گنجور

شمارهٔ ۲۱

 
ازرقی هروی
ازرقی هروی » قصاید
 

این بربطیست صنعت او سحر آشکار

و اندر عجب ز صنعت او چشم روزگار

چونانکه از چهار طبایع مرکبیم

ترکیب کرده اند طبایع درو چهار

عودست نام او و بدین سان که دید عود ؟

زین گونه برده عنبر و عود اندر و بکار

خوبیش بی قیاس و درو نقش بی عدد

نغزیش بی مثال و درو عقد بی شمار

آرامگاه این بود اندر کنار دوست

آواز او نشاط دل عاشقان زار

خرم تر از بهار سراید بزیر و بم

گه کینۀ سیاوش و گه سبزۀ بهار

بی در و گنج هرکه برو زخمه برزند

هم گنج گاو یابد و هم در شاهوار

از آسمان بهست ، که آواز زخم او

نوعی ز خدمتست گه بزم شهریار

جاوید بادشاه زمین و زمانه را

در گوش بانگ مطرب و در دست زلف یار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام