گنجور

 
آذر بیگدلی

من و دردت، که درمان من است این؛

چه درمان؟ راحت جان من است این!

من و افغان، دلت گر مهربان شد؛

که از تأثیر افغان من است این!

زدم دستش بدامان، گفت از ناز:

بکش دستت، که دامان من است این

نهان از زخم تیرش مردم، اما

نگفتم کار جانان من است این

ولی ترسم که چون پیکان ز خاکم

کشد، گوید که: پیکان من است این!

مپرس ای همدم، این زرکش قبا کیست؟!

گدایش من، که سلطان من است این!!

بجانم دایم از دست دل آذر

مگو دل، دشمن جان من است این!!

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode