گنجور

 
عیوقی

کنون قصهٔ گلشه و ورقه باز

ز من بشنو ای مهتر سرفراز

که چون بود و آن شاه فرخ چه کرد

به جای دو عاشق بمرد او بدرد

چو گلشاه در هجر ورقه بمرد

روان گرامی به یزدان سپرد

غمین گشت شاه و بنالید زار

ببارید از دیده دُر دَر کنار

همی کرد نوحه همی راند خون

ز دیده بر آن دو رخ لاله گون

همی گفت: ای دلبر دل ربای

شدی ناگهان خسته دل زین سرای

مرا در غم و هجر بگذاشتی

دل از مهر یک باره برداشتی

کجا جویمت ای مه مهربان

چه گویم؟ کجا رفتی ای دلستان

دریغ آن قد و قامت و روی و موی

دریغ آن شد و آمد و گفت و گوی

دریغ آن همه مهربانی تو

دریغ آن نشاط و جوانی تو

تو رفتی من اندر غمت جاودان

بماندم کنون ای بت مهربان

کجایی تو ای لعبت دل گسل

کجایی تو ای راحت جان و دل

تو رفتی مرا در غم هجر خویش

رها کردی ای لعبت خوب کیش

ندانستم ای همچو ماه سما

که گردم بدین زودی از تو جدا

گمانم چنان بود ای نوبهار

که با تو بمانم بسی روزگار

اجل ناگهان آمد ای جان من

ربودت دل آزرده از خان من

همانا تو با ورقهٔ مهر باز

بدی گفته یک روز ای ماه راز

کنون آمدی نزد او شادمان

رسیدی به کام دل ای مهربان

بنالید بسیار از درد اوی

ببوسید آن دو رخ زرد اوی

به فرمان بران گفت فرخنده شاه

کی ای مر مرا جملگی نیک خواه

برفت آن نگار من و کار بود

ازین ناله و درد اکنون چه سود

دو عاشق رسیدند بی شک بهم

به من هر دو بگذاشتند درد و غم

شما آنچ گویم به جای آورید

به گفتار من هوش و رای آورید

به فرمان آن خسرو سروران

میان را ببستند فرمان بران

زمین را به پولاد کردند چاک

ز زیر زمین برگرفتند خاک

به دست خود آن خسرو به آفرین

دفین کرد او را به زیر زمین

کشید از بر گور شاه جهان

یکی گنبد سر سوی آسمان

نهاد اندرو ورقه را نزد ماه

چنان چون ببایست آن پادشاه

مر آن گورها را بزرگان شام

قبور شهیدانش کردند نام

چو این آگهی در جهان اوفتاد

ز هر سو خلایق برو روی داد

همی آمدندی به بی راه و راه

ز بهر زیارت بدان جایگاه

نماند ایچ کس در همه شهر شام

که نامد بدان جای از خاص و عام

بسی کاخها و بسی خانه ها

نکردند با باغ و کاشانه ها

به روزی دوره خلق نزدیک گور

شدندی ز دیده چکان آب شور

به شام اندرون بد ده و دو هزار

مسلمان و به روز و پرهیزگار

جهود و مسلمان برون شد به در

سوی گور آن هر دو خسته جگر

امیرو بزرگان شهر و سپاه

بکردند آن جایگه را پناه

برآمد برین کار یک سال راست

نگر حکم ایزد که چون بود راست

شد از مرگ آن هر دو دل سوخته

دل خلق بر آتش افروخته

ازیشان به گیتی خبر گسترید

کی هرگز چنان کس دو عاشق ندید

مر آن کس که بشنود از آن داستان

ز دل گشت بر مرگ هم داستان

از آن هر دو آزادهٔ پر وفا

خبر شد بر احمد مصطفا

بدان وقت کآن هر دو پژمرده بود

پینبر سپه بغزا برده بود

ز جنگ چنان دل همی بازگشت

که با فتح و با ناز همباز گشت

چو پیغمبر آن فخر و زین بشر

شنید ای عجب از دو عاشق خبر

بیاران خود مصطفا بنگرید

بگفتا: کسی زین عجب تر ندید!

ایا جمع سادات و اهل کرام

از ایدر همی رفت خواهم به شام

کنون از شما ای خجسته امم

که آید سوی شام با من به هم؟

که خواهم که چیزی ببیند عجب

هم از معجز و هم ز تقدیر رب

سوی شام با من بیایید هین

سوی حکم یزدان گرایید هین

سپه جمله گفتند ایا مصطفا

توی شمسه و سید انبیا

کی این جان ما باد پیشت فدی

ایا شمع اسلام و تاج هدی

بیاییم آنجا کجا رای تست

سر ماست آنجا کجا پای تست

نهادند زی شام ز آنجای روی

ابا او صحابان و یاران اوی

پیمبر ابا یاوران و سپاه

سوی شهر شام اندر آمد زراه

سوی دشت و صحرا یکی بنگرید

همه دشت و صحرا پر از خلق دید

بر آن هر دو مسکین خسته جگر

جهود و مسلمان شده نوحه گر

خبر شد به ساعت بر شاه شام

که آمد محمد علیه السلام

نکردش درنگ ایچ آمد به پای

دوان شد به نزد رسول خدای

دلش پر ز تیمار و جان پر زحیر

بگفت: ای محمد مرا دست گیر!

بگفتش محمد که احوال چیست

چه قومند وین ناله از بهر کیست؟

شه از غم در اندهان باز کرد

ز پیش نبی قصه آغاز کرد

همی گفت پیش نبی سرگذشت

همی هر زمان حال بر وی بگشت

چو شاه این سخن راند با مصطفا

نبی گفت: اینست مهر و صفا!

پس آنگه نبی گفت: ای رادمرد

نخواهی که آزاد گردی ز درد؟

نخواهی که آن هر دو فرخ همال

شود زنده از قدرت ذوالجلال؟

شه شام گفت ای چراغ بشر

ازین به ز شادی چه باشد دگر؟

همی گفت اگر جملگی خاص و عام

جهودان که هستند در شهر شام،

ابا کردگار آشنایی دهند

به پیغمبری ام گوایی دهند

کنم من دعا تا خدای جهان

کند هر دو را زنده اندر زمان

ملک گفت تا نزد ایشان روم

جواب جهودان همه بشنوم

نبی گفت ایدون کن و رفت شاه

نمودش بریشان همه خوب راه

جهودان ز تیمار آن هر دو تن

به آب مژه شسته بودند تن

چو پیغام پیغمبر دادگر

شنیدند آن قوم بیدادگر

بگفتند: یکسر مسلمان شویم

ز راه خطا سوی ایمان شویم

عجب شادمان شد رسول خدای

برفتش به گور دو مهر آزمای

چو خاک از بر گورشان برفگند

همی کرد دعوت به بانگ بلند

ز پیش خداوند آن پاک زاد

بنالید واندر نماز ایستاد

همی کرد عرضه نبی در نماز

نیازدل خویش بر بی نیاز

همی گفت ای داور راستی

خداوند افزونی و کاستی

تو ز اسرار این قوم داناتری

بهر شغل در تو تواناتری

تو کن دعوت بنده را مستجاب

رها کن دل بندگان از عذاب

هم اندر زمان سوی او جبرئیل

پیام آورید از خدای جلیل

که دارای جبار گوید همی

کی در دل میاور تو اکنون غمی

کجا عمر ایشان به پایان رسید

که مرگ و فنا سوی ایشان رسید

چو شان زندگانی نماندست بیش

چگونه کنم زنده شان بیش ازیش

کنون آن شه نیک دل را بگوی

که گر تو وفاداری و مهرجوی

ترا مانده است عمر می شست سال

بقاهست داده ترا ذوالجلال

بریشان دهی عمر یک نیمه راست

که هر بنده را خرمی از بقاست

چو کردی وفا عمر را ای خدیش

ببینی تو شان زنده در پیش خویش

بگفتا بدین هر دو فرخ همال

چهل سال بخشیدم از شست سال

که تا هریکی بیست سال دگر

بمانیم بی بیم و بی درد سر

پس از بیست سال ار بمیرم رواست

که آخر تن آدمی مرگ راست

برفتش سبک جبرئیل امین

نهاده نبی روی را بر زمین

به پیش ملک او ز دعوت تمام

بکردش محمد علیه السلام

که بد هر دو تن زنده در زیر خاک

برآمد ز خاک آن دو یاقوت پاک

همه خلق پیش جهان آفرین

بسجده نهادند سر بر زمین

ز شادی دل خلق پر جوش گشت

ز بانگ و ز نعره که خاموش گشت؟

چو دیدند آن هر دو را زنده روی

درافتاد در هر کسی گفت و گوی

همی تافت رخشان چو خورشید شرق

ز شادی همی جست هریک چو برق

جهودان ز شادی شدند شاد کام

مسلمان پاکیزه از خاص و عام

مر آن هر دو دل برده را پیش خواند

به شادی به پیش خود اندر نشاند

چنانک آرزو بود مر شاه را

بپیوست با ورقه گلشاه را

چو گلشاه با ورقه انباز گشت

پیمبر از آن جایگه بازگشت

شده خلق شادان ز دیدارشان

برآسود شه از چنین کارشان

شه شام و ورقه به شهر آمدند

شده ایمن از فعل دهر آمدند

بدو داد شاهی گزین شاه شام

که بنشین به شاهی و می ران تو کام

شه شام آن گنجها را گشاد

بسی مال و نعمت به درویش داد

نشستند از آن پس به شادی و ناز

در ناز باز و در غم فراز

چنین بود این قصهٔ پرعجب

زاخبار تازی و کتب عرب

ز عیوقی و امتان خاص و عام

ثنا بر محمد علیه السلام

 
sunny dark_mode