کنون قصهٔ گلشه و ورقه باز
ز من بشنو ای مهتر سرفراز
که چون بود و آن شاه فرخ چه کرد
به جای دو عاشق بمرد او بدرد
چو گلشاه در هجر ورقه بمرد
روان گرامی به یزدان سپرد
غمین گشت شاه و بنالید زار
ببارید از دیده دُر دَر کنار
همی کرد نوحه همی راند خون
ز دیده بر آن دو رخ لاله گون
همی گفت: ای دلبر دل ربای
شدی ناگهان خسته دل زین سرای
مرا در غم و هجر بگذاشتی
دل از مهر یک باره برداشتی
کجا جویمت ای مه مهربان
چه گویم؟ کجا رفتی ای دلستان
دریغ آن قد و قامت و روی و موی
دریغ آن شد و آمد و گفت و گوی
دریغ آن همه مهربانی تو
دریغ آن نشاط و جوانی تو
تو رفتی من اندر غمت جاودان
بماندم کنون ای بت مهربان
کجایی تو ای لعبت دل گسل
کجایی تو ای راحت جان و دل
تو رفتی مرا در غم هجر خویش
رها کردی ای لعبت خوب کیش
ندانستم ای همچو ماه سما
که گردم بدین زودی از تو جدا
گمانم چنان بود ای نوبهار
که با تو بمانم بسی روزگار
اجل ناگهان آمد ای جان من
ربودت دل آزرده از خان من
همانا تو با ورقهٔ مهر باز
بدی گفته یک روز ای ماه راز
کنون آمدی نزد او شادمان
رسیدی به کام دل ای مهربان
بنالید بسیار از درد اوی
ببوسید آن دو رخ زرد اوی
به فرمان بران گفت فرخنده شاه
کی ای مر مرا جملگی نیک خواه
برفت آن نگار من و کار بود
ازین ناله و درد اکنون چه سود
دو عاشق رسیدند بی شک بهم
به من هر دو بگذاشتند درد و غم
شما آنچ گویم به جای آورید
به گفتار من هوش و رای آورید
به فرمان آن خسرو سروران
میان را ببستند فرمان بران
زمین را به پولاد کردند چاک
ز زیر زمین برگرفتند خاک
به دست خود آن خسرو به آفرین
دفین کرد او را به زیر زمین
کشید از بر گور شاه جهان
یکی گنبد سر سوی آسمان
نهاد اندرو ورقه را نزد ماه
چنان چون ببایست آن پادشاه
مر آن گورها را بزرگان شام
قبور شهیدانش کردند نام
چو این آگهی در جهان اوفتاد
ز هر سو خلایق برو روی داد
همی آمدندی به بی راه و راه
ز بهر زیارت بدان جایگاه
نماند ایچ کس در همه شهر شام
که نامد بدان جای از خاص و عام
بسی کاخها و بسی خانه ها
نکردند با باغ و کاشانه ها
به روزی دوره خلق نزدیک گور
شدندی ز دیده چکان آب شور
به شام اندرون بد ده و دو هزار
مسلمان و به روز و پرهیزگار
جهود و مسلمان برون شد به در
سوی گور آن هر دو خسته جگر
امیرو بزرگان شهر و سپاه
بکردند آن جایگه را پناه
برآمد برین کار یک سال راست
نگر حکم ایزد که چون بود راست
شد از مرگ آن هر دو دل سوخته
دل خلق بر آتش افروخته
ازیشان به گیتی خبر گسترید
کی هرگز چنان کس دو عاشق ندید
مر آن کس که بشنود از آن داستان
ز دل گشت بر مرگ هم داستان
از آن هر دو آزادهٔ پر وفا
خبر شد بر احمد مصطفا
بدان وقت کآن هر دو پژمرده بود
پینبر سپه بغزا برده بود
ز جنگ چنان دل همی بازگشت
که با فتح و با ناز همباز گشت
چو پیغمبر آن فخر و زین بشر
شنید ای عجب از دو عاشق خبر
بیاران خود مصطفا بنگرید
بگفتا: کسی زین عجب تر ندید!
ایا جمع سادات و اهل کرام
از ایدر همی رفت خواهم به شام
کنون از شما ای خجسته امم
که آید سوی شام با من به هم؟
که خواهم که چیزی ببیند عجب
هم از معجز و هم ز تقدیر رب
سوی شام با من بیایید هین
سوی حکم یزدان گرایید هین
سپه جمله گفتند ایا مصطفا
توی شمسه و سید انبیا
کی این جان ما باد پیشت فدی
ایا شمع اسلام و تاج هدی
بیاییم آنجا کجا رای تست
سر ماست آنجا کجا پای تست
نهادند زی شام ز آنجای روی
ابا او صحابان و یاران اوی
پیمبر ابا یاوران و سپاه
سوی شهر شام اندر آمد زراه
سوی دشت و صحرا یکی بنگرید
همه دشت و صحرا پر از خلق دید
بر آن هر دو مسکین خسته جگر
جهود و مسلمان شده نوحه گر
خبر شد به ساعت بر شاه شام
که آمد محمد علیه السلام
نکردش درنگ ایچ آمد به پای
دوان شد به نزد رسول خدای
دلش پر ز تیمار و جان پر زحیر
بگفت: ای محمد مرا دست گیر!
بگفتش محمد که احوال چیست
چه قومند وین ناله از بهر کیست؟
شه از غم در اندهان باز کرد
ز پیش نبی قصه آغاز کرد
همی گفت پیش نبی سرگذشت
همی هر زمان حال بر وی بگشت
چو شاه این سخن راند با مصطفا
نبی گفت: اینست مهر و صفا!
پس آنگه نبی گفت: ای رادمرد
نخواهی که آزاد گردی ز درد؟
نخواهی که آن هر دو فرخ همال
شود زنده از قدرت ذوالجلال؟
شه شام گفت ای چراغ بشر
ازین به ز شادی چه باشد دگر؟
همی گفت اگر جملگی خاص و عام
جهودان که هستند در شهر شام،
ابا کردگار آشنایی دهند
به پیغمبری ام گوایی دهند
کنم من دعا تا خدای جهان
کند هر دو را زنده اندر زمان
ملک گفت تا نزد ایشان روم
جواب جهودان همه بشنوم
نبی گفت ایدون کن و رفت شاه
نمودش بریشان همه خوب راه
جهودان ز تیمار آن هر دو تن
به آب مژه شسته بودند تن
چو پیغام پیغمبر دادگر
شنیدند آن قوم بیدادگر
بگفتند: یکسر مسلمان شویم
ز راه خطا سوی ایمان شویم
عجب شادمان شد رسول خدای
برفتش به گور دو مهر آزمای
چو خاک از بر گورشان برفگند
همی کرد دعوت به بانگ بلند
ز پیش خداوند آن پاک زاد
بنالید واندر نماز ایستاد
همی کرد عرضه نبی در نماز
نیازدل خویش بر بی نیاز
همی گفت ای داور راستی
خداوند افزونی و کاستی
تو ز اسرار این قوم داناتری
بهر شغل در تو تواناتری
تو کن دعوت بنده را مستجاب
رها کن دل بندگان از عذاب
هم اندر زمان سوی او جبرئیل
پیام آورید از خدای جلیل
که دارای جبار گوید همی
کی در دل میاور تو اکنون غمی
کجا عمر ایشان به پایان رسید
که مرگ و فنا سوی ایشان رسید
چو شان زندگانی نماندست بیش
چگونه کنم زنده شان بیش ازیش
کنون آن شه نیک دل را بگوی
که گر تو وفاداری و مهرجوی
ترا مانده است عمر می شست سال
بقاهست داده ترا ذوالجلال
بریشان دهی عمر یک نیمه راست
که هر بنده را خرمی از بقاست
چو کردی وفا عمر را ای خدیش
ببینی تو شان زنده در پیش خویش
بگفتا بدین هر دو فرخ همال
چهل سال بخشیدم از شست سال
که تا هریکی بیست سال دگر
بمانیم بی بیم و بی درد سر
پس از بیست سال ار بمیرم رواست
که آخر تن آدمی مرگ راست
برفتش سبک جبرئیل امین
نهاده نبی روی را بر زمین
به پیش ملک او ز دعوت تمام
بکردش محمد علیه السلام
که بد هر دو تن زنده در زیر خاک
برآمد ز خاک آن دو یاقوت پاک
همه خلق پیش جهان آفرین
بسجده نهادند سر بر زمین
ز شادی دل خلق پر جوش گشت
ز بانگ و ز نعره که خاموش گشت؟
چو دیدند آن هر دو را زنده روی
درافتاد در هر کسی گفت و گوی
همی تافت رخشان چو خورشید شرق
ز شادی همی جست هریک چو برق
جهودان ز شادی شدند شاد کام
مسلمان پاکیزه از خاص و عام
مر آن هر دو دل برده را پیش خواند
به شادی به پیش خود اندر نشاند
چنانک آرزو بود مر شاه را
بپیوست با ورقه گلشاه را
چو گلشاه با ورقه انباز گشت
پیمبر از آن جایگه بازگشت
شده خلق شادان ز دیدارشان
برآسود شه از چنین کارشان
شه شام و ورقه به شهر آمدند
شده ایمن از فعل دهر آمدند
بدو داد شاهی گزین شاه شام
که بنشین به شاهی و می ران تو کام
شه شام آن گنجها را گشاد
بسی مال و نعمت به درویش داد
نشستند از آن پس به شادی و ناز
در ناز باز و در غم فراز
چنین بود این قصهٔ پرعجب
زاخبار تازی و کتب عرب
ز عیوقی و امتان خاص و عام
ثنا بر محمد علیه السلام
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: داستان درباره گلشاه و ورقه است که هر دو عاشق هم بودند. پس از مرگ ورقه، گلشاه بسیار غمگین میشود و ناله میکند. سرانجام، شاه دستور میدهد تا آنها را در کنار یکدیگر دفن کنند. خبر این دو عاشق به مردم میرسد و جمع زیادی برای زیارت قبر آنها میآیند.
پیامبر اسلام، محمد (ص)، از این داستان مطلع میشود و تصمیم میگیرد که به دمشق برود تا این دو عاشق را زنده کند. او با دعا کردن به خدا از او میخواهد تا این دو را بازگرداند. در پاسخ، حضرت جبرئیل خبر میدهد که خداوند تصمیم گرفته است که به هر یک از آنها بیست سال عمر اضافی بدهد.
با این دعا، گلشاه و ورقه از خاک زنده میشوند و مردم شادمان میشوند. در نهایت، آنها به زندگی خود ادامه میدهند و داستان آنها نشان دهنده عشق و وفاداری است. پیامبران و بزرگترها از این واقعه شگفتزده و افتخارآمیز یاد میکنند و داستان آنها به عنوان نمونهای از عشق واقعی در تاریخ باقی میماند.
هوش مصنوعی: حالا داستان گل و ورق را بشنو، ای بزرگ و با احترام.
هوش مصنوعی: این بیت به داستانی اشاره دارد که در آن دو عاشق به خاطر مشکلاتی که پیش آمده، دچار درد و رنج میشوند. همچنین به نقش یک شخصیت مهم به نام شاه فرخ اشاره دارد که در این واقعه تأثیرگذار است. به طور کلی، این بیت به بررسی وضعیت عاشقان و چالشهایی که با آن روبرو هستند، پرداخته است.
هوش مصنوعی: وقتی گلشاه در غم جدایی جان خود را از دست داد، روح نازنینش را به خداوند سپرد.
هوش مصنوعی: شاه غمگین شد و به شدت از دلش درد و اندوهش را بیان کرد. از چشمانش اشک همچون مروارید سرازیر شد.
هوش مصنوعی: او در حال ناله و زاری بود و اشکهایش بر آن دو چهره گلگون ریخته میشد.
هوش مصنوعی: ای دلبر زیبا، ناگهان تو مرا فریب دادی و من از این دنیا و این مکان خسته و دلزده شدم.
هوش مصنوعی: من را در اندوه و جدایی رها کردی و ناگهان محبتت را از دل بیرون بردی.
هوش مصنوعی: ای مه مهربان، کجا میتوانم تو را پیدا کنم و چه بگویم؟ ای دلانگیز، کجا رفتی؟
هوش مصنوعی: افسوس به خاطر آن زیبایی، قد و قامت و چهره و موهایی که از دست رفته است. دریغ از آن لحظاتی که با هم صحبت کردیم و گذشت.
هوش مصنوعی: ای کاش آن همه محبت و لطف تو از دست نرود، افسوس بر آن شادابی و جوانی تو که از بین رفته است.
هوش مصنوعی: تو رفتی و من در اندوه تو جاودانه باقی ماندم، حالا ای محبوب مهربان.
هوش مصنوعی: کجایی تو ای محبوبی که دل را میکنی آزرده؟ کجایی تو ای آرامش جان و قلب من؟
هوش مصنوعی: تو رفتی و من را در غم دوری خود تنها گذاشتی، ای معشوق زیبای من.
هوش مصنوعی: نمیدانستم ای همچون ماه آسمان، چقدر زود از تو جدا خواهم شد.
هوش مصنوعی: به نظرم اینگونه است، ای فصل نوبهار که با تو سالهای زیادی را سپری کنم.
هوش مصنوعی: مرگ به یکباره فرارسید و جانم را گرفت، دل تو که از خانهام آزرده بود، با خود برد.
هوش مصنوعی: تو با ورقهٔ مهر به من اعلام کردی که یک روز ای ماه، رازهایی را گفتهای.
هوش مصنوعی: الان به نزد او آمدهای و خوشحال شدهای، به خواسته دلت رسیدهای ای دوست مهربان.
هوش مصنوعی: بسیار از درد و رنج او شکایت کردند، و آن دو چهره زردش را بوسیدند.
هوش مصنوعی: شاه خوشی به فرمان بران گفت: "ای کسی که همگی به نیکی نسبت به من نظر دارید، کی به من کمک خواهید کرد؟"
هوش مصنوعی: عشق من از دست رفته و حالا با این ناله و درد چه فایدهای دارد؟
هوش مصنوعی: دو عاشق به یکدیگر رسیدند و بدون تردید از هم جدا نشدند، هر کدام بار درد و غم را بر دوش دیگری گذاشتند.
هوش مصنوعی: شما به آنچه میگویم عمل کنید و با دقت و تفکر به حرفهای من گوش دهید.
هوش مصنوعی: به دستور آن پادشاه بزرگ، سران و رهبریها را به جمع آوری و ساماندهی فراخواندند.
هوش مصنوعی: زمین را شکافته و به صورت چاک درآوردند، و خاک از زیر زمین برداشته شد.
هوش مصنوعی: خسرو این شخص را به خاطر شایستگیهایش در دل خود جای داد و او را در زیر زمین پنهان کرد.
هوش مصنوعی: از روی قبر پادشاه بزرگ، یک گنبد به سمت آسمان بلند شد.
هوش مصنوعی: او ورقه را به نزد ماه نهاد، همانطور که برای آن پادشاه شایسته بود.
هوش مصنوعی: بزرگان شام، گورهای شهیدان را تبدیل به محلهای مقدسی کردند و به آنها نام دادند.
هوش مصنوعی: وقتی این خبر در دنیا منتشر شد، مردم از هر طرف به آن روی آوردند.
هوش مصنوعی: مردم به صورت ناهموار و در مسیرهای ناگزیر به سوی آن مکان مقدس میآمدند تا از زیارت آن مکان بهرهمند شوند.
هوش مصنوعی: در شهر شام هیچ کس نماند که به آن مکان نرسید، چه افراد خاص و چه مردم عادی.
هوش مصنوعی: بسیاری از کاخها و خانهها بدون باغ و مکانهای زیبا ساخته نشدهاند.
هوش مصنوعی: در روزی، انسانها به مرگ نزدیک شدند و اشکهای تلخی از چشمانشان جاری شد.
هوش مصنوعی: در شهر شام، اوضاع نابسامانی به وجود آمده و در آنجا دو هزار مسلمان وجود دارند که در روز به پرهیز و تقوا مشغولند.
هوش مصنوعی: یهودی و مسلمان هر دو از در بیرون آمدند، در حالی که دلهایشان پر از درد و رنج بود و به سوی قبر حرکت کردند.
هوش مصنوعی: امیر و بزرگان شهر و ارتش، آن مکان را به عنوان پناهگاهی انتخاب کردند.
هوش مصنوعی: پس از یک سال تلاش و کار، نتیجهای که به دست آمده را بررسی کن و ببین که حکم خداوند چیست و این نتیجه چگونه باید باشد.
هوش مصنوعی: پس از مرگ آن دو، دلهای سوختهٔ دل مردم به آتش شعلهور شده است.
هوش مصنوعی: از آنها در جهان خبری پخش شده که هرگز کس نتوانسته دو عاشق چنین را ببیند.
هوش مصنوعی: کسی که داستان مرگ را میشنود، به شدت تحت تأثیر قرار میگیرد و دلش برای آن داستان میسوزد.
هوش مصنوعی: از وفاداری و آزاده بودن آن دو، احمد مصطفی باخبر شد.
هوش مصنوعی: در آن زمان که هر دو، پژمرده و ناخوشحال بودند، پیامبر (ص) سپاه را به غزوهای فراخوانده بود.
هوش مصنوعی: دل از جنگ و رنج و سختی به جایی رسیده که حالا با پیروزی و لذت هم به آرامش برگشته است.
هوش مصنوعی: وقتی پیامبر از عشق دو عاشق آگاه شد، شگفت زده شد.
هوش مصنوعی: به یاران خود نگاه کنید، مصطفی گفت: کسی با این عجایب روبرو نشده است!
هوش مصنوعی: آیا جمعی از سادات و اهل فضیلت از این سمت به سوی شام میروند؟
هوش مصنوعی: الان از شما میپرسم ای عزيز که چه کسی با من به سمت شام میآید؟
هوش مصنوعی: من آرزو دارم چیزی ببینم که شگفتانگیز باشد، هم از معجزات و هم از سرنوشت خداوند.
هوش مصنوعی: به سمت شام بیایید و به سوی دستور خداوند حرکت کنید.
هوش مصنوعی: همه لشکریان گفتند: ای مصطفی، تو خورشید و سرور پیامبران هستی.
هوش مصنوعی: کیست که جانش را فدای تو کند، ای روشنایی اسلام و تاج هدایت؟
هوش مصنوعی: بیایید به جایی برویم که رای و نظر شما حکمفرماست؛ جایی که در آن، تصمیمگیری و انتخاب ما مطرح است.
هوش مصنوعی: در شام، افرادی را به خاطر حضور و همراهی با او گرد هم آورده بودند.
هوش مصنوعی: پیمبر با یاران و سربازانش از راهی به سمت شهر شام وارد شد.
هوش مصنوعی: به دشت و صحرا نگاه کنید، میبینید که همه جا پر از مردم است.
هوش مصنوعی: این بیت به تصویر کشیدن دو نفر اشاره دارد که از قومیتها یا مذاهب متفاوتی هستند و هر دو به خاطر مشکلات و دردهایی که دارند، به نوحهخوانی و گریه و زاری میپردازند. یک فرد یهودی و یک مسلمان، هر دو در حال تحمل رنج هستند و به نوعی همدردی و همدلی میان آنها وجود دارد.
هوش مصنوعی: در ساعتی به شاه شام خبر رسید که محمد علیهالسلام آمد.
هوش مصنوعی: او هیچ درنگ نکرد و به سرعت به سمت پیامبر خدا رفت.
هوش مصنوعی: دلش آکنده از غم و جانش پر از درد بود. به محمد گفت: ای محمد، مرا کمک کن!
هوش مصنوعی: محمد از او پرسید که حالت چطور است و این مردم چه کسانی هستند و این ناله به خاطر چه چیزی است؟
هوش مصنوعی: سلطان از غم، در دل چارهای اندیشید و در پیش روی پیامبر داستانی را شروع کرد.
هوش مصنوعی: او همیشه داستان خود را برای پیامبر نقل میکرد و هر بار حال و احوالش تغییر میکرد.
هوش مصنوعی: وقتی شاه این کلام را با پیامبر اسلام، مصطفی، بیان کرد، گفت: این است نماد عشق و خلوص!
هوش مصنوعی: سپس پیامبر گفت: ای مرد شجاع، آیا نمیخواهی از رنجها رهایی یابی؟
هوش مصنوعی: آیا نمیخواهی که این دو موجود خوشبخت و شاداب با قدرت الهی دوباره زنده شوند؟
هوش مصنوعی: پادشاه شام به چراغ هدایت بشر گفت: از این به بعد دیگر چه خوشیای باقی مانده است؟
هوش مصنوعی: او میگفت اگر تمام یهودیان، چه خاص و چه عام، در شهر شام جمع شوند،
هوش مصنوعی: خداوند، آشناییای به من بده که دیگران شاهدی بر پیامبری من باشند.
هوش مصنوعی: من از خداوند دعا میکنم که هر دو نفر را در این دنیا زنده و پایدار نگهدارد.
هوش مصنوعی: ملک گفت که باید نزد آنها بروم تا پاسخ تمامی یهودیان را بشنوم.
هوش مصنوعی: پیامبر فرمود که چنین کنید و سپس رفت. شاه نیز به آنها نشان داد که در حقیقت، راه خوب و نیک کجاست.
هوش مصنوعی: دو نفر به خاطر ناراحتی و اندوهی که داشتند، چشمانشان را از اشک پر کرده و بدنهایشان را با آن شستشو داده بودند.
هوش مصنوعی: وقتی آن قوم ظالم پیام پیامبر عادل را شنیدند، واکنش نشان دادند.
هوش مصنوعی: گفتند: بیهیچ تردیدی باید تماماً مسلمان شویم و از مسیر نادرست به سوی ایمان و باور درست روی آوریم.
هوش مصنوعی: پیامبر خدا بسیار خوشحال شد و به سراغ قبر دو خورشید رفت تا آنها را آزمایش کند.
هوش مصنوعی: وقتی خاک بر روی قبرهایشان میافتد و صدای بلندی به گوش میرسد، گویا از آنجا دعوتی به عمل میآید.
هوش مصنوعی: مردی از خداوند پاک و مطهر با دلنوشتهای شکایت کرد و در حال نماز ایستاده بود.
هوش مصنوعی: پیامبر در حال نماز، درخواستهای قلبی خود را به خداوندی که بینیاز است، ارائه میداد.
هوش مصنوعی: او میگفت ای داور، حقیقت را در نظر بگیر؛ خداوند توانایی افزایش و کاهش دارد.
هوش مصنوعی: تو نسبت به اسرار این جمع آگاهی بیشتری داری و در هر کاری هم از قدرت و توان بیشتری برخوردار هستی.
هوش مصنوعی: دعوت این بنده را پاسخ بده و دل بندگانت را از عذاب آزاد کن.
هوش مصنوعی: در همان زمان، جبرئیل به سوی او فرستاده شد تا پیام پروردگار بزرگ را به او برساند.
هوش مصنوعی: کسی که دارای قدرت و سلطه است، به تو میگوید که در دل خود غمی را به وجود نیاور.
هوش مصنوعی: کجا و چگونه عمر این افراد به سر آمد که مرگ و نابودی به سمت آنها آمد؟
هوش مصنوعی: وقتی که زندگی دیگر دوام ندارد، چگونه میتوانم بیشتر از آنچه که هست، زندگی کنم؟
هوش مصنوعی: حالا به آن پادشاه مهربان بگو که اگر تو به محبت و وفاداری اهمیت بدهی، ...
هوش مصنوعی: عمر تو به گذشت و زمانه در حال سپری شدن است، اما خداوندی که صاحب عظمت و جلال است، فرصتی برای تو فراهم کرده که از زندگی و نعمتهای آن بهرهمند شوی.
هوش مصنوعی: اگر به آنها عمری بدهی که نیمی از آن به راست کردن و درست زندگی کردن بگذرد، هر انسانی از ماندگاری و زندگی خوشبختی خواهد داشت.
هوش مصنوعی: وقتی که به عمرت وفا کنی و به آن پایبند باشی، میتوانی مقام و ارزش زندگی را در مقابل خود مشاهده کنی.
هوش مصنوعی: او گفت که برای این دو، سالهای خوشبختی را بخشیدم؛ چهل سال از شصت سال عمر خود را صرف آنها کردم.
هوش مصنوعی: تا زمانی که هر یک از ما بتوانیم بیست سال دیگر در این دنیا زندگی کنیم، بدون نگرانی و مشکلات.
هوش مصنوعی: پس از دو دهه اگر بمیرم، این چیزی نادرست نیست، زیرا در نهایت، مرگ بخشی از زندگی انسان است.
هوش مصنوعی: او با سرعت و سبکی همچون جبرائیل فرشته به سفر رفت و نبی صورتش را بر خاک نهاد.
هوش مصنوعی: حضرت محمد (ص) با دعوت کامل به سوی پروردگارش رفت و مقام والایی را به دست آورد.
هوش مصنوعی: دو نفر که در زندگی خود دچار مشکل و بدی شده بودند، اکنون در زیر خاک آرام گرفتهاند. از خاک آنها دو یاقوت ناب و باارزش ظهور کرده است.
هوش مصنوعی: همه موجودات در برابر خالق جهان، سر بر زمین گذاشته و به سجده افتادند.
هوش مصنوعی: از خوشحالی دل مردم به شدت پرشور و شاداب شد، در حالی که صدای فریاد و نعرهای به گوش میرسید که باعث سکوت شد.
هوش مصنوعی: وقتی آن دو را زنده و با چهرهای زیبا دیدند، هر کسی دربارهی آنها صحبت و بحث کرد.
هوش مصنوعی: چهرهاش مانند خورشید شرقی درخشان است و از شادی همچون برقی که برق میزند، میجهد.
هوش مصنوعی: یهودیان از خوشحالی شاد شدند، در حالی که مسلمانان پاک و بیآلایش از افراد خاص و عام خوشحال هستند.
هوش مصنوعی: او هر دو دل را که با خود برده بود، به شادی فراخواند و در جلوی خود نشاند.
هوش مصنوعی: پادشاه آرزو داشت که به شکوه و زیبایی مرواریدها و گلها متصل شود.
هوش مصنوعی: هنگامی که گلشاه با ورقه همراه شد، پیامبر از آن مکان بازگشت.
هوش مصنوعی: مردم از دیدار آنها خوشحال و راضی شدهاند و به خاطر این کارشان، پادشاه نیز آرامش یافته است.
هوش مصنوعی: شاه و یارانش به شهر آمدند و اکنون از تاثیرات زمان در امان هستند.
هوش مصنوعی: به او سلطنتی دادند و گزینهای برگزیدند که در جایگاه پادشاهی بنشیند و از زندگی لذّت ببرد.
هوش مصنوعی: شاه در شب، آن گنجینهها را باز کرد و ثروت و نعمت زیادی به درویش داد.
هوش مصنوعی: پس از آن، با شادی و لطافت در کنار یکدیگر نشسته و به آرامی از زندگی لذت میبرند، در حالی که در مواقع غم و ناراحتی هم با همدیگر هماهنگ و متحد هستند.
هوش مصنوعی: این داستان شگفتانگیز از اخبار عربی و کتابهای آنان حاصل شده است.
هوش مصنوعی: از محافل خاص و عام، ستایش و مدح پیامبر محمد (ص) به گوش میرسد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.