گنجور

 
ملک‌الشعرای بهار
 

به کام من بر، یک چند گشت گیهان بود

که با زمانه مرا عهد بود و پیمان بود

هزاردستان بد در سخن مرا و چو من

نه در هزار چمن یک هزاردستان بود

مرا چو کان بدخشان بد این دل دانا

سخن بدو در، چون گوهر بدخشان بود

شکفته بود همه بوستان خاطر من

حسود را دل از اندیشه سخت پژمان بود

نه دیده‌ام به ره چهره‌ای شدی گریان

نه خاطرم ز غم طره‌ای پریشان بود

نبد مرا دل و دین کز دو چشم و زلف بتان

همه سرایم زین پیش، کافرستان بود

به گرد من بر، خوبان همه کشید رده

تو گفتی انجم بر گرد ماه تابان بود

مرا نیارست آمد عدو به پیرامن

که از سرشک غم او را به راه طوفان بود

کنون چه دانم گفتن ز کامرانی خویش

که هرچه گفتم و گویم هزار چندان بود

کسم ندانست آن روزگار قیمت و قدر

که این گرامی گوهر نهفته در کان بود

به سایهٔ پدر اندر نهاده بودم رخت

پی دو نان نه مرا ره به کاخ دونان بود

بدین زمانه مرا روزگار چونین گشت

بدان زمانه مرا روزگار چونان بود

طمع به نان کسانم نبد که شمس و قمر

به خوان همت من بر، دو قرصهٔ نان بود

به خوی دیرین گیهان شکست پیمانم

همیشه تا بود، این خوی، خوی گیهان بود

ز کین کیوان باشد شدن به سوی نشیب

مرا که اختر والا فراز کیوان بود

زمانه کرد چو چوگان، خمیده پشت و نژند

مرا که گوی زمانه به خم چوگان بود

بگشت بر سر خون من آسیای سپهر

فغان من همه زین آسیای گردان بود

بگشت گردون تا بستد از من آن که مرا

شکفته گلبن و آراسته گلستان بود

که را به گیتی سیر بهار و بستانی است

مرا ز رویش سیر بهار و بستان بود

ز رنج و دردم آسوده بود تن، که مرا

به رنج دارو بود و به درد درمان بود

برفت و تاختن آورد رنج بر سر من

غمی نبود که جز گرد منش جولان بود

مرا ز صبر و تحمل نبود چاره ولیک

پس از صبوری بنیاد صبر ویران بود

بسی گرستم در سوگ آن بزرگ پدر

مگو پدر، که خداوند بود و سلطان بود

چو بود گنج خرد، شد نهان به خاک سیاه

همیشه گنج به خاک سیاه پنهان بود

دلم بیازرد از کین روزگار و چو من

به گیتی اندر، آزرده دل فراوان بود

ز رنج دیوان بر خیره چند نالم؟ از آنک

قرین دیوان بد، گر همه سلیمان بود

نه من ز نوح فزونم که او دو نیمهٔ عمر

به چنگ انده بود و به رنج طوفان بود

عزیزتر نیم از یوسف درست سخن

که جایگاهش گه چاه و گاه زندان بود

ز پور عمران برتر نیم به حشمت و جاه

که دیرگاهی سرگشته در بیابان بود

ز رنج یاران نالم، نه دشمنان که مرا

همیشه ز آنان دل در شکنج خذلان بود

بدان طریق بگفتم من این چکامه که گفت:

« مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود»

چنان فزونی ز آن یافت رودکی به سخن

کز آل سامان کارش همه بسامان بود

حدیث نعمت خود ز آن گروه کرد و بگفت:

« مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود»

کنون بزرگی و نعمت مرا ز خدمت توست

اگر فلان را نعمت ز خوان بهمان بود

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.