانی خوب خواهید شناخت

برخی پا ازین هم فراتر میگذراند و نوشته های به فرض همین احمد کسروی رو میخونن
ولی سعی بر اینکه معنی سخنانش و اینکه میخواسته جه مفهومی رو برسونه رو بهش هیچ توجهی ندارن

یه مثال میزنم چون احساس میکنم کسی که میخونه شییعه هستش پس امیدوارم که گیرایی داشته باشه به اندازه ی کافی

فرض کنید وهابی هستید
درمورد جهاد نکاه نمیدونم شنیدید یا نه
اگه نشنیدید حتما سرچ کنید و بخونید درموردش
یک وهابی فکر میکنه که آخوندی که از کودکی بهش گفتن که این انسان خوبیه هرچیزی که بگه درسته و باید بهش عمل کرد
دقیقا عین ما شیعیان
و اون رهبر یا پیشواش حکم حهاد نکاه رو میده
و خب اونم چشم بسته قبول میکنه
کما اینکه اگه مراجع تقلید شیعه هم اگه چنین حکمی بدن شک نکنید که مردم صف میکشن برای اینکه مادران و خواهرانشون رو ببرن تا توی این جهاد شرکت بدن و از ثواب عظیمش بهره ببرن

واقعا آیاغیر از اینه؟؟؟

حالا اگه ما مقاله ای درمورد این کار که به نظر من حداقل یک کاره به دور از خرد هستش بنویسیم
حتی اگه بهترین نویسندگان هم نظر بدن درین مورد
بدون شک اون افراد جلوش مقاومت خواهند کرد و اگه جوابی نداشتته باشن که بدن
بدون شک از دینشون خارج نمیشن و در صدد قتل اون نویسنده بر میان

من درمورد آقای کسروی این نویسنده ی بزرگ واقعا نمیتونم اظهار نظر کنم
نه من
هیچ کسی
چون هر نظری برای یک نفر حجته نه برای همه
آثا ایشون رو اگه ۱۰۰۰ نفر بخونن مطمئنا ۱۰۰۰ نظر متفاوت و بهتره بگم ۱۰۰۰ تفسیر متفاوت خواهیم داشت

آثار ایشون همگی موجوده
خودتون برید و این آثار رو بخونید گویای همه چیز هست حرفای ایشون

فقط اگه انسان خیللی معتقدی نیستید اینکارو بکنید چون کسی که خیلی معتقده به هیچ وجه نظرش عوض نمیشه و جز فحش دادن و خورد کردن اعصاب خودش چیز دیگه ای نداره

یه مثالی که میتونم براتون بزنم بت پرستان دوران جاهلیت هستن

امیدوارم حرفام مفید بوده باشه

تنها خواهشم هم اینه که چه به این شاعر و چه به به این نویسنده توهین نکنید و فقط و فقط نظراتشون رو مطالعه کنید همین

چون واقعا هر کسی حق اظهار نظر درمورد یه شخصیت بزرگ رو نداره
بخصوص امثال ما ها

جمشید پیمان نوشته:

به نظر من محمد تقی بهار در این چند بیت فقط و فقط به فحاشی و هجو کسروی پرداخته است. او در این راه چنان به افراط افتاده که ترک ها را هم از زخم های هولناک زبانش بی نصیب نگذاشته است. تا آنجا که من میدانم و خوانده ام همه ی آثار فکری و تاریخی و نوشته های تحقیقی کسروی به زبان فارسی هستند. اندیشه ها و نظرات و نظریه های کسروی( یا هر کس دیگر ) را می توان نقد کرد و با منطق و علم مردود شمرد. اما درست و شایسته و انسانی نیست که بجای نقد اندیشه و انتقاد از نظریاتش او را هجو کنیم و نسبت به او چنین بی پروا به زشت گوئی بپردازیم. این منطق آقای شمس الحق را هم که بوی مقابله به مثل کردن می دهد درست نمی دانم. گیریم کسروی در نوشته هایش به کسی یا اندیشه ای اهانتی کرده باشد، زشت ترین کار این است که بجای نقد و تصحیحش، او را مورد فحاشی قرار دهیم. برای نمونه عرض می کنم اگر کسروی حافظ را با آوردن ابیاتی از غزلیاتش، پسر باز و …. خوانده است ، کسی که باور دارد و مطمئن است که حافظ چنین خصلتی نداشته، باید به اثبات آن برخیزد نه این که کسروی را فحش باران کند که چرا چنین ادعائی کرده است.
در پایان تاکید می کنم که بر خورد اهانت آمیز قلان دانشمند یا ادیب یا هنرمند را نمی شود لای زرورق علم یا شعر یا ادب او پیچاند و بر آن مهر درست بودن و تائید کوبید.

رهگذر نوشته:

کسروی، مرد بزرگ فساد ناپذیر و محقق برجسته ای بود اگرچه ایراداتی داشت اما بزرگمرد تاریخ ایران میباشد

یک ایرانی پاکدین نوشته:

بسیاری با نام احمد کسروی آشنایند ولی کمند کسانی که به ژرفای اندیشه‌های او پی برده باشند. علت این دو چیز می‌باشد :
از یکسو خواندن انبوهِ نوشته‌های او (بیش از شصت جلد کتاب‌ ـ نزدیک به سیزده هزار صفحه) کار آسانی نبوده بویژه که بیش از نیمی از آنها چه در زمان شاه و چه در حکومت ملایان غدغن بوده و از دسترس مردم دور نگاه داشته شده. از دیگرسو دشمنان اندیشه‌های او با غرض‌ورزیها ، پا به روی حقایق گزارده و با تحریفهایی کوشیده‌اند ذهنها را درباره‌ی او تاریک گردانند. با راه انداختن این پایگاه می‌خواهیم کتابها و نوشته‌های او را در دسترس خوانندگان بگزاریم تا ایشان خود مستقیماً بخوانند و خود داوری کنند.
Pakdini3.mihanblog.com
Kasravi-ahmad.blogspot.com

یک ایرانی پاکدین نوشته:

بسیاری با نام احمد کسروی آشنایند ولی کمند کسانی که به ژرفای اندیشه‌های او پی برده باشند. علت این دو چیز می‌باشد :
از یکسو خواندن انبوهِ نوشته‌های او (بیش از شصت جلد کتاب‌ ـ نزدیک به سیزده هزار صفحه) کار آسانی نبوده بویژه که بیش از نیمی از آنها چه در زمان شاه و چه در حکومت ملایان غدغن بوده و از دسترس مردم دور نگاه داشته شده. از دیگرسو دشمنان اندیشه‌های او با غرض‌ورزیها ، پا به روی حقایق گزارده و با تحریفهایی کوشیده‌اند ذهنها را درباره‌ی او تاریک گردانند. با راه انداختن این پایگاه می‌خواهیم کتابها و نوشته‌های او را در دسترس خوانندگان بگزاریم تا ایشان خود مستقیماً بخوانند و خود داوری کنند.

راستی پرست پاکدین نوشته:

احمدکسروی برانگیخته بزرگ و راهنمای پاکدینان دنیاست. هر که می خواهد باراه پاکدینی آشناگردد کتابهای کسروی را بخواند، خویشتن اگر کس راستی پرست پاکدلی باشد به درستی راه او باور خواهد کرد وگواهی خواهد داد.. این دست خدا بود که کسی را براهنمایی ما آدمیان برانگیخت.

خدیو ادب شناس نوشته:

دادار نیکی دهش بخشایش آورد روان هر دو گرانمایه را…هم ملک الشعرای بهار آن یگانه سوار جولانگاه چرمه ی سخن و هم آن پاک دین بهی احمد کسروی ! چامه ای بود بسیار نغز … پدرود باد

شیعه نوشته:

کسروی یکی از ضعیفترین منتقدین تشیع بوده است. بدون شک در بین اهل سنت نقدهای بسیار زیباتری بر باورهایمان می بینیم و به راستی نقدهای آنها ارزش اندیشیدن و پاسخ گفتن دارد و آدمی وقتی پاسخ شبهات آنها را می یابد حس می کند که پیشرفت کرده است، ولی نقدهای کسروی بسیار ضعیف و ناچیز هستند. مثلاً او این حدیث نبوی را که «هر کسی که بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است» حاصل تعصبات شیعه و عملاً از تحریفات تشیع می شمارد!!! فقط جهت اطلاع کسانی که نمی دانند عرض می کنم که این حدیث نبوی، در معتبرتین سند حدیثی اهل سنت نیز ذکر شده است: در صحیح بخاری. اهل سنت این حدیث را قبول دارند، ولی امام زمان را آن امام معصومی که ما می دانیم، نمی دانند و اینجا هم همانطور که درحدیث غدیر، مولی را تأویل کرده اند، امام را تأویل می کنند.

خلاصه اینکه آثار ضددین و ضدشیعی کسروی، ارزش ورق زدن ندارد و پژوهشگران بهتر است به فکر شبهات مهمتری باشند که از سوی افرادی آگاه نقل شده است، و نه فرد مغرور و خودشیفته ای چون این فرد.

کسانی هم که گمان می کنند هر شیعه ای، به دلیل دین پدرش شیعه شده است، بهتر است که همگان را به کیش خود نپندارند.

مجتبی خراسانی نوشته:

درود بر روان پاک و مطهر:
سید مجتبی میرلوحی
سید عبدالحسین واحدی و سیدمحمد واحدی
سید علی‌محمد امامی و سید حسین امامی
خلیل طهماسبی
مظفر ذوالقدر
وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ
سوره مبارکه آل عمران آیه ۱۶۹

lyam نوشته:

باور نمیکردم از بزرگمردی چون بهار چنین سخنانی در هجو و بیمقدارنمودن کسی . یا برای تأئید اشعارش با توهین به تبریزی ها ی عزیز متوسل به نارواگویی شود هم بهار و هم کسروی بزرگمردانی درین خطه ی بزرگ پرورند و کاش با اغماض از خطای یکدیگر میگذشتنند ، یا لااقل بدبینی خود را علنی نمی کردند.
میبینم بعضی حاشیه نویسان نیز آتش بیار معرکه اند و این تأسف آورست . کمی به خود آییم که کجا ایستاده ایم . عجب و خود خواهی بد صفتی ست

رامین نوشته:

من در جوانی و توسط زیکی از زندانیان سیاسی که بصورت مشروط ازاد شده بود با کسروی و طرز فکرش اشنا شدم و چند کتاب از ایشون را که برایم اورد خواندم اوایل نظراتش به نظرم جالب مبامد و خاطراتش و غیره مثل اون خاطره اخوندی که در زنجان محکمه داشت و غیره البته پرواضح هست که در نقد ایشون باید به زمانه ایشون و وضع و حال خود ایشون هم توجه داشت ایشون با بی پدری و فقر همزمان مشکلاتی با جامعه افت زده روحانیت انزمان شخصیتش شکل گرفته و در اثارش هم رد پای این ها کاملا نمایانه متاسفانه ایشون از این دریچه مشکلاتی را که ما خود در جامعه متن ایجاد کردیم به پای دین و مراممان حساب میکند من معتقدم هرکس بدرون انگیزه و عقده اثار ایشون را مطالعه کند قطعا ایرادات زیادی بر شخصیت و طرز فکر او وارد میکند. حتی در زمانیکه ایشون یکی از اهداف خود را اتحاد ملی اعلام میکند با مطالعه اثار و احوالات ایشون کاملا اشکار است که روش او بر عکس اختلاف انگیز و غیر سازنده هست
البته ترور ایشان را با ان وضع فجیع محکوم میکنم چرا که . کس و کسانی که او را ترور کردن در واقع ضعف خود را دیکته کردن و به خیال خود کوتاه ترین راه را بر گزیدن جالب این هست که همین تروریست ها مدعی برهانی قاطع و جامع در مقابل مثلا افکار انحرافی هستند که خدا نیامرزدشان
اگر ملاک دین خدا و اسلام هست و رفتار معصومین ملاک عمل هست قطعا اینگونه نامردی و نا مردمی ها روش انها نبوده که بروند در دادگاه طرف را ترور کنند
اصلا کسروی منحرف … اگر قرار باشد اینگونه با منحرفین بر خورد شود
پس دیگر کسی حق ندارد بر داعش و النصره و بوکو حرام خرده بگیرد

مرتضی نوشته:

انوری یک بیت کوس شعر دارد که یک مصرعش جواب این آقایان کوس شعر گوست:
کناسی بهتر بود از شاعری. (معنی کناسی را از گوگل پیدا کن)

درود بر تمامی آزادمردان میهن دوست.

حاتم پت نوشته:

این اقا مثل اینکه کارش کشیدن تریاک و هجو کردن دیگران بوده!!!!!!
هجو:۱ میرزاده عشقی
۲-هجو محمد علی فروغی
۳-هجو محمد خیابانی
۴- هجو کسروی
و و و …..

در ترکیه عثمانی رسم بر این بود که شاعر هجو گو را باید گردن زد.
بهر حال اسم کسروی تا به ابد زنده است در بین آزادگان.

احمد پور حیدری نوشته:

فقط عرض کنم که اخیرا کتابی در باره کسروی خواندم به نام ادعای کسروی بر حافظ که از این افراط کاری ها به دور است. پیشنهاد خواندن آت را می دهم بخصوص در ایران چاپ خورده خیلی جالب است

اسفند نوشته:

کسروی دانشمندی بوده که فراتر از مان خود فکر می کرده و افکار و عقاید او برجاهلان زمان قابل درک و فهم نبوده که این چنین ناجوانمردانه اورا کشتند .

TV نوشته:

مر خداوند عقل و دانش را
عیب ما گو مکن که نادانیم
هر گلی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزاردستانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص می‌نگری
ما در آثار صنع حیرانیم

ناشناس نوشته:

این هجو پرده از زشت کاری های شاعران را بر می دارد و راستی اندیشه های پاک مرد ایرانی احمد کسروی را آشکارتر می سازد.

حاجی نوشته:

تریاک آدم های معمولی را،گوز می آره. گویا در مورد شعرای تریاکی علاوه بر گوز آوردن به جفنگ گفتن هم وا می داره. میگی نه:
می شمارم:
ا- تریاکی وحید دستگردی
۲- تریاکی ملک اشعراء
۳- …..
- تریاکی شهریار خودما

- تریاکی علی معلم انقلابی و وووو

حمید نوشته:

با عرض سلام خدمت همه هموطنان فرهیخته ام که ادب، آرامش، مطالعه آثار همه طرفها، و محققانه مواجه شدن با آثار و رخدادهای تاریخی را، با اظهار نظر محتاطانه همراه کرده اند. قصد ندارم در تجلیل یا تقبیح کسی سخن بگویم فقط خواستم عرض کنم در تحلیل یا داوریهایمان، بخصوص اگر گرد تاریخ بر آنها پاشیده شده باشد، باید کاملاً محتاط باشیم. دادگاه ذهن ما نه جناب ملک الشعرا، نه احمد کسروی، نه قاتلان کسروی و نه کسانی را که به صورت کاملاً مستند بتوانند به قضاوت ایشان اعتماد کند در اختیار ندارد.
اما داوری اینجانب آنست که ما اگر اجمالاً در نحوه عملکرد ملک الشعرا و فداییان اسلام اشکالی حس میکنیم ، نباید فراموش کنیم که به نظر میرسد عملکردهای احمد کسروی مجموعاً نه تنها قابل دفاع نیست بلکه خود ایشان با توجه نکردن و بلکه توهین به مقدسات جامعه دینی و نشناختن مقتضیات نقد جامعه مذهبی و جامعه ایرانی، و همچنین همکاری با رژیمی که محبوییت مردمی نداشت، پایه گزار و برانگیزاننده اقداماتی شد که برای عقلای آن زمان قابل پیش بینی بود.

مرد نوشته:

درود بر شرف ملک شعرای ایران زمین. واقعا آثار کسروی واپسگرا فاقد استدلالات علمی تقلیل گرا ضعیف بدون پشتوانه تاریخی است

پاکدین نوشته:

و لعن الله علی فداییون الاسلام

کریم نوشته:

جای تأسف است که نظرات و حاشیه ها بسیار بدتر از انحرافات کسروی و تندروی و تمسخرهای بهار باشد.

یک ایرانی نوشته:

احمد کسروی برانگیخته بزرگ پروردگار و راه او راه رستگاری جهانیان است

مسعود حاتمی نوشته:

کسروی در بعضی جاها تندروی‌هایی داشته ولی این ذره‌ای از ارزش او را کم نمی‌کند

ناشناس نوشته:

درآن زمان که کشور نیاز مبرم به عقلانیت دینی داشت الحق که کسروی یگانه زمان خود بود.که درمقابل فداییان شیطان ودیگر مفسد العقاید باشهامت ایستادند.

حسن نظری نوشته:

هرگزنمیتوان باانداختن سنگهای پی درپی تصویرماه راازحافظه اب پاک کرد!!!سخنان کسروی یاسایرروشنفکران دینی اگرچه به کام بعضی ازعزیزان خوش نمی اید ولی حقیقتی است تلخ!به عزیرانی که مطالعه اثار اینجورنویسنده ها خوششون نمیاد یااحیانانمیتونن هضم کنن چند توصیه دارم:۱تعصب روبذارن کنار ومعقولانه فکر کنن چرا که اسلام دین تفکر است نه تعبد ۲نمیدونم منتقدان کسروی یاسایر روشنفکران دینی ایا تابحال معنی قران روخوندند!کسروی در کتاب شیعه گری برعلیه خرافات مبارزه میکنه”دقیقا همان مبارزه که قران مقدس باشرک وخرافات میکنه۳ براد درک مطالب اینجورمنتقدان بدنیست به مطالعه کتاب تشیع علوی تشیع صفوی نوشته دانشمندعالیقدردکتر علی شریعتی مراجعه کنید شاید… ودراخریک جمله زیبا”ادمها تورانمیفهمندتنهاترجمه ات میکنندانهم به زبان خودشان”

اویم نوشته:

دو پیوند زیر که به این شعر مربوط می شود به حقیقت پزوهان تقدیم می شود. بخوانند و خویشتن داوری کنند :
التنبیه علی حروف التصحیف
http://www.ensani.ir/storage/Files/20120504144126-6050-30.pdf
انتقاد لفظی بهار ـ شیر و خورشید
http://www.ensani.ir/storage/Files/20120504144113-6050-12.pdf

بهرام شاهى نوشته:

این کمترین، بهرام شاهى، خود را از پیروان بزرگمرد میهن-پرست ایران، شادروان احمد کسروى، میشمرم. شادروان کسروى زبان به زشتگویى نگشود و مرام و شیوهء زندگانى خویش را بر چاپلوسى و جیره-خوارى و مجیز-گویى ننهاد. همچنان که در پیشگفتار کتاب “شیعیگرى” مى نویسد، در سرتاسر نوشته هاى او سخنى نمیتوانید یافت که بر آخشیج خردورزى باشد. درستى آموزه هاى او با گذشت زمان روشن و روشن تر میگردد. این نیست که شادروان کسروى برى از هر گونه خطا بوده باشد. اما بیگمان، از پاکترین و درستکارترین و دانشمندترین مردان این مرز و بوم بوده و هست. کافیست زندگینامه و نوشته هاى او را بدور از تعصب بخوانید تا با این گفتهء من هماوا شوید.

بهار را من خود مى ستودم و میهن-پرست میدانستم (و میدانم). چیزى که هست، بهار، همچون بسیارى دیگر، آلوده به مال-پرستى و آسایش-طلبى و بسیارى زشتخوییهاى دیگر بود. همین هجو که در اینجا آمده، خود از گواهان آشکار تباهکارى و تاریک-درونى این مرد است. بهار آشکارا به کسروى حسادت مى ورزید زیرا که بهیچ روى به اندازهء کسروى دانش نمیداشت. نه در پارسى و نه در عربى.

من شادمان و خوشنود شدم از اینکه بیشترى از باشندگان این گروه، در هوادارى از شادروان کسروى و در نکوهش بهار نوشته اند. خرسند و خرم از این یافته، آفریدگار بزرگ را سپاس میگویم که با وجود تباهکارى آن مردک چاقوکش پست-نهاد مجتبى میرلوحى (”نواب صفوى”)، و همدستان پست-نهاد و سیاهکارش -که خداوند جزاشان دهاد- راه کسروى، یعنى “پاکدینى”، را، ایزد یکتا زنده نگاه داشته و روز به روز هم، این راه را پر تر و انبوه تر از رهروان مى کند.

روان کسروى فرهیخته و بزرگوار و دانشمند، آموزگار ایرانیان، شاد!

جمشید نوشته:

درود بر دوستان خوبم
مقام والای شادروان کسروی بر پویندگان راه خرد و عقلانیت پوشیده نیست اما زنده یاد بهار هم مردی وطن دوست و آزادیخواه بود که سراسر عمر از استبداد زجر و زندان و شکنجه کشید.ما باید امامزاده تراشی رو کنار بذاریم.این بزرگمردان وطندوست و آزاده بودن ایرادهایی هم داشتن.اگه فارغ از نگاه امامزاده تراشی بسنجیم هر دو این بزرگوارا رو خادم وطن و خرد و عقلانیت و آزادی می بینیم.

رهگذر شالی -خلخالی نوشته:

احمد کسروی بزگ مرد تاریخ ایران زمین بود، کسی که تعصب را فدای حقیقت کرد ، کسی که با فدای خود جهل و تاریکی را از بین برد ، اگر ده درصد از انسانهای روی زمین مانند کسروی بودند ، جهان ما بهشت میشود ، بسیاری از نوشته های ایشان بعد از هفتاد سال از شهادتش امروز ،حقانیتش را نشان دادند.
وقتی در مورد زبان قدیم اذربایجان نوشت پانترکیست او را متهم به مزدوریت پهلوی کرد ، اما پس از مرگ کسروی کتابی کشف کردید که تمام نوشته های کسروی در مورد زبان قدیم اذربایجان را تصدیق میکرد ، این کتاب همان سفینه تبریز بود.

همت نوشته:

خدا شاهده اومدم ببینم عزیزی اندیشمند و خردمند در مورد این شعر و مفهوم , تفسیری , نقدی , توضیحی, و یا اطلاعاتی در مورد شعر داره که خوانندگان شعر را از ابهام در بیاره . !!!
نه نقدی دیدم نه تفسیری جز حضور چند فحاش و هتاک متوهمی که دچار بحران هویتی هستند و در فضا های مجازی به دنبال تخلیه تفکرات پوسیده و متعفن نژادپرستان راسیسم انجام وظیفه میکنند و چنان در مورد کتابهای کسروی مبالغه میکنن که خدا را شاهد میگیرم تا بحال یک برگ از کتاب این را نخواندن (چون ارزش علمی و ادبی نداره) و فقط جهت انجام وظیفه قلم فرسایی میکنند
شما را بخدا عزیزان ناسیونالیست افراطی و یا بهتر بگم سربازان تفکرات فاشیست و راسیسم فضای مجازی توانایی پرداختن به معنی و مفهوم شعر را ندارید؟؟ پس اجازه دهید تا دیگر عزیزانی که تخصص در این مهم دارند به رسالت خویش بپردازند . و خزعئیبلات خود را در دیگر رسانه های مجازی نشر دهید .

ناشناس نوشته:

واقعا حماقت ما ایرانیان انتها ندارد توحش و وحشیگری در میان ما موج میزند
شادروان احمد کسروی از طریق نوشته ها و افکارش کاملا شناخته شده است البته برای انان که مجالی برای تفکر و تامل دارند حال فرض فرمایید ایشان لغزشی در تفکرات خود داشته باشد آیا بایستی به این طریق وحشیانه حذف گردد؟! و شمایی که با ایشان مخالف هستید از این حادثه خرسند و خشنود گردید.
خیر بایستی فارق از گرایشات شخصی و گروهی با این توحش بنام اسلام برخورد نمود

نوید نوشته:

دوستان عزیز نمیدونم به چه اندازه این مرد بزرگ میشناسید یا اصلا با فکر و عقیده این عزیز به چه اندازه اشنا هستین ولی از رو نوشته میشه فهمید که هیچ نمیدانید چرا که این عزیز دقیقا کوشید که نادانی رو از میان بردارد ولی افسوس که جان در این راه هم کم است///همین اعدام و ریختن خون این عزیز گواه بر حق بودنش هست و اینکه هیچ گونه به هیچ عنوان و هیچ کس نتونست جواب ان را بدهد////خدا با ماست

احمد کسروی نوشته:

اونی که گفته نوشته های ایشون فاقد استدلال علمی و تقلیل گراست،گرچه میدونم معنی این الفاظو نمیدونه ولی خب ای کاش به جای ترور،با استدلال جوابشو میدادن

دوستدار نوشته:

جناب خراسانی،
روشن فرمایید ؛ لا تحسبن،،،،،، راخطاب به شهید کسروی آورده اید، یا قاتلان او که به روانشان درود فرستاده اید؟؟؟

دوستدار نوشته:

پارسای نه چندان پارسا!

ازاستاد سرکار تنها پرسیدم آیه شریفه را به کدام طرف حواله داده اند.

شما چرا جوش آورده اید؟؟

مهران نوشته:

خدا با ماست.
هنوز پس از هفتاد سال خشونت و ترور کشتن بخاطر اختلاف عقیده وجود دارد هنوز هم قدرت با طرفداران خشونت می باشد که دلیل آن عدم توانایی پاسخ به بزرگانی مانند کسروی است و چون خود را خار و ذلیل می یابند دست به کشتار می زنند .
خدا با ماست.

خدا با ماست نوشته:

درود
برای آشنایی با اندیشه‌های احمد کسروی بزرگ به کانال تلگرامی ما آیید.

کانال تلگرامی احمد کسروی

https://telegram.me/pakdini

بر روی نوشته‌ی زیر نیز میتوانید کلیک کنید

pakdini@

آرش نوشته:

من زبان بریده احمد کسروی هستم، زنده باد ایرانی، خدا باماست

من نوشته:

سلام
من نمیتوانم درمورد سطح سواد احمد کسروی اظهار نظر کنم ولی در کل آدم پستی بودند.
ایشون در دادگاه از پزشک احمدی، جلاد بی رحم رضا شاه دفاع کرده اند و حقیقت را به طور آشکارا تکذیب کرده اند.

سید محمد نوشته:

من گرامی
کسروی جز از حق دفاع نکرد
به همین خاطر به دست امثال تو کشته شد
او حتی علیه رضا شاه حکم صادر کرد و از دادگستری اخراج شد
هنوز هم همپایه ی علم و سواد او در عصر حاضر نیامده
ولی ، زنده باشی

حسین نوشته:

دوستدار عزیز
ایشان موافق قاتلان کسروی ست
ولی گمانم به اشتباه به روان کسروی درودی این چنین ”وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ “ فرستاده
یک کتابی بودن بد دردی ست
پایدار باشی

pooya نوشته:

سید محمد و حسین همان سمانه است. که دین ندارد ولی اسم متدینان را روی خود می گذارد و نظرهای ضد دینی می نویسد.
بیچارگی هم حدی دارد والله.

ادبیاتدوست نوشته:

حقا که لقب ملک الشعرا را شایسته است. نور به قبرش بباره. گرچه این یارو کسروی حتی ارزش هدر دادن سخن رو هم نداشت ولی باید چهره پلید چنین مزدورها رو نمایان کرد.

کسرا نوشته:

با خواندن این شعر از مردی پرآوازه همچون ملک الشعرای بهار، دی من به ایشان به سختی دگرگون شد. چراکه من نوشته های شادروان کسروی در بارۀ ملک الشعرا را خوانده ام. ایشان بی آنکه از او نامی ببرد، با دلسوزی و فداکاری بی همتایی ( که امروزه بسیار کمیاب است)، نسبت به ایران و ایرانی زبان به نکوهش و خرده گیری از کارهای فرهنگی عوام فریبانه باز کرده بود و اگر نبود پاورقی گردآورندۀ نوشتارهای شادروان کسروی، به سختی می شد شخص مورد نظر آن پاکمرد را حدس زد. من اگر شعر این شاعر را امروز نمی خواندم ، ممکن بود در دلم تردیدی برای گفته های کسروی در بارۀ این شاعر می داشتم ولی با خواندن این شعر سراپا فحاشی و تحقیر دیگر از این دودلی درآمدم و فهمیدم که حق با شادروان کسروی بود. کسی نیست به این اقای شاعر که به خودش لقب ملک الشعرای بهار داده بگوید آخر شما که خود را شاه شاعران نامیده اید، آیا سزاوار است نام شادروان کسروی را آورده و بی دلیل به آرمانهای نیکخواهانۀ او تاخته و آناگاه چون وی مردی تبریزی بوده، و چون با زبان دلیل و منطق نمی توانستید به او پاسخ دهید، همۀ هم میهنان آذری را نشانه رفته و دل آنها را هم به درد آورید؟ خرمگس شما بودی آقای ملک الشعرای بهار که نتوانستید فرقی میان درگیریهای شخصی خود با شادروان کسروی و به میان کشیدن آذری زبان بودن او و تاختن و تحقیر کردن هم میهنان آذریمان قائل شود. شما برای کوبیدن شادروان کسروی، به لهجۀ زیبای آذری زبانانمان تاخته اید و از این رهگذر دل آنها را به درد آورده اید. شما با اینکار بهانه به دست بهانه جویان بیگانه پرست و تجزیه طلب داده اید تا آنها شعر شما را سندی برای تجزیه طلب بودن خود قرار دهند. کار شما قابل بخشش نیست آقای ملک الشعرای بهار.

منصف نوشته:

احمد کسروی به نظر من نظرات اشتباهی درباره

حافظ وسعدی داشت اما احمد کسروی انسان ماتریالیستی نبود

کتاب ورجاوند بنیاد وی در نقد ماتریالیسم بسیار زیبا است

البته در کتاب ورجاوند بنیاد هم اشتباهات بسیاری دارد

اما در کل نقد جالبی بر ماتریالیسم نوشته است

پویا نوشته:

ناز شست فداییان اسلام که این مردک رو از صحنه ى روزگار محوش کردند…

بیوک نوشته:

از ممدتقی بهار بدم آمد و کسروی بیشتر خوشم آمد.

عباس داودی نوشته:

باسلام؛
انتقاد نویسندگان وشعراءوحتی محقیقین،ازآثاروتراوشات فکری یکدیگر،کاری کاملاطبیعی ورایج وحتی مبارک است و دلیلی برکثرشأن ونفی تلاشهاومجاهدتهای آنهانیست.باید بپذیریم که این صرفأیک نظراست که استادبهار،درمورد یک شاخه ازآثارپژوهشی مفکروپژوهشگربزرگی مثل استادکسروی به زبان شعرابرازکرده است واین نظر،به هیچ عنوان مجوزی برای تخطئه آقای کسروی نیست وعکس قضیه هم صحیحست!
یعنی درمقام دفاع ازکسروی،نبایدبه شخصیت فرهنگی بزرگی همانند ملک الشعراء توهین کرد.

ایرانی نوشته:

تا به حال فکر نمیکردم ملک الشعرا انقد بد دهن باشه که به هم میهنان آذری چون احمد کسروی توهین کنه اگر شاعران ما مانند این بودن الان دیگر نمیتوانستیم آذری ها را با ترک ها جدا بدونیم در ضمن ایشان همیشه به آذری های آریای نژاد توهین کردند نمونه اش شهریار هست برید ببنید که چه آدم بد دهنی بوده

تاجزاد نوشته:

استاد احمد کسروی بزرگمرد تاریخ ایران است و بی شک کار او بیش نباشد، کم از فردوسی بزرگ نیست.
این دانشمند بزرگ خود درمورد این بدگویی ها گفته است که پس از چندین سال دوستی با بهار، از او دوری گزیدم و پس از آن بود که این شاعر هتاک که لقب ملک الشعرا بر وی بسیار سنگین و نارواست، گرفتن ایراد های بیجا را آغازید و پس از آن دایما با وجود بی اعتنایی های استاد کسروی به توهین و دشنام اصرار ورزید و این است که امروز نقدیه های بسیاری از او در این باب میبینیم.
تنها پادسخن استاد به این شاعر بی نزاکت مقاله ای در پاسخ پیام بی شرمانه و بی پایه در شرح ایرادات مقاله تاریخچه ی شیر و خورشید استاد کسروی بود و آن را نیز در کمال ادب و احترام نوشتند و با ملاحظه ی ارزش والای خود به سمع بهار رساندند و باقی را رها کردند تا بهار با اکاذیب خود خوش باشد…

خودم نوشته:

ریدم ب حلللللق کسروی و شما کسروی دوستان..

ایرانی نوشته:

در اینجا نمونه ای از دینداران مشاهده میشوند که اندیشه های محکم و خدشه ناپذیری دارند!! از سر عجز مشغول فحاشی و به رخ کشیدن فرهنگ شیعی خود میباشند خدا قوت اقایون اجرکم عندالله مخصوصا آقای کامنت بالایی از معده گران بهایشان زیادی کار کشیده اند!

محمد رضا نوشته:

جناب ایرانی اگر کسی توهینی کرده خودش پاسخگوی اشتباهش هست چرا به فرهنگ شیعه ربطش میدهید ؟ واقعا این جور اظهار نظر کردن عادلانه نیست . به هر حال در هر دین و مذهب یا تفکری افرادی هستند که تند روی می کنند ولی نمی توان رفتار آن افراد را به دین یا مذهبشان تعمیم داد . آیا می توان رفتار نازی ها که با صلیب شکسته میلیون ها انسان را به کام مرگ کشاندند یا استعمار گران انجیل به دست را که ۴۰۰ سال به مردم آفریقا و آسیا و آمریکای لاتین ستم کردند را به همه مسیحیان و دین مسیحیت نسبت داد ؟ آیا می توان جنایات داعش و القاعده را به حساب مذهب اهل سنت نوشت ؟ قطعا چنین قضاوتی عجولانه هست .

بهرام شاهى نوشته:

این دومین پیامى است که این کمترین، بهرام شاهى، در اینجا مى نهم. در این پیام، به برخى از نوشتارها مى پردازم و امیدمندم که نویسندگان شان پاسخ دهند. رشته ى سخن شاید که بدرازا بکشد. بسا که نوشتار این کمترین در چندین پیام آورده شود و به شما ارمغان گردد.

یکم،
آقاى امین کیخا!
با سلام، من از راه خواندن پاورقى ارجدار تان درباره ى ترجیع بند سعدى در همین تارنماى گنجور، کمابیش با دانش ژرف شما در ادبیات فارسى آشنا شده ام و دانش شما را مى ستایم. بیفزایم: پیداست در کار خواندن و نوشتن قدرى شتابزده هستید (لغزش شما در ندانستن “گوست” در همانجا) اما، خردگرا و افتاده و دادگر هم هستید (پذیرش لغزش تان، در پى تذکر درست و بجاى یکى از خوانندگان، در همانجا).
اینها را نوشتم تا بدانید که به چشم این کمترین، نظرى که شما در اینجا مى نگارید را هرگز نتوان با نظر متعصیبن مدافع آن آدمکش، مجتبى میرلوحى -که خداوند یکتا از گناه سنگین اش درنگذرد-، همسنگ دانست. این است که، به خواهش، بنویسید:
١. کسروى در کدام نوشتار خویش بیجا و بیپا به بهار خرده گرفته؟
٢. شما بیگمان دستى در ادبیات و زبانشناسى دارید. آیا به باور شما، دانش شادروان محمد تقى بهار در ادبیات پارسى، زبان عربى، زبانشناسى، تاریخ ادبیات،… و مانند اینها، هرگز به پاى دانش شادروان احمد کسروى تبریزى میرسید؟
٣. به خواهش، درباره ى “داستان نامه نگارى” (میان بهار و کسروى) و نیز درباره ى “پهلوى نداستن بهار از نگاه کسروى” بیشتر بنویسید. یا، خستوان شوید که آگاهى درست و شاینده ندارید تا این کمترین یا یکى دیگر از پاکدینان پاسخ دهند و روشن نمایند.
٤. گیریم که شادروان کسروى -بجا یا بیجا- بهار را در زبان پهلوى بیمایه و کم-دان مى انگاشته. آن دیدگاه کجا و این هجو پست و زشت که آشکارا تراویده از یک پندار خرد (حقیر)، کینه جو، و حسود است، کجا؟
آیا فرقى میانه ى خرده گیرى (کار شادروان کسروى) و ناسزا گویى (هجو شادروان بهار) نیست؟

پایان پیام یکم.

بهرام شاهى نوشته:

پیام دوم، رو به “رحمت” عزیز:

با سلام،
شادروان کسروى هرگز خود را “برانگیخته” (=مبعوث، پیامبر، پیغمبر) نخواند، که هیچ، از چنین اتهام ها بیزارى مى جست.
خود او به روشنى در پاسخ بدخواهانى که میگفتند “کسروى ادعاى پیامبر بودن دارد” نوشته: “ما (پاکدینان) ادعاى پیامبرى نداریم، بلکه، کار پیامبران را مى کنیم”.
نیز، در پاسخ پیروانش که از او مى پرسیدند: “شما را به چه نامى بخوانیم”، مى گفت: “مرا راهنما بخوانید”. راهنما، نه برانگیخته!

در این دم که اینها را مى نویسم، رفرانس ها را به یاد ندارم. اما در درستى سخن خویش کوچکترین گمان (تردید) ندارم و چنانچه بخواهید، پس از جستجو، گفته هاى بالا را که از زبان شادروان کسروى آوردم، بى کم و کاست و با نگاشتن رفرانس خواهم نمایاند.

بهرام شاهى نوشته:

رحیم عزیز، مرا ببخشید که “رحمت” نوشتم. خرده اى که من بر آقاى امین کیخا گرفتم (شتابزدگى) گویا بر خود من نیز رواست!

پیام دوم من در بالا، زندى بود (=شرحى بود) بر پیام/پاورقى شماره ى ٧ در بالا، نوشته ى “رحیم” ( نه “رحمت”)!

بهرام شاهى نوشته:

پیام سوم، رو به “خدیو ادب شناس”، نویسنده ى پاورقى شماره ى ١٧.

خدیو جان، با سلام،
برخورد شما به این موضوع یادآور آن گفته ى بى ارج در فرهنگ و زبان ماست که:
“یه جورى رفتار کن که نه سیخ بسوزه نه کباب”.

این کمترین، ادب و فروتنى شما را مى ستایم اما داورى شما را نکوهش مى کنم و نادرست و بیداد میشمرم: این هجو زشت بهار را هرگز نتوان “چامه ى بسیار نغز” خواند. سخن از “روى زیباى دلبر” یا “نسیم دل انگیز بامدادى” نیست! در اینجا، شاعر نامرد با پستى و خوارى، زبان به یاوه گویى و ناسزا گشاده و با خیره سرى تمام، به یکى از بهترین و پاک ترین مردان این مرز و بوم گستاخیهاى زشت کرده.

خواست من در اینجا پرداختن به شخصیت و کارهاى بهار نیست. چیزى که هست، این شعر او بیگمان پلشت و پلید است و بجز از بیداد به کسروى، نشان از پستى روان و خیم محمد تقى بهار دارد.

جاى “نه سیخ بسوزه نه کباب” نیست، برادر من! یک چیزى از این دست، یا غلط و تباه و نکوهیده است، یا درست و بسامان و ستوده.
خود پیداست که این هجو بى ارج بهار از دسته ى اول است نه از گروه دوم.

بهرام شاهى نوشته:

پیام چهارم، رو به “شیعه”، نویسنده ى پاورقى شماره ى ١٨.

شیعه ى عزیز، با سلام،
این سات (صفحه) ویژه ى گفتگو درباره ى شعر بهار است نه درباره ى دیدگاه هاى شادروان کسروى. با اینهمه، به بهاى سرپیچى از دستور گرداننده ى این تارنما -که از همگان خواسته تا از بیربط-نویسى پرهیز کنند- بر خود بایا میبینم که به شما بگویم:
پیداست که در لاک تعصب گرفتارید. به خواهش، کتاب “شیعیگرى” کسروى را یک بار (یک بار دیگر؟) بخوانید!
سپاسگزارم.

بهرام شاهى نوشته:

پیام چهارم، رو به “همت”، نویسنده ى پاورقى شماره ى ٤١:

همت عزیز! باسلام،

من به اصل محتواى نوشته ى شما کارى ندارم. اما، یک چیز را به شما عرض میکنم:
پیداست که شما خداپرست هستید. در پیام تان، دو بار از خدا یاد کرده اید. یک بارش، این را نوشته اید:
“… خدا را شاهد میگیرم تا بحال یک برگ از کتاب این را نخواندن (چون ارزش علمی و ادبی نداره) و فقط جهت انجام…”.

چنین که پیداست، ادعا دارید که ما پیروان شادروان کسروى “تا به حال یک برگ از کتاب”هاى او را نخوانده ایم.

همت جان!
من دست کم هزار برگ از نوشته هاى شادروان کسروى را خوانده ام. کمتر نوشته اى از او هست که من نخوانده باشم. بسیارى از نوشته هاى او را بیش از یک بار خوانده ام. “شیعیگرى” را دست کم ده بار خوانده ام و کمابیش آن را از بر دارم.

اینک، از شما مى پرسم:
اکنون که خدا را در یک سخن دروغ به شهادت طلبیده اید، تکلیف خدا با شما چیست؟

بهرام شاهى نوشته:

پیام پنجم، رو به “ناشناس”، نویسنده ى پاورقى شماره ى ٤٢.

ناشناس عزیز! با سلام،

اسلام را “توحش” نامیدن به دور از دادگرى، به دور از خرد، و به دور از آموزه هاى شادروان کسروى است.

این که امروزه از “اسلام” بجز نامى بر جا نمانده، درست است (بنگرید به “در پیرامون اسلام” نوشته ى شادروان کسروى).
اما باید دانست که شادروان کسروى، حضرت محمد را “پاکمرد عرب” میخواند و بزرگترین و والاترین ارج و بها را به وى میداد. به گفته ى خود شادروان کسروى، پاکمرد عرب شاهراهى به روى بشر و جهانیان گشود تا درست را از نادرست بازشناسند و به نیکى و به خرد بگرایند.

بهرام شاهى نوشته:

در اینجا من از پیگیرى این رشته پیام ها دست مى کشم و از گرداننده ى محترم این تارنما پوزش میخواهم چرا که آشکارا به راهى (راه دور شدن از موضوع اصلى این تارنما) پا نهاده ام که دلخواسته ى گرداننده ى تارنما نیست.

محمد رضا نوشته:

در مورد کتاب سوزی های کسروی هم مقداری توضیح بدهید . بنده در مورد ” کتاب سوزی ” در تاریخ ایران سرچ کردم . نام ایشان و هوادارانش ( پاک دینان ) در کنار مغولان و محمود غزنوی جز کسانی بود که کتاب سوزی می کرده اند . بنده جمله ای را از ایشان خواندم که بسیار تعجب آور بود . ایشان چنین گفته بودند :
<>

محمد رضا نوشته:

در مورد کتاب سوزی های کسروی هم مقداری توضیح بدهید . بنده در مورد ” کتاب سوزی ” در تاریخ ایران سرچ کردم . نام ایشان و هوادارانش ( پاک دینان ) در کنار مغولان و محمود غزنوی جز کسانی بود که کتاب سوزی می کرده اند . بنده جمله ای را از ایشان خواندم که بسیار تعجب آور بود . ایشان چنین گفته بودند :
” من آشکارا می گویم بسیاری از کتابهایی که نزد دیگران ارجمند است ما به آتش می اندازیم ! اینک کتاب ها روی میز چیده شده و درمیان آنها گلستان و بوستان سعدی، دیوان حافظ و مفاتیح‌الجنان و مانند اینهاست و همه آنها درخور آتش است “

بهرام شاهى نوشته:

محمد رضا جان، سلام!

این کمترین، بهرام شاهى، پاسخى به پرسش شما خواهم نوشت.  منتها، پیشاپیش -بار دیگر-از گرداننده ى این تارنما پوزش میخواهم.  او در چند جا سپارده که “این تارنما و این حاشیه-نویسى ها باید که در زمینه ى شعر هاى درجیده باشند!”؛   نه پرسش شما و نه پاسخ من، هیچیک پرواى دستور روشن گرداننده را نکرده و از اینرو، چنانچه گرداننده این پاسخ مرا در اینجا ندرجد (درج نکند) من هرگز دلگیر نخواهم شد و گردن خواهم نهاد.  با اینهمه، امیدمندم که گرداننده این دریچه را به روى من و ما، پاکدینان، نبسته، پرک دهد (=اجازه دهد) که از راه این گفتگو ها، چراغ روشنگرى  و جستجو و خردورزى همچنان فروزنده و درخشان و گرما-بخش باشد.

بارى، مى پردازم به این که “جشن کتابسوزان کسروى از چه رو، به چه راه، به کدام انگیزه، و به کدام خواسته میبود؟”.  از شما و دیگر خوانندگان خواهش دارم که به هنگام خواندن این زند من (=توضیح من) بکوشند تا از تعصب ورزى پرهیز کنند و خرد را داور بنهند.  چنان بینگارند که دادگاهى بر پاست.  کسروى متهم است به این کار -کتابسوزى- که نوعاً کارى “زشت و ناپسند” به شمار است.  اما کسروى خود نتواند که پاسخ داد.  بهرام را “وکیل” او بینگارید و “دفاعیات” بهرام از این کار شادروان کسروى را در دادگاه خرد خویش سبک و سنگین کنید.  آنچنان که یک داور دادگر (=قاضى منصف) یافته ها را سبک و سنگین مى کند.

هر گاه دفاعیات بهرام را بیپا و بر آخشیج خرد (بر ضد خرد) و یا حتى ناهماهنگ با خرد، یافتید، نپذیرفته، بر دیدگاه خویش بمانید.
چنانچه دفاعیات بهرام از این کردار کسروى با خرد سازگار آمد و معنا یافت، خودتان بیشتر و ژرف تر بخوانید و دیگران را نیز آگاه سازید.

بار دیگر یادآور میشوم که یک قاضى منصف هرگز روا نخواهد داشت که احساسات اش، همچون بیزارى از متهم (به هر دلیل) بر خرد و بر قضاوت او چیره گردد.  هرگز اجازه نخواهد داد تا “عقیده ى عوام الناس” بر خرد و بر قضاوت او سنگینى کند.  هرگز از روى غرض-ورزى قضاوت نکرده و نیز، هیچ فرد متهمى (در اینجا، کسروى) پیشاپیش محکوم و گناهکار فرض نمى کند.

در نوشتار پسین (بعدى) به دفاع از “جشن کتابسوزان” شادروان کسروى خواهم پرداخت.

بهرام شاهى نوشته:

بخش ١ از ٣:

محمد رضا جان!

در آغاز، عرض میکنم که معیار گناهکار بودن هر متهم، طبعاً “زیانبار بودن رفتار متهم” است.  نیست؟  اینکه ما انسان ها کسى را در کارى “گناهکار/محکوم” بشمریم، نه از روى “بد بودن” یا “خوب بودن” آن کار است (که خود، یک امر نسبى است) بلکه از روى این معیار است که “آیا کار متهم زیانى به کسى یا چیزى رسانیده؟  و اگر چنین است، این زیان چیست و مستوجب چه کیفرى است”؟
براى نمونه، سیگار کشیدن بیگمان کار بدى است اما نتوان کسى را که در دشت و صحرا -بى آنکه دود را به حلق و بینى کسى دیگر برساند- سیگار مى کشد “مجرم” یا “گناهکار” دانست، چه جاى آن که “محکوم”اش کنند!

شادروان کسروى باورهایى داشت که با باورهاى رایج در جامعه ى آ ن روز ایران تفاوت هاى ژرف و بنیادین میداشتند.  این باورها، همچنان که حتماً آگاهید، بسیار کسان را گران مى افتاد (و مى افتد).  ملایان، وزیران و دولتیان، بهاییان، گدایان و درویشان و خرافه-پرستان و …. همه و همه در دشمنى با کسروى هماوا و همسو بودند.  سرانجام نیز، نیرومند ترین این دشمنان -یعنى ملایان-چنانکه همه میدانیم، کسروى را کشتند.

در این میانه، تنها سلاح و سپر کسروى در گسترانیدن باورهایش دو چیز بود:  یکم، نیروى خرد و دانش حیرت آور او در زمینه هاى گوناگون؛ و دوم، پایمردى هاى پیروان اش:  از راه گرد هم آمدن (باهماد آزادگان)، از راه سخنرانى ها، از راه جشن ها،…. و نیز از راه همین جشن کتابسوزان.  ناگفته پیداست که هنایش (تأثیر) این کردار کسروى (کتابسوزان) بس ژرف و پاینده و مانا و استوار بوده.  سرها را به سوى خود گردانیده و نگاه ها را به سوى خود کشانده.  این حقیقت، جاى گفتگو و گمان ندارد.  اگر این کار شادروان کسروى چنان هناینده (مؤثر، اثرگذار) نمیبود، من و شما هرگز در این زمان، هفتاد و اندى سال پس از مرگ او، درینباره با هم سخن نخواستیمى گفت!  به وامدارى از یک سخن لوییس فراخان، به شما عرض میکنم:  کار کسروى، بیگمان، “دق الباب” (در کوفتن) بوده.  و چه در کوفتن نیرومندى!  صداى این در کوفتن همچنان در دالان زندگى ما ایرانیان پیچان و طنین-انداز است!  نیست؟
چاره اى نیست جز آن که درب را گشوده، ببینید چه خبر است.  همین کار که اینک من و شما، با مهرورزى و بزرگوارى گرداننده ى گنجور، در حال انجام اش هستیم.

در هیچیک از آموزه ها و کردارها و گفتارهاى شادروان کسروى، نشانى از خشونت ورزیدن -همچون زدن و کوفتن و کشتن و …- نیست.  این درست است که کسروى، همچون هر انسانى، حق دفاع از خویشتن را براى خود و پیروان اش مسلم میدانسته.  اما این، هرگز به معناى خشونت-ورزى نبوده و نیست و نخواهد بود.  نکته در اینجاست که دوست و دشمن خستوان اند (معترف اند) که کسروى اهل گفتگو و دلیل و برهان و منطق بود نه اهل زورگویى.  کسروى بسیارى از باورهاى رایج در جامعه را همچون سم و زهر براى مغزهاى جوانان ما میدانست (محمدرضا جان!  باور من که بهرام ام، نیز همان است).  آموزه هاى زیانبار سعدى و حافظ و عطار و بسیار بسیار شاعران دیگر، همه -در دیدگاه کسروى- در این شمار بودند.  منتها، کسروى بر آخشیج ملایان (بر خلاف ملایان) مجهز به سلاح “تکفیر” و شلاق و زندان و قتل و مانند اینها (که در این سى و چند ساله فراوان، و به تلخى، تجربه کرده ایم) نبود.  سلاح کسروى همان دو بود که در بالا نوشتم.

این که “سوزاندن کتاب” کار زشت و بدى است، باور نادرست و بیپایى است که در مغزهاى ما چپانده اند.  سوزاندن کتاب، بویژه هنگامى که جنبه ى نمادین (سمبولیک) داشته باشد، نه تنها زشت نیست، بلکه بسیار پسندیده و ارجدار و رواست!  باید گفت که “دربایست” است (=ضرورى است).  راه متمدانه و غیر خشونتبار نشان دادن سرپیچى و ناهماوایى (مخالفت) است.  براى نمونه، یک نویسنده ى نادان، کتابى در ریشخند و نکوهش تمسخرآمیز پاکمرد عرب مى نویسد.  اعتراض به این کار زشت او، تنها از راه تحریم خریدن کتابش، کمترین هنایش را خواهد داشت (اگر اصلاً هنایشى داشته باشد).  اما، همینکه چندین گروه از آدمیان در جاهاى گوناگون دنیا، این کتاب را در دید همگان به آتش کشیدند (آیه هاى شیطانى)، سرها به سوى ایشان چرخیده، بیشتر مردم دنیا کنجکاو میشوند که بدانند “قضیه چیست”؟
این بماند که بیخردانه ترین و خشونتبار ترین و بدترین کار، در پى چنین کتابسوزان درست، فتوا دادن به قتل آن نویسنده است، چرا که از آن نویسنده ى وقیح، یک “مظلوم” ساخته، هر چه مسلمانان معترض رشته کرده بودند را پنبه ساخت (بگذریم از این که چنین “فتوا صادر کردن” اساساً، هم غیرقانونى است و هم جرم بین المللى و هم نشاندهنده ى خیم و خوى وحشیگرانه).

به سخن باز مى گردیم.
کسروى و پیروانش، هیچ مغازه ى کتابفروشى را به آتش نکشیدند.  کتاب هیچ کسى را از دستش نربودند و در آتش نینداختند.  بر آخشیج ملایان، فتواى قتل کسى را صادر نکردند.
تنها، کتابهایى را که خود از جیب خود خریده بودند، در آتش انداختند (و چه کار نیک و ارجدارى کردند) تا مگر سرها بدان سو برگشته، “قضیه چیست؟” بر پا شده، مغزها به تکان افتاده و چشم ها و خرد ها بینا و روشن گردند.

محمدرضا جان!
مفاتیح الجنان را خوانده اید؟  من آن را خوانده ام.  شنیده ام که على شریعتى “مفاتیح الجنون” اش میخواند!  اگر راست باشد، بایدم گفت از جمله کمتر سخنان درست و استوار این مرد، شریعتى، است!  راستى را که لاطائلات درجیده در این کتاب، “کلیدهایى به جهان دیوانگى” اند، نه “کلیدهاى بهشت”.  براى آگاهى شما که بسا شیعه باشید، مزخرفات این مرد، عباس قمى، در این کتاب بیمقدار که به داستانهاى پیره زنان قاجارى میماند،  حتى بر آخشیج آموزه هاى خود بزرگان شیعه اند.  براى نمونه، لابد میدانید که نایب خاصه ى چهارم، ابوالحسن على ابن محمد سمرى (درگذشته به سال ٣٢٩ قمرى = ٣٢٠ خورشیدى= ٩٤١ میلادى)، “توقیع”ى از امام غایب آورد که به موجب آن، حضرت از آن پس در “غیبت کبرى” خواستندى بود و زمان ظهور ایشان را تنها خود ایشان و خداوند یکتا دانند و بس.  در همان توقیع، به روشنى آمده که:  ”هر که ادعا کند که مرا (امام غایب را) ملاقات کرده، دروغزن است و دشمن خدا و دین است”.  با اینهمه، در همان کتاب “مفاتیح الجنان” بارها و بارها داستانهایى بعنوان “رخداد تاریخى و راستین و واقعى” آمده که بلى، فلان کس حضرت (امام غائب) را ملاقات نمود و چنین و چنان گفتگو هایى رفت و “حضرت” چنین و چنان سفارش هایى فرمودند.
این دروغهاى آشکار تهوع-آور که با نثر یک آدم عامى بیسواد (به باور من، با ضریب هوشى دور و بر ٨٠ یا ٩٠) نگاشته شده اند، از بس چرند و پرند و متناقض و متضاد و درهم و برهم هستند که خواننده ى نا-متعصب را بیزار مى کنند.  در پى همین دروغ هاست که چاه جمکران و مانندهایش بر پا کرده، ملت نادان را سرکیسه مى کنند.

بهرام شاهى نوشته:

بخش ٢ از ٣

این کتاب -مفاتیح الجنان- یک نمونه از کتاب هایى بوده که شادروان کسروى و یارانش به آتش مى سپرده اند.  

میدانم که خواهید گفت: “باشد!  شاید مفاتیح بد بوده یا باشد.  کلیات حافظ و سعدى چه”؟  خواهم گفت: “آنها بد تر از مفاتیح”!  آرى، برادر من!  بد تر.
چه بدتر از این که یک شاعرک ژولیده ى بیسر و پا به آفریدگار یکتا صفت “خطاکار” بدهد؟
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت   آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد؟
همین بیشرم دروغگو، در جاى دیگر با خودستایى تمام میسراید:
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهاى تار   تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور!
(خدا روى دروغزنان باده خوار مغبچه باز را سیاه کناد)
چه گناهى بد تر از (مرا ببخشید.  من پزشک هستم و از دیدگاه پزشکى مینگرم) “بچه بازى”؟  پروا کنید: “بچه بازى” نه “همجنس بازى”!  شاعرک میسراید:
سبز پوشان خط ات بر گرد لب     همچو حورانند (یا، مورانند) گرد سلسبیل (اشاره به سبیل تازه جوان)
یا
اى نازنین پسر تو چه مذهب گرفته اى   کت خون ما حلال تر زشیر مادر است؟  (یعنى:  پسر بچه جان!  چرا اینقدر به ما ظلم مى کنى؟).  

سعدى در حکایت دهم از باب پنجم گلستان، آشکارا از بچه بازى خویش مى نویسد:  ”در عنفوان جوانى چنان که افتد و دانى، با شاهدى سر و سرّى داشتم…(در همین گنجور، جلوى واژه ى “شاهدى” پرانتز گشوده اند و (طالبى) نوشته اند!!  تو گویى مصلح الدین سعدى، استاد مسلم سخن، خودش بلد نبود بنویسد “طالبى”!!  و یکى برایش تصحیح کرده تا مبادا خواننده گمان برد که خواست راستین شاعر از این واژه ى “شاهد” چیست)…..تا آنجا که در هنگام باز دیدن آن شاهد، اینک که شاهد مزبور “ریش” در آورده (…جمال یوسفى به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به (میوه ى به است که منظور سعدى ست) گردى نشسته…الخ)، سعدى از او دورى مى گزیند!  آشکار است که در هنگام دوستى سعدى با این شاهد (یا به قول ویراستار گنجور، “طالب”!!) یعنى تا پیش از آنکه “قهر کنند”،  این پسر بچه حتى ریش اش در نیامده بوده.  یعنى، نابالغ بوده.
اینجور آموزه ها را نباید دور ریخت، محمد رضا جان؟  اینجور نوشته را نباید به شیوه ى نمادین سوزانید تا همگان آگاه گردند؟
در زمان سعدى، مغولان در خونریزى و کشتار و سنگدلى بیداد مى کرده اند.  سعدى در میان انبوه اشعارش که سر به هزاران میزنند، تنها در یک جا نام “مغول” را آورده و آن در جایى ست که آلت تناسلى یک نفر فاعل را به “نیزه ى مغول” تشبیه میکند.
در جایى، مى سراید:
در آن نوبت که ما را وقت خوش بود   ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود!
در این سال، که سعدى به قول خودش در حال خوشگذرانى بوده، مغولان در بغداد از سرهاى مردان و پستان هاى زنان تپه ها بر پا کرده بود.
همین شاعر در جاى دیگر میگوید:
تو کز محنت دیگران بیغمى   نشاید که نامت نهند آدمى!

آرى، اینهاست که پاکدینان به نماد ناخرسندى از این آموزه هاى پست، به آتش مى سپاردند.

و اما، محمدرضا جان، کار کسروى و پاکدینان را با کتابسوزان مغول ها و محمود غزنوى پهلوگزارى کرده اید (مقایسه کرده اید).  باید گفت، به قول تازیان “قیاس مع الفارق” است!  برادر من!  چنگیز خونریز فاتح جلاد کجا و کسروى کجا؟!  من نمیدانم سلطان محمود کتاب و کتابخانه به آتش کشیده یا نه (بیرونى از همراهان او به هندوستان بود و زبان هاى هندى آموخت و نخستین اثر در مردم-شناسى -آنتروپولوژى- را در جهان آفرید:  التحقیق فى مال الهند.  دور میدانم که چنین سلطانى، کتابخانه-سوز بوده باشد).  در هر حال، موضوع کتابخانه سوزاندن نظامیان کشورگشا همچون چنگیز و اسکندر و تیمور لنگ (یا حتى سلطان محمود)، از هر باره جداست از به آتش کشیدن نمادین “آیه هاى شیطانى” یا “مفاتیح الجنان”.  جدایى و تفاوت، به گونه ى روشن، در اینجاست، برادر من:  فاتح کشورگشاى خونریز -همانند اسکندر ماکدونى- زورمدار است!  قدرت را در کف دارد!  آتش میزند تا از میان ببرد نه اینکه سرها را به سوى خود برگرداند و توجه توده ى مردم را به مشتى کتاب زیان آور جلب کند.  کتابهایى که قرنها مردم ایران زمین را همچون افیونى ها در بند خویش داشته (و دارند) و بجز از گسترانیدن (رواج) دروغگویى و پستى و چاپلوسى و باده خوارى و گدایى و عیش و خوشگذرانى و بطالت و خرافه پرستى و بى غیرتى و جهان را به هیچ انگاشتن و….. هنایش دیگرى بر مغزهاى جوانان ما نداشته اند (و ندارند).

همین هجو بهار را باز بخوانید.  بجز از ضرباهنگ قافیه ها (دیم دارام رام دیم دارام رام دیم دارام، یا بقول خود شاعران، فاعلاتن فاعلاتن فاعلات) و وبازى با واژه ها (قرینه هاى لوس و خنک و توهین آمیز همچون “قند پارسى” و “گند پارسى”) چه در آن هست؟  هیچ!  همه دروغ و همه افترا به کسروى.  تازه، این بماند که خود شعر، از جنبه ى ادبى نیز، کاملاً بى بها و دون است.  براى مثال، همین “قند پارسى” را، بهار آشکارا از حافظ گرفته که مى گوید:
شکرشکن شوند همه طوطیان هند   زین قند پارسى که به بنگاله میرود

تا اینجا بود زند این کمترین، بهرام، در دفاع از “جشن کتابسوزان” کسروى و یارانش.  در پیام پسین (بعدى)، چکیده ى نوشتار و دفاعیاتم را، به رویه ى پاسخ هاى کوتاه به چهار پرسش نمادین ام (rhetoric questions) خواهم نوشت.

با سپاسى دوباره از خوانندگانى که وقتى صرف خواندن این پیام من نموده اند، و باز، با سپاس فراوان از گرداننده ى تارنماى گنجور.

بهرام شاهى نوشته:

بخش ٣ از ٣

چهار پرسش نمادین:
١.  چرا کسروى جشن کتابسوزان به راه مى انداخته؟
٢.  جشن کتابسوزان به چه راه (چگونه) انجام مى گرفته؟
٣.  به چه انگیزه (دلیل) کسروى این کتابها را میسوزانیده؟
٤.  خواست کسروى (هدف کسروى) در اینرکار چه میبوده؟

و اینک، پاسخ ها (کوتاه شده).

١.  براى نشان دادن مخالفت دیدگاه هایش با باورهاى نادرست در جامعه.  باورهایى که بیگمان از راه این کتابهاى زیان آور زهرآلود گسترانیده مى شدند (و هنوز هم مى شوند).

٢.  جشن کتابسوزان در یکم دیماه، در محل باهماد آزادگان، پس از سخنرانى کوتاهى توسط یکى از یاران درباره ى زیان هاى این کتابها، انجام مى گرفته.  خرمنى به پا میکرده اند و یک یک این کتابهاى پلید را، با برشمردن انگیزه ى بدى کتاب، به آتش مى انداخته اند.  کتابها دارایى خود یاران آزاده بوده اند و هیچ زیان، مالى و غیره، به کسى نمیرسیده مگر دارنده ى کتاب که زیان مادى را با جان و دل پذیرفته، مردانه کتابهاى پلشت را از میان میبرده.
بیفزایم:  بدخواهان کسروى چنان در میان مردم سخن پراکنده بودند که آزادگان قرآن میسوزانیده اند.  این دروغ زشت را میگفته اند و شرم هم از خدا و مردم نمى کرده اند.

٣.  دلیل سوزاندن این کتابها صرفاً زیانبار (مضر) بودن این کتابها بوده.  نیز، نمایاندن واقعیت این کتابها:  بدیهایى که در آنها نگاشته شده و اکثراً به رویه ى “پند و اندرز” به مغزهاى جوانان ما فرو میکرده و مى آلاییده اند.  در هر حال، این “کتابسوزان” به هیچ روى آسیبى به کسى نمیرسانیده.  این “استدلال” هم که کار کتابسوزان آزادگان، “عوام” را خوش نمى افتاده (یا نمى افتد) بیجا و بیپاست:  این کار، یک راه متمدنانه و کاملاً مسالمت-آمیز، و در همان حال هناینده (موثر)، بوده و هست.  ابراهیم از این شدیدتر کرد:  بت ها را شکست!  توان گفت که کار ابراهیم زشت بوده زیرا که بر خلاف عقیده و میل عوام الناس بوده؟  عوام الناسى که تا گردن در تباهى و گمراهى غوطه ور بودند؟  

٤.  خواست (هدف) کسروى این بوده که سرها را به سوى خود گردانیده، توجه مردم را جلب کند، به این امید که مردم بدانند این بدآموزیها و کژیها و خیم هاى زشت و ناپسند که در میان مردم ما هست، از کجا آمده.  بدانند که “حضرت حافظ” و “حضرت سعدى” و مانندهاشان مسئول و مسبب چه بدآموزیها بوده و هستند.

پایان این نوشتار

... نوشته:

جناب شاهی بزرگوار
عرض بنده در مورد دعوای بهار و کسروی نیست. معتقدم هر دوی این افراد خدماتی در حق فرهنگ این مردم و سرزمین کردن و هردوشون برام قابل احترام هستن. اگر دعوایی هست، شخصیه و از این هجویه ها در تاریخ به وفور یافت میشه. توضیح بعدی اینکه من هیچ علاقه ای به قاتلین کسروی و عقایدشون ندارم و در دعوای کسروی و مذهب هم اگه قرار باشه طرف کسی باشم، طرف کسروی هستم. پس بدونید که بی هیچ تعصب مذهبی توضیحاتتون رو خوندم.
مطلب من در مورد دفاعیات شما از کتاب سوزی کسروی هست. عمیقاً امیدوارم این دفاعیات برداشت های شخصی و گمانه زنی های خودتون باشه و نه عقاید آقای کسروی، چون در غیر این صورت آقای کسروی به خاطر کوته بینی و خشکی عقیده به شدت از چشم من میفته. اما چرا؟
۱- مطلقاً با شما در مورد نفس کتاب سوزی موافق نیستم. کتاب سوزی فی نفسه عمل زشتی هست و از آدمای خشک برمیاد. کسی که انتقادی به کتابی داره می تونه متنی رو به عنوان کتاب، مقاله یا هر چیزی در نقد اون اثر بنویسه و سوزوندن کتاب زشت ترین شیوه انتقاد به محتوای اون هست. به ویژه شخصی که شما معتقدید کاملاً اهل منطق و مناظره و مباحثه هستن. در مورد جرم بودن هم باید بگم، کتاب سوزی جرم نیست ولی قبیحه و هر عمل قبیحی جرم نیست.
۲- به فرض اینکه ارزش گذاری شما روی کتاب ها رو بپذیریم (که نمی پذیرم و در بند بعدی در موردش توضیح میدم)، آیا ایشون معتقد بودن که سرتاسر آثار حافظ یا سعدی یا مفاتیح مهمل و زیان بار هست؟ سوزوندن کتاب عملاً به این مفهوم هست و اگه ایشون تنها به بخش هایی از این کتابها اعتراض داشتن میتونستن اون بخشهارو نقد کنن.
۳-مهمترین اعتراضم به دفاعیات شما اینه که معتقدین این کتاب خوبه و اون بد. من فرض می کنم دفاعیات شما عقاید خودتون هست و نه کسروی. دوست عزیز اعتقاد شما چه فرقی با فرهنگ سانسور داره که همه چیز مارو نابود کرده؟ آیا شما حق دارید به مردم بگید چی بخونن و چی نخونن؟ سانسور یعنی چی؟ غیر از احمق فرض کردن مخاطب هست؟ شما میگین مخاطب شعور نداره که بفهمه حافظ مزخرف گفته، پس نباید حافظ بخونه چون منحرف میشه. شما میگین یه انسان مومن با خوندن حرف حافظ که خدا رو خطاکار خونده، ایمانشو از دست میده.
دوست من، این مضرترین نوع تفکریه که می تونه وجود داشته باشه. نه فقط برای مردم، که برای فرهنگ و ادب و هنر یه سرزمین. به من و شما چه ربطی داره که حافظ چی گفته؟ سعدی چی گفته؟ به من و شما چه که پسری که سعدی باهاش عشق بازی می کرده بالغ بوده یا نابالغ؟ اصلاً من میخوام بیام به قتل و غارت و دزدی تشویق کنم، به کسی چه ربطی داره؟
حافظ و سعدی و فردوسی و مولوی و نظامی و همه شعرا یه عده هنرمند بودن. با توجه به شرایط هر دوره زمانی یه سبک ادبی به وجود میاد و حرف هایی زده میشه. من و شما چه حقی داریم که اعتراض کنیم که چرا سعدی درباره مغول حرف نزده؟ دوست نداشته حرف بزنه، مگه همه باید فعال اجتماعی و سیاسی باشن؟ مگه تو ۸ سال جنگ ایران کسی فیلم عاشقانه نمی ساخت؟ مگه اشکالی داشت بسازه؟ حافظ معتقد بوده خدا خطاکاره و گفته، به من و شما چه ربطی داره؟ چون بینش حافظ با شما فرق داشته، حافظ شده آدم بد؟ ما شعرو می خونیم یا خوشمون میاد یا نه، تمام! همه هم از همه جور شعری خوششون نمیاد. اگه کسی سواد ادبی داره میتونه در چارچوب تخصصی ادبی اثری رو نقد کنه. همین و نه بیشتر.
من معتقدم عاملی که باعث رد یا قبول آثار میشه فطرت انسانی و جامعه هست. اگر اثری موندگار شده (و شما مطلقاً نمیتونید منکر ماندگاری حافظ و سعدی بشید) حتماً جامعه اون رو پذیرفته (صرف نظر از خوب یا بد بودن این پذیرش از نظر شما).
۴- به نظر میرسه با توصیفاتی که از حافظ و سعدی داشتین، درکتون از این شعرا با درک من یکسان نباشه. من معتقدم حافظ و مولوی و خیام، از اولین و مهمترین روشنفکرهای ما هستن (سعدی کمتر). حافظ رو یه منتقد اجتماعی ماهر و کاربلد می بینم که هنوز هم شبیهش پیدا نشده، مولوی تعریف جدید و دلپذیری از دین و خدا ارائه داد که تنها در صورت تعمق در آثارش میشه بهش دست پیدا کرد و ظاهر بینی در آثارش مارو به بیراهه می بره و خیام که با اون دید بدیع و تازه به هستی، تفکری منحصر به فرد رو با امضای خودش ارائه داد. من نمی دونم تعریف شما از روشن فکری چیه ولی من به این تفکرات میگم روشنفکری و نه سوزوندن کتاب کسانی که بینش اونها با بینش من فرق داره.
۵- شما در مذمت تعصب حرف زدید ولی عمل نکردید. خودتون متعصبانه از کسروی دفاع کردید. کسانی که شبیه شما فکر نمی کنن رو مستوجب سوزوندن کتاب دونستین. چرا؟ اونا فقط شبیه شما فکر نمی کنن، همین. مشتاقم بدونم فردی که کسروی رو قبول نداره اگه کتاباشو بسوزونه شما چه واکنشی خواهید داشت؟ چرا تا این اندازه همه چیز رو مطلق می بینید؟ چرا همه چیزو به خوب و بد تقسیم می کنید؟ من علاقه مند نیستم هر روز مفاتیح بخونم، ولی علاقه مندم هر روز دیوان شمس بخونم. چرا باید بگم مفاتیح بده و دیوان شمس خوب؟ نه، هر دو کتاب خوبن، فقط من با این شخصیت و با این تفکرات به دیوان شمس علاقه مندترم تا مفاتیح، همین.
از اعماق وجودم امیدوارم تفکراتی از این جنس کمرنگ و کمرنگ تر و نهایتاً محو شه، چون همین برنتافتن عقایدی که با ما زاویه دارن ریشه فرهنگ مارو خشک کرده.
با احترام.

بهرام شاهی نوشته:

نقطه چین (…) عزیز،

با سپاس از نوشتار شما٬ در نخستین فرصت پاسخ خواهم نوشت. جای خشنودی و خرسندی است که توانسته ایم، به یاری و مهر گرداننده ی تارنمای گنجور، چنین گفتگوهای ارجدار و شاینده را در فضایی آرام، به دور از هیاهو و جنجال، برگزار کنیم. باز هم از متانت و بزرگواری و خردورزی شما سپاسگزارم و چنین رفتار نیک شما را می ستایم.

ارادتمند،
بهرام

بهرام شاهى نوشته:

نقطه چین عزیز و گرامى،  با سلام،
مى پردازم به پاسخ ام به نوشتار شما.  خواهم کوشید روشن، رسا و بیغرض بنویسم.  نیز، خواهم کوشید که بسامان و بر پایه ى “١،٢،٣،٤،…” شما پاسخ بنویسم.  سخت کوشیدم تا این نوشتار هر چه کوتاه تر باشد.  بارى، بدین درازا شد که مى بینید! 

باز هم، شکیبایى و مهرورزى گرداننده ى تارنماى گنجور را سپاس مى گویم.

نقطه چین جان،
نخست،
درست و استوار نوشته اید که جنگ و چخش بر سر هجو-سرایى محمد تقى بهار کارى بیهوده است گر چه، “دعواى شخصى” خواندن این ماجرا هم نادرست و خود بیداد است زیرا که شادروان کسروى “دعوا”یى با بهار نداشت.  این بهار بوده که یکسویه گستاخى بیجا کرده و چنین یادگار زشتى از خویش در تاریخ ادبیات میهن ما بجاى نهاده.

دوم،
این که باورهاى من که بهرام ام تا چه اندازه به باورهاى شادروان کسروى دور یا نزدیک اند نه موضوع این گفتگوست و نه ارجى براى خوانندگان دارد.  هر چند که آشکار است خواسته ى شما از پاراگراف دوم نوشته تان، “… عمیقاً امیدوارم این دفاعیات برداشت های شخصی و گمانه زنی های خودتون باشه و نه عقاید آقای کسروی، چون در غیر این صورت آقای کسروی به خاطر کوته بینی و خشکی عقیده به شدت از چشم من میفته.” تنها یک نیش و کنایه به بهرام است و بس (خواسته اید چنین بنمایانید که دفاع بهرام متعصبانه و بیپاست و بسا که حتى خود کسروى چنین دفاعیات را بر پا نخواستى کرد زیرا که همچون بهرام کوته بین و خشک-عقیده خواستى بود).  اما، به باور من، در اشتباهید.  در زیر خواهم نوشت که چرا.

سوم،
مرا به تعصب-ورزى متهم کرده اید حال آنکه در سرتاسر دفاعیات من، یک مورد، حتى یک مورد، نخواهید یافت که بى دلیل و بى برهان سخنى آورده شده باشد.  بسا که دلایل مرا نپذیرید، اما، نتوانید گفت که “بهرام بى دلیل و از روى تعصب نوشته”.  اگر باز هم پا مى فشارید که بهرام متعصب است، به خواهش یک مورد -تنها یک مورد- از تعصب ورزى این کمترین را نشان دهید تا من سپر انداخته، گردن نهم و نیز سپاس گویم که کاستى دفاعیات و خط استدلال مرا بر من هویدا کرده اید.

چهارم،
مرا به تعصب ورزى متهم کرده اید در حالیکه نخستین جمله از نخستین بند نوشتار شما این است:  «کتاب سوزی فی نفسه عمل زشتی هست و از آدمای خشک برمیاد»!
مى پرسم:  چرا کتابسوزى “فى نفسه” عمل زشتى است؟!  دلیل شما چیست؟  نه این است که از روى باورهاى شکل-گرفته (به قول قرآن، “کالنقش فى الحجر”=همچون نقش در سنگ) این سخن را نوشته اید؟  نه این است که هر باورى که “همچون نقش در سنگ” است، همان “تعصب” است؟
مرا شگفت افتاده که شما در پایان نوشتارتان مدعى هستید که “…چرا همه چیزو به خوب و بد تقسیم می کنید؟”!  و نیز، افزوده اید که  ”…همین برنتافتن عقایدی که با ما زاویه دارن ریشه فرهنگ مارو خشک کرده”!!
اما فراموش کرده اید که چند سطر بالاتر، مرقوم فرموده اید: “…سوزوندن کتاب زشت و قبیح است…” این سخن شما نشاندهنده ى چیزى نیست مگر یک دیدگاه جزم و مطلق گرا و سخت اندیش و انعطاف ناپذیر، بى آنکه به دلیل اصلى من، “دق الباب”، کوچکترین توجه یا اشاره اى کرده باشید و نیز، بى آنکه خودتان کوچکترین دلیلى آورده باشید که چرا سوزاندن کتاب، بعنوان یک راه اعتراض، “زشت و قبیح” است.  پس چه شد آن مدارا (tolerance) که مثلاً، به مفاتیح الجنان و آموزه هایش نشان میدهید؟!  آیا نمى بینید که همین خود شما، این باور من (درستى کتابسوزان) را برنتافته اید؟!  

پنجم،
شادوان کسروى بیگزاف هزاران نوشته ى روشنگرانه و منتقدانه در زمینه هاى گوناگون دارد.  این داستان “کتابسوزان”، یک رفتار نمادین بوده و به هیچ روى جنبه ى عمده و برتر کارهاى درخشان شادروان کسروى نبوده و نیست.  بدخواهان اش از این کاه کوهى ساخته اند.  ادعاى شما که “…کسی که انتقادی به کتابی داره می تونه متنی رو به عنوان کتاب، مقاله یا هر چیزی در نقد اون اثر بنویسه…” ادعاى درستى است.  اما، مگر کسروى همین کار را نکرد؟!  راستى را، ملایان به انگیزه ى همان نوشته هاى ارجدار و استوار او و از روى بیم و هراسى که در ایشان افتاده بود، او را کشتند (نه به انگیزه ى کتابسوزى او.  کتابسوزى را بهانه اى ساختند تا از او دیوى بسازند).

ششم،
در نوشتارتان، دروغ هاى آشکارى از زبان من گفته اید که من آنها را تنها نشان ناپختگى شما میدانم و به دل نخواهم گرفت.  تنها، از شما خواهش دارم که دقیق تر و مسئولانه تر بنویسید.  براى نمونه، نوشته اید:  ”…شما میگین مخاطب شعور نداره که بفهمه حافظ مزخرف گفته، پس نباید حافظ بخونه چون منحرف میشه…”.  
جل الخالق!  عزیز من!  من کى و کجا چنین یاوه اى را نوشتم؟!  این صرفاً برداشت شماست نه سخن من.
نیز، ادامه داده اید:  ”…شما میگین یه انسان مومن با خوندن حرف حافظ که خدا رو خطاکار خونده، ایمانشو از دست میده…”  که باز، دروغ است و سزاوار همان که در بالا نوشتم:  کى و کجا بهرام چنین چیزى نوشته؟  این برداشت (غلط) شماست!

هفتم،
در بند سوم از نوشتار خویش، “مهمترین اعتراض تان” به دفاعیات من از کتابسوزان کسروى را مرقوم فرموده اید، بدین رویه:  ”…مهمترین اعتراضم به دفاعیات شما اینه که معتقدین این کتاب خوبه و اون بد.”  من که بهرام ام، نفهمیدم که اعتقاد بهرام به “یا خوب یا بد بودن کتابها” (=مطلق گرایى)، بفرض صحت، چه بهم-پیوستگییى (ربطى) به خط استدلال بهرام در دفاعیاتش از کتابسوزان کسروى دارد.  من کار کسروى -سوزاندن کتابهایى که او بد میدانسته- را، صرفنظر از اینکه باور من که بهرام ام چیست، بعنوان یک راه رسانیدن صداى اعتراض، روا و درست انگاشته ام. این چه ربطى به “مطلق اندیشى بهرام” (حتى اگر این ادعا درست باشد) دارد؟  اتفاقاً، این دیدگاه من است که از “مطلق انگارى” و دیدگاه کلیشه اى (”سوزوندن کتاب فى نفسه کار قبیحیه”) پرهیز کرده، با واقع گرایى به این اتهام ناروا به کسروى پرداخته است نه دیدگاه دگمى که میگوید:  ”کتابسوزى فى نفسه کار زشتیه”.
با اینهمه، در اندیشه ى من، اتفاقاً، به نکته اى درست و بنیادین اشاره کرده اید. نکته اى که بیگمان، شوند اصلى جداسرى دیدگاه من و شماست.  مى زندم (شرح میدهم):

ببین، نقطه چین جان،
این درست است که در این جهان سترسا (=مادى، درک-شونده با حواس پنجگانه ى آدمى)، هیچ چیز را نتوان “مطلق” انگاشت.  اما، در عمل، در جریان زندگى روزمره، بیگفتگوست که بسیارى پدیده ها، باورها، دیدگاه ها،…. بناچار باید -دوباره مى گویم:  باید- به دیده ى مطلق یا کمابیش مطلق نگریسته شوند.  یا، اگر بخواهیم از برچسب “خشک-مغز بودن” پرهیز کنیم، بایدم گفت: پدیده ها باید به دیده ى “بیشینه احتمال” نگریسته شوند.  مثال هایى که در زیر مى آورم، عمداً “شور” و “دراماتیک” هستند تا به فهمیدن مطلب کمک کنند:
-در خیابان به راه خود مى روید که ناگهان دو جوان موتورسوار به شما نزدیک شده، کیفتان را قاپ میزنند.  آیا توان گفت:  ”نظرشون برام محترمه!”؟!  پیداست که هرگز به “نظر” کیف-زنان پلید کوچکترین احترامى نمى گزارید و خود نباید که احترام بگذارید.  از خود دفاع میکنید و هرگز کیف-ربایى دزدان شرور را گردن نمى نهید.
-یک نفر آدم ژولیده ى کثیف بیسر و پا بنام فرضاً محسن سعیدى، خداى ناکرده و دور از جان، به تن کودک شما دست درازى مى کند و شما مچ اش را میگیرید.  آیا هرگز خواهید گفت:  ” به من چه که این آدم که اسمش سعیدیه میخواد با یه پسر نابالغ عشقبازى کنه؟”؟!
پیداست که اگر مادر خوبى باشید، هرگز چنین یاوه اى را نیندیشیده و نخواهید گفت، بلکه با چنگ و دندان به آن سعیدى پست بیشرم حمله آورده، به قول عوام، “خرخره اش را مى جوید”.  غیر از این است؟  
اینک چنین بیندیشید که این آقاى سعیدى، کتابهایى نوشته و با یک اشعار زیبا و بى بدیل، چنین رفتار -بچه بازى- را، با آب و تاب به نظم یا نثر آورده و حتى ستوده.  آیا از نوشته هاى او دفاع مى کنید؟  آرى، چنین کسى، سعیدى یا سعدى، سخندان چیره دست و بیمانندى است (بر منکرش لعنت!)، اما آیا “معلم اخلاق” است؟!  بچه بازى کجا و “معلم اخلاق” بودن کجا؟!  همین مرد، سعدى، دروغ و چاپلوسى و پاچه خوارى و زبونى و “مصلحت اندیشى” و صد بدى دیگر را هم با نظم و نثر بسیار دلنشین، درست و روا و مجاز، بلکه دربایست “ضرورى” شمارده و از این راه، بزرگترین آسیب ها را به فرهنگ ایران و ایرانى وارد کرده.

ببینید، نقطه چین جان!  از دشواریهاى سترگ در اندیشه و کردار ما ایرانیان، یکى هم همانست که هر دوى من و شما بدان اشاره کرده ایم و ناپسندش دانسته ایم و هر یک مان آن دیگرى را متهم به ارتکابش دانسته (خوانندگان خود داورى کنند).  من کمتر ایرانیى را دیده ام که میانه ى “سعدى جهانگرد سخندان” و “سعدى بعنوان یک معلم اخلاق” جداسرى بنهد.  بدین معنا که باور همگان اینست که این شاعر “خوب” حتماً معلم اخلاق “خوب” ى هم بوده.  یعنى، چون بازى با سخن را خوب بلد بوده، پس هر چه نوشته راست است و درست!  همین دیدگاه درباره ى احمد شاملو و بسیار شاعران دیگر نیز بر پاست.  ”چون که بازى با واژه ها را خوب بلد بوده، پس هر چه سروده یا گفته درست بوده”.  چه زیانها که ما ایرانیان از این “شعر پرستى” نابخردانه برده ایم و هنوز هم میبریم.   در حالیکه بیشینه آموزه هاى سعدى نه تنها نادرست اند، بلکه اساساً متضاد هم اند.  بخوانید:
یک جا میگوید:  ”پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است  تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است”!  جاى دیگر میسراید:  ”سگ اصحاب کهف روزى چند  پى نیکان گرفت و مردم شد”!  مى نویسد:  ”گلى خوشبوى در حمام روزى…..” تا آنجا که میگوید:  ”کمال همنشین در من اثر کرد  وگرنه من همان خاکم که هستم”.  باز میگوید:  ”عاقبت گرگ زاده گرگ شود  گر چه با آدمى بزرگ شود”!  یعنى، بقدرى آموزه هاى در هم و بر هم و متضاد دارد که خواننده بیگمان گیجسر میشود (همچنانکه بسیارى از ایرانیان، بویژه شیفتگان این “مفاخر ادبى” چنین اند).  شما در میان مردم ایران، خواهید دید که به فراخور هر وضعیتى، شعرى از حافظ یا سعدى مى آورند (با یک لحن حق بجانب) و کار زشت خویش را از دروغگویى و چاپلوسى و تباهکاریهاى گوناگون توجیه مى کنند.  از این راه، حافظ ده ها بار از سعدى و دیگران بدتر بوده.  نوشته هاى سعدى دست کم یک معنایى را میرسانند (درست یا نادرست) و نیز، دریچه اى به مردم شناسى جامعه ى آن زمان ایران هستند.  غزلیات حافظ نه سر دارند و نه ته.  باور ندارید؟  یکى از غزلیاتش را گرفته، به نثر امروزین یا کهن بنویسید.  به نثر، نه به نظم.  هر کدام از غزلهایش را که خواستید.  از آغاز تا پایان غزل، محال است یک رشته ى منطقى معنى دار بیابید.  تازه، صد بدتر از آموزه هاى سعدى، دیوان حافظ مجموعه ایست از متضادهاى براستى بیربط.  از همین روست که با دیوان این مرد “فال” میگیرند.  من تنها به یک نمونه بسنده مى کنم و خواننده را به کتاب ارجدار شادروان کسروى “حافظ چه مى گوید” نشانى میدهم.
حافظ مینویسد:  ”به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم  بهار توبه شکن رسید چه چاره کنم؟”.
استخاره آن است که کسى که در تصمیمى متزلزل و دودل است، فالى بگیرد تا تکلیف تصمیم خود را یکسره کند.  مثلاً، فلان خودروى شیک را بخرم یا نه؟  دودل است و استخاره میکند.  این (که خود کاریست نابخردانه و خرافى) کجا و تصمیم راسخ در ترک یک عادت بد (مثلاً توبه از میخوارى) کجا؟!   توبه کردن چه نیازى به “استخاره” دارد؟!  شاعر تنها خواسته که یک هم-قافیه براى “چاره” و “نظاره” و “پاره” و “شرابخواره” و …. جور کند؛ اینست که واژه ى “استخاره” را آورده.  همین و بس.
همین شاعر در جاى دیگر میسراید:  ”در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست”!!
من نمیدانم شما حافظ را چگونه و چرا “از اولین و مهمترین روشنفکران …” و یا “…یک منتقد اجتماعى ماهر و کاربلد..” بشمار مى آورید.  حافظ، همچون مانندهایش، مداح جیره خوار میگسارى بیش نبوده.  هزار جور تأویل و تفسیر بر غزلیات او آورده اند تا هر جماعتى، از مذهبیون و مادیگرایان و صوفیان و درویشان و نیهیلیست ها و … غیره، اشعار وى را به سود مکتب خویش بنمایانند.  راستى را هم همینجور است!  اشعارش ملغمه ى بیمانندى هستند از انواع باورهاى متضاد، همچنانکه پیش تر نوشتم.
گرفتارى در اینجاست که بدخواهان این میهن ما، به این شاعران بى ارج جنبه ى قداست دادند.  من میدانم که به قول معروف، در میان برخى خوانندگان، “خون در مغزشان به جوش آمده” که چرا این مرد (بهرام) اینها را نوشته.  همچنانکه خون در مغز خود من به جوش آمد، هنگام که در ١٤-سالگى، براى نخستین بار، کتاب “حافظ چه میگوید” را خواندم و بر شادروان کسروى خشم گرفتم.  بیست و اندى سال و بیش از ده بار بازخوانى کتاب یادشده، و بازخوانى و بازخوانى و باز هم بازخوانى غزلیات حافظ (و بسیار متون کهن دیگر) نیاز بود تا از بند این تعصبات خرافى لعنتى رها شوم.

هشتم،
مرقوم فرموده اید:  ”…اونا فقط شبیه شما فکر نمی کنن، همین. …. چرا تا این اندازه همه چیز رو مطلق می بینید؟ چرا همه چیزو به خوب و بد تقسیم می کنید؟ من علاقه مند نیستم هر روز مفاتیح بخونم، ولی علاقه مندم هر روز دیوان شمس بخونم. چرا باید بگم مفاتیح بده و دیوان شمس خوب؟”.  این خط استدلال شما نه تنها نادرست است، بلکه یک جور “بیخیالى” است که در حد خطرناک بودن به حال مردم ما زیانبار است.
عزیز من!  مفاتیح الجنان و نوشته هایى از این دست، اثر هنرى و نقاشى و خطاطى و مجسمه سازى نیستند که بتوان گفت:  ”من به این علاقمندم، تو به اون!  هر کى هر چى دوس داشت.  بیخیالش، عیبى نداره!” (برداشت من از دیدگاه شما).
دقیقاً همین کتابها (آموزه ها) و نظریات مفاتیح الجنانى هستند که به وضع دردناک کنونى میهن ما انجامیده اند.  در نتیجه ى همین مفاتیح ها و توضیح المساىل هاست که امروزه زن ایرانى را که روسرى نداشته باشد با کتک به درون خودروى منکرات مى اندازند.
در پى پا گرفتن و گسترانیده شدن و به قدرت رسیدن همین آموزه هاى غلط و زهرآلود است که جوان ایرانى در گرماى تابستان اهواز و تهران و زاهدان و اصفهان، در یک ماه عربى “مبارک” پس از نوشیدن یک لیوان آب در جلوى درب خانه اش، شلاق میخورد.

عزیز من!  اندرز شما که چکیده اش این است:  ”بد و خوبى در کار نیست.  کتاب بد و کتاب خوب نداریم.  من دیوان شمس میخوانم، دیگرى هم مفاتیح بخواند و هیچکس هم خرده نگیرد (انتقاد نکند)”، غافل از این که سرانجامِ مفاتیح خوانىِ فلان جوان دهاتى، تربیت یافتن کسانى چون صادق خلخالى و صدها مانند اوست که دمار از ایران و ایرانى درآورده اند.
من (یا کسروى) هرگز نگفته ام/نگفته ایم که “کسى حق ندارد مفاتیح بخواند!”.  چنین یاوه اى را هیچ خردمندى به زبان نمى آورد.
ما میگوییم:  ”زیانبار بودن کتابهایى همچون مفاتیح الجنان را باید به مردم نشان داد” تا با خرد خودشان بسنجند و نادرستى و پلیدى آن آموزه ها را دریابند.  یکى از این راه ها، بویژه در آن زمان که نه اینترنت بوده و نه بسیارى از راه هاى دیگر جلب توجه اذهان عمومى (براى پاکدینان که در اقلیت اجتماع بودند و زیر ضرب و شتم و ستم اقشار گوناگون، از دربار گرفته تا بازار و… بویژه ملایان)، نیز، همین “کتابسوزان” بوده.  تازه، اصلى ترین ابزار شادروان کسروى و یارانش هم نبوده.  همین.

نقطه چین جان، به قول تازیان، “الکلام یجر الکلام” =  سخن، سخن مى آورد!  سه نکته را در پایان عرض میکنم:
نخست،
آنچه شما بعنوان “روشنفکرى” نمایان کرده اید (عرضه کرده اید)، یعنى “…نه!  هر دو کتاب خوبن.” (مفاتیح و دیوان شمس)، راستى را، روشنفکرى نیست بلکه “توهم روشنفکرى” یا، بهتر بگویم، “ژست روشنفکرى” است.  دلایل این باور خویش را در بالا به درازا زندیدم (شرح دادم).

سپس،
کتابسوزان را با سانسور یکى پنداشته اید.  چنین نیست و این ادعاى شما بیپاست.  سانسور کاریست که زورمدار میکند.  کتابسوزان، به رویه اى که کسروى و پاکدینان میکردند (نه به رویه ى فاتحان کشورگشا) صرفاً یک جور فریاد اعتراض است از سوى آنانى که پول و قدرت ندارند این رفتار (رفتار بجا و درست و شاینده) هیچ بهم پیوستگى (ارتباطى) به مقوله ى “سانسور” ندارد.

سرانجام،
پرسیده اید:  ”…مشتاقم بدونم فردی که کسروی رو قبول نداره اگه کتاباشو بسوزونه شما چه واکنشی خواهید داشت؟”؛  
واکنش من:  خوشنود و شادمان خواهم شد.  چنین رفتارى از سوى بدخواهان کسروى سرها را هر چه بیشتر به سوى نوشته هاى او خواهد گردانید.  خود شادروان کسروى در یکى از نوشته هایش، در پى وحشیگریهاى ملایان و بهاییان در تبریز، به همین معنا اشاره کرده.  مینویسد:  ”…ما از این اتفاقات ناخوشنود نشده، خدا را سپاس گفتیم زیرا که بیگمان، مردم کنجکاو خواهند شد تا بدانند ماجرا چیست” (نقل به مضمون از آنچه در یاد دارم -بهرام).

با احترام،
بهرام شاهى

محمد رضا نوشته:

از دوستان به خاطر ادب و متانتی که دارند تشکر می کنم . اما سوالی که جناب ( … ) پرسیدند رو تکرار می کنم :
آیا ایشون معتقد بودن که سرتاسر آثار حافظ یا سعدی یا مفاتیح مهمل و زیان بار هست؟
آقای کسروی در صحبت هاشون خودشون رو موافق با قرآن نشون می دادند و نوک پیکان حملاتشون به سمت روحانیت بوده است . همین کتاب مفاتیح پر هست از اسما الهی و آیاتی از قرآن . پس چرا اون رو به آتش می کشیدند ؟ مگر غیر از این است که ایشان در جشن خود همین اسما و آیات رو که در لابه لای مفاتیح است می سوزانده اند ؟

بهرام شاهى نوشته:

محمدرضا جان، سلام!

سه نکته را بر پا داشته اید:
١.  آیا کسروى سرتاسر مفاتیح یا دیوان حافظ یا…. را زیانبار و سزاوار آتش میشمرده؟
٢.  آقاى کسروى خود را هماوا با قرآن نشان میدادند و (حال آنکه) نوک پیکان حمله شان به سوى “روحانیت” بود.
٣.  در کتاب مفاتیح نام هاى خدا آمده و (با این حال) کسروى این کتابها را میسوزانیده.

پاسخ هاى شما:

١.  من نمیدانم که آیا شادروان کسروى “سرتاسر” آن کتابهاى زیانبار را -واوننداز-  غلط و زهرآلود میشمرده یا نه.  در نوشته هاى او، به این جستار برنخورده ام.  دور میدانم که دانشمندى چون کسروى چنین باورى داشته باشد زیرا که در این گیتى سترسا، دور است که “بد مطلق” یا “خوب مطلق” بیابیم.  براى نمونه، کتاب “نبرد من” نوشته ى هیتلر، بیگمان چیزهاى درستى هم در بر میدارد.  اما، این کتاب، رویهمرفته، کتابى ست بس زیانبار و ضد-بشرى.  کتابى ست که باورهاى نژادپرستانه و یورش به کشورهاى کم توان و بسیار بدیهاى دیگر را روا، بلکه دربایست (لازم، ضرورى) میشمرد.
هوده:  آنچه من میدانم، شادروان کسروى کتابهایى را که زیانبار بوده اند درخور سوزاندن میدانسته و، به باور من، جاى گفتگو نیست که زیان مفاتیح و اشعار سعدى و حافظ، صد برابر سود آنهاست.
مى افزایم:
شادروان کسروى از تعصب به دور بود.  در یکى از این جشن هاى کتابسوزان، شادروان سعید نفیسى باشنده (حاضر) بوده و دیده که یک رمان تاریخى (برگردان پارسى کتاب فرانسوى) را پیروان کسروى به آتش انداخته اند.  نفیسى به کسروى مى گوید:  ”این کتاب خوبیست.  هر چند که “رمان” است، خیم هاى میهن پرستى و دلیرى را در قالب یک داستان، در جوانان زنده و بیدار میکند”!  کسروى میگوید:  ”ما این ندانسته بودیم.  چنین کتابها را نباید سوزانید”!  پس آنگاه، به پیروان خویش همین را گفته، جلوگیر سوزاندن این کتاب میشود.

٢.  شادروان کسروى قرآن را از بر میداشت.  خود وى در آغاز درس ملایى خوانده بود و حتى عمامه میداشت (بنگرید به کتاب “زندگانى من” نوشته ى خود او).  آگاهى و دانش وى در قرآن و اسلام به مراتب بیشتر و برتر از بزرگترین “مراجع” زمان خودش (و دیگر زمان ها) میبود.  
بدین سخنان آیت الله مجتبایى در مصاحبه اى که با او شد نیک بیندیشید:

«اومدیم ایران تا با احمد کسروی و همین‌طور با آشیخ باقر کمره‌ای بحث کنیم. اطراف این شیخ را کمونیست‌ها گرفته بودند. چیزهایی می‌گفت و می‌نوشت که اون‌ها بیشتر راضی بودند. روز اولی که برای بحث رفتیم کسروی هر سه تای ما رو یه لقمه کرد. آخه آدم کارکرده و باسوادی بود. وکیل هم بود. با همه اون حرارتی که نواب صفوی و ما داشتیم، ما رو یه لقمه کرد. با مرحوم کمره‌ای که حرف زدیم، دیدیم که نه ایشون کمونیست نشده؛ احتمالا مشروطیت به ایشون نرسیده و وضعش کمی خراب شده بود. خلاصه خیلی زود راه افتاد و چیزی نبود؛ اما کسروی نه. همون جا بود که پایگاه فداییان اسلام کم کم درست شد”.

مأخذ:
قبل از ترور با کسروی مناظره کردیم

کاستى بزرگ در بینش شما، محمدرضاى عزیز، این است که “قرآن و اسلام” را با “روحانیت” یکى گرفته اید.  چنین نیست.  اینها، بیشترشان، تا گردن در تباهى و گمراهى غوطه ورند.

٣.  من نمیدانم به این ایراد بنى اسرائیلى چگونه پاسخ بنویسم تا -خداى ناکرده-  به گستاخى یا بى احترامى به شما برداشت نشود.
همینقدر مینویسم که این برخورد، این ایراد، بیپا و کودکانه است.  بجاى دلیل آوردن، به چند مثال بسنده میکنم:
در همان کتاب “آیه هاى شیطانى”، صد بار واژه ى “الله” آمده.  آیا این واژه ها کتاب را از سوزانیدن نمادین معاف مى کنند؟!
اى بسا کتابهاى شیطان پرستى و قبیحه نگارى هست با ذکر نام خداوند و حتى با آیاتى از کتب مقدس (بسا به راه ریشخند).  آیا بودن این واژه ها در این کتابها، مانع سوزانیدن نمادین آنها خواهد بود؟!
کتابى هست به نام “هایپنروتوماکیا پلى فیلى” Hypnerotomachia Poliphili.  نوشته در قرن هفدهم، چاپ ونیز.  کتاب شگفتى ست و البته نه شیطان پرستى است و نه الزاماً بدآموزى.
و اما، در این کتاب -که گراورهاى بسیار تماشایى هم دارد- مفاهیم عجیب و غریب و نیز اروتیک (شهوانى) به دفعات به میان آمده است.  به شمار است “عشقبازى با یک ساختمان”!!
در یکى از گراورهاى این کتاب، بر بالاى سه درب سنگى در دل یک صخره، سه اصطلاح “مجد الله” (شکوه خداوند) و “ام المحبه” (مادر همه ى مهرها)، و “مجد الدنیا” (شکوه گیتى)، به الفباى عربى و با برگردان یونانى و لاتین، حک شده اند (اتفاقاً، نویسنده، فرانچسکو کولونا، برگردان لاتین هر سه عبارت عربى را اشتباه نوشته که خود در خور پژوهش است اما جستار ما در اینجا نیست).
اکنون، اگر کسى فرضاً بخواهد نسخه ى امروزین این کتاب را، به هر انگیزه (مثلاً گرم کردن خود در سرماى زمستان) در آتش بیندازد، ببینید چقدر نابخردانه و کودکانه است که به او بگوییم:  ”آهاى!  چه میکنى؟  این را در آتش نینداز چون نام “الله” در آن چاپ شده”!!

این است که عرض میکنم ایراد سوم شما “بنى اسرائیلى” است و راستى را اصلاً “ایراد” نیست و تنها “بهانه گیرى” است و بس.

ارادتمند،
بهرام شاهى

حسین ۲ نوشته:

بهرام خان شاهی
با احترام و پوزش
می بینم که از الفاظ و کلمات فارسی ولی نه چندان معمول فراوان بهره می برید
ولی ، در فارسی لغت { درب } نداریم ، چه خوب که از اسم { در } استفاده کنید .
درب ، لغت عربی ست و دروب جمع آن به مانای دروازه
زنده باشید که از بزرگی چون کسروی می گویید

بهرام شاهى نوشته:

حسین جان، سلام!

از این که لغزش مرا نمایانده، واژه ى درست را نوشته و نیز آن را زندیده اید، سپاسگزار و وامدار شما هستم.
از این پس، از بکارگیرى واژه ى “درب” پرهیز خواهم کرد!

ارادتمند،
بهرام

بهرام شاهى نوشته:

زندى کوتاه:

در نوشتار خویش در بالا، رو به محمدرضاى عزیز، نام خانوادگى آیت الله مستجابى را، به اشتباه “مجتبایى” نوشته ام . در اینجا این لعزش را به همگان نمایانده، پوزش میخواهم.

بهرام

... نوشته:

جناب شاهی عزیز
ممنونم از اینکه نوشته بنده رو درخور توجه دیدید و با باریک بینی و موشکافی پاسخ دادید. حقیقتاً علاقه مند بودم در فضایی غیر از این و حتی به صورت حضوری می شد در خدمتتون باشم تا از آگاهی شما بیشتر بهره مند بشم، ولی بضاعت موجود همینه. به هر حال من هم پاسخم رو در چند بند بیان می کنم. سعی می کنم تا حد امکان خلاصه بنویسم و فقط به نکات مهم پاسخ بدم. از همه دوستان عذر می خوام.
۱- نمونه ای از تعصب خواستید. من معتقدم ایرادهایی رو که شما به حافظ و سعدی گرفتید متعصبانه هستن و فاقد یک دیدگاه جامع و البته علمی. در ادامه توضیح میدم (بند ۵).
۲- من روی باورهای شکل گرفته نمیگم کتاب سوزی زشته. معتقدم زشته چون حرمتی برای قلم قائلم و اینکه معتقدم نوشتن یک امر به قول معروف نرم افزاریه و نمیشه از طریق سخت افزار باهاش مقابله کرد. چون هم جنس نیستن. معتقدم جواب حرف، حرفه نه چک و لگد. البته در همون نوشته قبلی هم دلیلم رو گفته بودم که باید نقدی نوشته بشه و… حالا اینکه شما عقیده منو به صرف اینکه مطابق با عقیده گذشتگان هست محکوم به تحجر می کنید و عقیده خودتون رو به صرف مخالفت با گذشتگان آزاد اندیشی، اون بحث دیگه ای هست. اگه شما برای عقیدتون دلیل دارید، منم دارم. صرف اینکه شما عقیدتون مخالف یه عقیده جا افتاده باشه آزاد اندیشی نیست.
۳- شما میگید دشمنان کسروی از کاه کوه ساختن. ببینید من حقیقتاً به سواد و دانش کسروی ایمان دارم. از طرفی بدخواهان کسروی و عقیده و مذهبشون هیچ جایگاه و اعتباری برام ندارن، پس از کاه کوه ساختن این بدخواهان هیچ تاثیری در نظر من نداره. من مستقل و از طرف خودم حرف می زنم. خب آقای کسروی که نقد نوشته بود، دیگه سوزوندن چرا؟ چرا با کتاب سوزی هم بهونه دست بدخواهان داد و هم منی که قبولش دارم رو دل چرکین کرد؟ چند نفر به قول شما سرشون رو برگردوندن که ببینن ماجرا چیه؟ چرا به همون نقد که بسیار متمدنانه تر و متین تر هست اکتفا نکرد؟ من معتقدم آثار منفی این کتاب سوزی بسیار بیشتر از آثار مثبتش بوده.
۴- دوست من، کدوم دروغ؟ آیا صرفاً چون جمله مورد نظر در نوشته شما نبوده من دروغ گفتم؟ من گفتم نظر شما یعنی احمق فرض کردن مخاطب. آیا چیزی غیر از این هست؟ شما معتقدید کسروی حافظ می سوزوند چون زیان بار بوده. برای کی زیان بار بوده؟ برای شما که می فهمید حافظ بده؟ نه، برای منی که فهم و شعور این رو ندارم که نادرست بودن حرف حافظ رو تشخیص بدم. وگرنه، اگه بفهمم که حرف حافظ نادرسته که زیانی برام نداره. من چون قدرت تمییز درست از نادرست رو ندارم پس نباید حافظ بخونم، چون حرف های نادرست حافظ رو به اشتباه درست می دونم و گمراه می شم. پس مردم چون قدرت تشخیص درست از نادرست رو ندارن نباید حافظ بخونن. آیا تاویل حرف شما چیزی غیر از این هست؟
۵- دوست من، در مورد حافظ و سعدی بالاخره به یه نقطه مشترک رسیدیم. بله، سعدی معلم اخلاق نیست و تمام مشکل ما همینه که مردم فکر می کنن معلم اخلاقه. حافظ هم همینطور و سایرین. اینکه خود شما از لفظ «آموزه» برای سعدی استفاده می کنید یعنی در ناخودآگاه یا شاید خودآگاهتون سعدی رو آموزگار می دونید. سعدی آموزه ای نداره. سعدی شاعره و هر کسی بنا به فراخور شرایط شاید جایی از یکی از ابیاتش استفاده کنه. چه اشکال و ایرادی به این موضوع وارده؟ ما باید بفهمیم که شاعر یه هنرمنده و هنرمند انسانه. انسان یه روز شاده یه روز غمگین، یه روز خشمگین یه روز آروم و همه این احساساتش رو در قالب هنر بروز میده. همه ما انسانها در دوره های مختلف زندگی طرز فکرهای متفاوتی داشتیم و داریم. آیا شما در ۵ سالگی و ۱۵ سالگی و ۲۵ سالگی و ۳۵ سالگی طرز فکرتون و عقایدتون یکسان بوده؟ معلومه که نه. حافظ هم همینه.
دوست عزیزم. من معتقدم صورت مسئله رو نباید پاک کرد. آقای کسروی اگه می خواست خدمتی بکنه باید به مردم می فهموند که حافظ و سعدی الگوی اخلاقی جامعه نیستن. حافظ و سعدی رو سوزوند، سنایی و عطار و خاقانی و نظامی و ناصر خسرو رو می خواد چیکار کنه؟ می خواست تمام ادبیات ایران رو بسوزونه؟
جناب شاهی، فکر نمی کنید در مورد حافظ و سعدی کمی تندروی می کنید؟ اول اینکه محتوای آثار این عزیزان به این فضاحتی که میگید هم نیست. چرا؟ چون با وجود تضاد در آثار، یک سری مفاهیم ثابت و غالب هست. مثلاً حافظ معمولاً مثل ناصرخسرو یک مذهبی خشک نمیشه، معمولاً به می پرستی و زندگی در لحظه دعوت می کنه. یا سعدی در غزلیاتش همیشه عاشق رو در مقام پایین تر و نیاز و معشوق رو برتر و ناز تصویر می کنه که البته از ویژگی های سبک عراقی هست. حالا بنا به شرایط شاید در مواردی تضاد هم در آثار باشه و من معتقدم این هیچ اشکالی نداره و دلیلش رو هم گفتم. این موضوع مختص به سعدی و حافظ و قدما هم نیست. شما دیوان فروغ رو ببینید، عصیان کجا و تولدی دیگر کجا؟ و خیلی موارد مشابه.
قسمت دوم حرفم ناظر به ارزش ادبی آثار این عزیزان هست. دوست من شما خیلی راحت از این فن سخنوری حافظ و سعدی عبور می کنید. فکر می کنید ادبیات ما بدون فردوسی و مولوی و حافظ و سعدی چیه؟ حالا شما می خواید با این استدلال که معشوق سعدی مذکر بوده همه چی رو زیر سوال ببرید؟ خب مذکر بوده که بوده. شما سعدی رو با کسی که کیف قاپی یا کودک آزاری می کنه مقایسه می کنید ولی این کجا و اون کجا؟ سعدی فقط وصف کرده، چه بسا اصلاً همچین کاری رو هم نمی کرده و در حد تخیل بوده یا حتی می کرده. دوست عزیز ارزش کار سعدی و حافظ و مولوی به شیوه عاشقی اینها هست نه به معشوق. حالا معشوق سعدی بچه باشه و معشوق مولوی شمس و معشوق حافظ دختر همسایه چه فرقی داره؟ اصلاً معشوق یه تیکه چوب باشه، یه شئ باشه یا هرچی. باور کنید هیچ چیز از ارزش ادبی آثار این دوستان کم نمی کنه و تنها چیزی که برای ما مهم هست همینه. اگه بخوایم به این شدت زندگی همه مشاهیر رو شخم بزنیم که هزاران دلیل برای نفرت از همه شون پیدا می کنیم. خیلی ها میگن صادق هدایت بوف کورش رو تحت تاثیر تریاک نوشته و به این موضوع معترضن. خب نوشته باشه. این همه آدم تریاک می کشن می تونن بوف کور بنویسن؟ مهم اینه که بوف کور خلق شده و شما نمی تونید ادبیات داستانی معاصر رو بدون بوف کور ببینید، حالا تحت تاثیر تریاک یا الکل یا ال اس دی یا هرچی. شما در هیچ اثر قابل اعتنا در حوزه نقد ادبی نمی بینید که اصلاً بحثی از این مسائل بشه. چون اهمیتی در حوزه ادبیات پیدا نمی کنه.
دوست عزیز، من معتقدم زیان نخوندن فردوسی و حافظ و سعدی و مولوی بسیار بیشتر از سودش هست، به دلایلی که گفتم. اینکه مردم به شکلی نادرست از آثار این عزیزان استفاده می کنن، تقصیر مردم هست نه اینها. مردم باید اصلاح بشن و درک درستی از شعرا و ادبا و هنرمندان ما داشته باشن.
۶- در مورد مفاتیح من دفاع خاصی از این اثر نمی کنم، نه بهش علاقه مندم و نه سنگشو به سینه می زنم. من سنگ ادبیات رو به سینه می زنم. فقط تو پرانتز بهتون همینقدر بگم که باور کنید اکثریت قریب به اتفاق مردم مفاتیح خون، حتی معنی ظاهری متنی که می خونن رو هم نمیدونن، چه برسه به اینکه بهش عمل کنن و گرفتاری های ما از این متن و امثالهم باشه. چه بسا مفاتیح خونهایی که مفاتیح رو می فهمن و خلخالی وار نیستن و چه بسا افرادی که نمازشون رو بلد نیستن درست بخونن و خلخالی میشن. شیوه اندیشیدن و شهوت قدرت هست که این افراد رو به اینجا می کشونه.
هرچند با محتوای مفاتیح موافق نیستم ولی سوزوندنش رو هم نمی پسندم. مشکلات باید ریشه ای حل بشه. باید شعور اجتماعی رو طوری ارتقا داد که به قول شما آموزه های مفاتیح منجر به پیدایش خلخالی ها نشه.
۷- در مورد اینکه کار شما سانسور نیست، من نگفتم سانسور می کنین. من گفتم عقیده شما چه فرقی با فرهنگ سانسور داره؟ نداره دوست من! عقیده شما، سانسور بالقوه هست، همین عقیده وقتی با قدرت همراه میشه، تبدیل میشه با سانسور. شما هم سانسور نمی کنید چون قدرت ندارید. مشکل من با اینه که شما میگید یه عده نباید فلان کتاب رو بخونن، حالا با هر دلیلی. اصلاً فرض کنیم کتاب X به صورت مطلق کتاب بدیه. من معتقدم ما حق نداریم مردم رو مجبور به نخوندن کتاب X کنیم. من میگم هم قرآن باشه هم آیات شیطانی. مردم هردو رو بخونن. هر کسی هم بهره خودش رو ببره. متاسفانه همین تفکر شما باعث میشه فلان فیلم رو پرده نره و فلان تئاتر رو صحنه و فلان کتاب زیر چاپ. چون دوستان معتقدن این فلان ها برای مردم زیان باره، حالا به هر دلیلی.
باز هم عذر می خوام از دوستان که از این فضا برای این بحث استفاده می کنم و ببخشید که عرایضم طولانی شد.
با احترام.

محمد رضا نوشته:

با سلام
اینکه بنده می گویم چرا کتابی که لا اقل ۲۰ سوره قرآن در آن هست و در یک دعای آن ۱۰۰۱ نام خدا آورده شده به آتش می کشیده اند این ایراد بنی اسرائیلی است ؟
بنده اسلام و قرآن را با روحانیت یکی ندانسته ام و عبارت ” حال آنکه ” را شما بر آن افزودید . بنده گفتم آقای کسروی خود را موافق قرآن نشان می داده و نوک پیکان حملاتش به سمت روحانیت بوده است .
داستانی که از آقای نفیسی آوردید به خوبی نشان می دهد که این جماعت ( پاکدینان ) کتابی را به آتش می کشیده اند که به خوبی از محتوای آن خبر نداشته اند . حال تصور کنید جناب نفیسی در این جشن کتاب سوزان حضور نمی داشتند و پاکدینان را متوجه نمی کردند که در این کتاب مطالب خوبی چون میهن پرستی و دلیری وجود دارد آن وقت چه اتفاقی می افتاد ؟ کاملا روشن است که آن ها این کتاب را در کنار کتاب های حافظ و سعدی و مفاتیح می سوزاندند بدون آنکه بدانند مطالب آن چیست .
کتاب حافظ و سعدی ( و احتمالا مولوی و عطار و … ) را بد می دانسته اند . مفاتیح را بد می دانسته اند . فلان کتاب فرانسوی را هم که از مطالبش آگاه نبودند بد می دانستند . اصرار بر رد دیگران تا کجا ؟
و اما می ماند بعضی قضاوت هایی که شما داشته اید . در جایی فرموده اید ضرر کتاب های حافظ و سعدی و مفاتیح صد برابر سود آن هاست . می خواستم بدانم جناب کسروی یا خود شما تا به حال با یک ادیب یا فیلسوف برجسته یا حافظ شناس مباحثه ای داشته اید که در آن این ادعا را محک بزنید ؟
در جایی دیگر فرموده اید آگاهی آقای کسروی در قرآن و اسلام به مراتب بیشتر از بزرگترین مراجع زمانش بوده است . آیا مباحثه ای میان ایشان و افراد بزرگی چون علامه امینی وجود داشته تا این ادعا محک خورده باشد ؟ ای کاش زمانه طوری بود که می شد میان ایشان و بزرگانی چون علامه طباطبایی یا آیت الله جوادی آملی مباحثه ای صورت گیرد .

Bahram Shahi نوشته:

نقطه چین عزیز و محمدرضا جان،

با سپاس از نوشتارهاتان، در نخستین مجال پاسخ خواهم نوشت۰ باز هم از مهربانی و بزرگواری گرداننده ی محترم گنجور سپاسگزارم.

بهرام

بهرام شاهى نوشته:

نقطه چین عزیز و گرامى، سلام!

با سپاس از مهرى که به این کمترین داشته اید و با ستایش خردمندى و نکته سنجى شما مى آغازم.  نیز، باز هم، گرداننده ى محترم گنجور را سپاس مى گویم.

سر آن نداشتم که به درازا بنویسم و یا “پاسخ” بنویسم زیرا که در این رشته گفتگوها دریافته ام که شما نیازمند روشنگرى من نیستید.  شما، آشکارا، اهل کتابید و نیز دادگر هستید و اهل خردورزى.  خود توانید و شاید که بکاوید و چراغ دانایى را بیفروزید.  
افزون بر این، به باور من، درباره ى درستى یا نادرستى “کتابسوزان”، و نیز درباره ى ارج یا بى ارجى برخى (بسیارى) شعرها و شاعران، به اندازه اى که دربایست و سزنده است سخن رانده ایم.
با اینهمه، آمدم که تنها به چند نکته براى همگان، و نیز براى شما، بپردازم که “دامن ز کفم چو عمر درچیده برفت” و باز، رشته ى سخن دراز شد.  امید که پرچانگى مرا خواهید بخشید.  امید که خوانندگان ارجمند خود بروند و بکاوند و چنانچه پذیرفتند،  بپراکنند.

١.  حافظ، سعدى، سنایى، عطار، خاقانى، نظامى، ناصرخسرو،…. را، یا بهتر بگویم، باورها و آموزه هاى ایشان را، باید به معناى سخنان شان -دوباره میگویم:  به معناى سخنان شان- محک زد و سنجید.  شادروان کسروى هرگز دشمنى با “شعر و شاعرى” نمیداشت.  او به معناها کار داشت.  

٢.  باید بدانید که من اگر استاد ادبیات پارسى دانشگاه بودمى، دانشجویى را که شاهنامه و گلستان و بوستان و مثنوى معنوى را از آغاز تا پایان نخوانده، نخواستمى گذاشت از سال ١ به ٢ رود.  
در اینکه هر یک از این شاعران سهمى در پر و پیمان کردن زبان پارسى (غنى ساختن زبان پارسى) داشته اند، جاى گفتگو نیست.  بویژه سعدى و فردوسى.  بدانید که در مورد فردوسى، من در بنیاد با دیدگاه شادروان کسروى ناهماوا هستم و باور دارم که آن دانشمند بزرگوار، کسروى، درباره ى ارج شاهنامه ى فردوسى لغزش داشته.  بسیارى از سروده هاى مولوى را نیز، این کمترین، چه در “لفظ” و چه در “معنا” میستایم. 

اما!      اما!    اما!    به خواهش، به بند ٥ در پایین بنگرید!

٣.  سطر ما قبل آخر در بند ٢ در بالا (”لفظ” و “معنا”) را باید شکافت چرا که، به باور من، ریشه ى انبوهى از بیچارگیها، سرگردانیها، و گیجسریهاى ما ایرانیان در معناى نهفته در این سطر است.  به خواهش، بخوانید ( امید که زند مرا به خوار شمردن هوش و دانش خودتان تعبیر نکنید)

7 نوشته:

این کار گنجور در پاک کردن نظر برخی و نادیده گرفتن جفنگیات یک روانپریش که سراپا ناسزاست

7 نوشته:

به بزرگان این خاک(سعدی-حافظ و مولانا و …) بسیار حماقت میخواهد.

محمد رضا نوشته:

با سلام
گویا بحث میان دوستان تمام شده چون جند روزی است که دیگر کامنتی گذاشته نشده .
در مورد ادعای آقای بهرام شاهی که گفتند قصد مغول ها و … از سوزاندن کتاب ها از بین بردن بوده اما کتاب سوزی کسروی فقط برای این بوده که سرها رو به سوی خود برگردونن باید بگم که خود اقای کسروی هدف و خواست نهاییش رو در کتاب ورجاوند گفته است :
” باید از بدآموزی‌ها جلوگیری کرد، مردمان را آگاهانید. باید نوشته‌های زیان‌مند را نابود کرد. این‌ها از بایدهای بزرگ است . ”
همان طور که می بینید او نابودی کتاب هایی را که مضر می دانسته یکی از باید های بزرگ خود می دانسته . نابودی کتاب های حافظ و سعدی و عطار و مفاتیح و … را از بزرگترین بایدها می دانسته منتها قدرت اجرای این خواسته را نداشته .

یک ایرانی نوشته:

در مورد پرسش جناب محمدرضا پیرامون وجود اسما الهی و آیات قران و غیره در مفاتیح ایشان میتوانند بار دیگر انچه در جنگ جمل بین علی (ع) و خوارج رفت را مروری دوباره بکنند و با اندکی اندیشه بدون تعصب به جوابشان دست یابند.

محمد رضا نوشته:

با سلام مجدد خدمت خوانندگان این صفحه
نویسنده اجازه ی نقد دارد اما اجازه ی توهین و هتک حرمت ندارد . به طور مثال به برخی از واژگانی که آقای کسروی در کتاب ” حافظ چه می گوید ” نسبت به حافظ به کار می برد توجه کنید :
زبان بریده - یاوه سرا - چرندگو - روسیاه - دیوانه ی یاوه گو - زبان دراز - زندگی با پستی به سر می برده

محمد رضا نوشته:

از سخنان عجیب آقای کسروی در کتاب ” حافظ چه می گوید ” :
” می توان باور کرد که نود درصد باده خواران ایران فریب این شعرهای حافظ و دیگران را خورده اند . “

محمد رضا نوشته:

آقای کسروی در بخشی از کتاب ” حافظ چه می گوید ” درباره ی علت ستایش برخی شرق شناسان و اروپاییان از شاعران ایرانی چنین می گوید :
” یک دسته دیگر شرق شناسان اروپایند . اینان بدخواهان شرقند . اینان دوست می دارند که همه شرقیان هم چون حافظ باشند که به یک کنج خرابات بس کرده با باده روز گذراند ، دوست می دارند که همه شرقیان از حافظ و خیام پیروی کرده و کوشش و تلاش را بیهوده شمارند ، دوست می دارند که شرقیان به دستور خراباتیان جهان را هیچ و پوچ شمارند و دم را غنیمت دانسته در اندیشه گذشته و آینده نباشند . آنان خودشان پیاپی ماشینها سازند ، افزارهای گوناگون جنگی پدید آورند ، از جوانان سربازان و هوانوردان و چتربازان پرورند ولی شرقیان هم چون حافظ و خیام و سعدی در پی سخن بازی و قافیه پردازی باشند . خودشان اگر یک دشمن رخ نمود زنان و مردان دست به هم داده شرق و غرب را به تکان آورده در چند جا آتش برانگیزند . لیکن شرقیان دست به دامن شکیبایی زنند و چنین خوانند :
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند
کز اثر صبر ظفر آید .
یا گناه را به گردن خدا انداخته چنین گویند :
گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند .
تنها حافظ و دیوان او نیست ، این شرق شناسان هر چه را که مایه درماندگی یک مردمی تواند بود - از دیوان های حافظ و خیام و سعدی و مولوی و از صوفی گری و خراباتی گری و کیش های گوناگون و مارپرستی ، جوکی گری و مانند این ها - می ستایند و بر واجش می کوبند . این ها برای اروپا بیش از میلیون ها سپاه کار می کنند . “

محمد رضا نوشته:

آقای کسروی در کتاب ” فرهنگ چیست ” این گونه درباره ” مولوی ” اظهار نظر می کند :
” آن مولوی که گرفتار پندار بی پای وحدت وجود گردیده و دست از کار و پیشه کشیده و در آن گمراهی و سرگردانی پیاپی بافندگی ها کرده است :
از نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
آن مولوی که از نادانی و نافهمی روشنایی و تاریکی ،ستم و داد ، گمراهی و رستگاری ، موسی و فرعون را یکی می شمارد :
چونکه بی رنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
اینان و هم چون اینان که خود گمراه بوده و به گمراه گردانیدن دیگران نیز کوشیده اند وزارت فرهنگ بد آموزی های زهرآلود و مغزفرسای آنان را سرچشمه آموزش های خود گردانیده است .
مولوی از سردستگان صوفیان است . صوفیان چنان که می دانیم این جهان را خوار داشته و به کار و پیشه ای نمی پرداخته اند و در کنج های خانقاه ها نشسته روزهای خود را با بیکاری به سر می برده اند و نان از دسترنج دیگران خورده از گدایی نیز باک نمی داشته اند . “

محمد رضا نوشته:

آقای کسروی در بخشی از کتاب ” در پیرامون ادبیات ” درباره مولوی و کتاب مشهورش ” مثنوی ” این گونه اظهار نظر می کند :
” مولوی گذشته از مثنوی که سراپا شعر است دیوان بس بزرگی پر از شعر می دارد و در همه شعرهای خود چند چیز را دنبال می کند که من فهرست وار می شمارم :
۱- یکی بودن هستی یا وحدت وجود و داستان از خود گذشتن و به خدا پیوستن و مانند این ها که یک رشته پندارهای بی پا و گیج کننده است. در مثنوی که آغاز می کند :
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
از نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند .
سخن از وحدت وجود است . من مثنوی را نخوانده ام و تکه هایی را از آن در این جا و آن جا دیده ام ، به هر حال می دانم که در این زمینه ها پافشاری بسیار نشان داده و سخنان بسیار رانده و مثل های بسیار آورده . این سخنان از دیده ی آن که راست نیست و مایه ی گمراهی و گیجی است زیانمند است . بماند آن که زمینه برای بد آموزی های دیگر می باشد .
۲-مولوی ( و هم چنان دیگر صوفیان) از سخنان خود این نتیجه را می گیرند که ما همه خداییم و کارهای ما همه از سوی خداست :
ما همه شیریم شیران علم
حمله مان از باد باشد دم به دم
این است که نیکی و بدی در جهان نیست ، رستگاری و گمراهی نیست :
چونکه بی رنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
این خود گمراهی گیج کننده ی دیگری و زمینه ی گمراهی های بسیار می باشد .
۳- مولوی ( هم چون صوفیان دیگر ) جهان و زندگانی را خوار می دارد و پرداختن به آن را بد می شناسد :
اهل دنیا از کهین و از مهین
لعنت الله علیهم اجمعین
در یک جا داستان زشت و پستی را یاد کرده در پایان آن می گوید:
هم چنان جمله نعیم این جهان
بس خوشست از دور پیش از امتحان
می نماید در نظر از دور آب
چون روی نزدیک آن باشد سراب
گنده پیر است او و از بس چاپلوس
خویش را جلوه دهد چون نو عروس
هین مشو مغرور این گلگونه اش
نیش و نوش آلوده او را مچش
نتیجه ی این بدگویی های صوفیان از جهان و زندگانی ، آن بی پروایی و سستی ایرانیان بوده که امروز ما می بینیم . صوفیگری به همدستی گمراهی های دیگر آن ها را پدید آورده . جز خدا کسی نمی داند که همان مثنوی مولوی چند میلیون مغزها را شورانیده ، چند میلیون خاندان ها را به بدبختی کشانیده ، چه باغ هایی را ویرانه گردانیده ، چه کشتزارهایی را بیابان ساخته . ایرانیان آن نیستند که در جست و جوی سرچشمه ی بدبختی های خود باشند و گرنه می دانستند که همان مثنوی یکی از کتاب های بسیار شومی در این کشور بوده . چنان که گفتیم : مولوی را دیوانی هست . می گویند : جز مثنوی یک کرور شعرهای دیگر گفته . نشسته و مفت خورده و سخنان مفتی گفته . برای آن که نمونه ای از آن شعرها نیز در میان باشد چند شعری را که یادداشت کرده ام برایتان می خوانم :
چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمی دانم
نه ترسا نه یهودیم نه گبرم نه مسلمانم
مکانم لا مکان باشد نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد نه جان باشد که من خود جان جانانم
نه شرقیم نه غربیم نه بریم نه بحریم
نه از کان طبیعیم نه از افلاک گردانم
هو الاول هو الاخر هو الظاهر هو الباطن
به جز یاهو و یامن هو دگر چیزی نمی دانم
دویی را چون به در کردم یکی دیدم دو عالم را
یکی جویم یکی خوانم یکی گویم یکی دانم
این نمونه ای از چرندگویی های مولوی است . شما نیک اندیشید که شعرها به چه معنی است ؟! آیا چه نتیجه ای از گفتن و خواندن این ها به دست می آید ؟! آیا نیروی سخن گزاری که خدا یا سپهر یا هر چه نام گزارید ، به آدمیان داده برای چنین چرند بافی ها بوده ؟! روزی به یکی گفتم : این ها چیست ؟! گفت : عرفانست دیگر . گفتم : بهتر شد که معنی عرفان را هم دانستیم . پس عرفان به معنی چرندگویی می بوده . آیا برای سرودن چنین چرندهاست که کسانی صوفی می شوند و ذکرها می خوانند و چله ها به سر می برند ؟! “

سیامک نوشته:

درود بر احمد کسروی بزرگمرد ایرانزمین و جای تاسف است که ملک الشعرا چنین چیزهایی در باره ایشان گفتند . جای داره به آقای ملک الشعرا بگوییم از جانب حضرت سعدی :
بزرگش نخوانند اهل خرد
که نام بزرگان به زشتی برد

محمد رضا نوشته:

آقای کسروی در صفحات پایانی کتاب ” در پیرامون ادبیات ” خواسته ی نهایی خود را این گونه بیان می کند :
” شعرهایی که از گذشتگان بازمانده باید از میان برده شود . به ویژه شعرهایی که از سعدی و حافظ و خیام و مولوی و مانند این ها بازمانده که باید به یک بار نابود شوند . درباره ی این ها راه همان است که ما پیش گرفته ایم . باید همه را به آتش کشید . “

کانال رسمی گنجور در تلگرام