گنجور

 
عیوقی
 

مر آن دوست را برد نزدیک دوست

کجا دوست با دوست یکجا نکوست

همه خلق از شهر دادند روی

سوی گور آن عاشق مهرجوی

همی رفت گلشاه زاری کنان

خروشان و مویان و گیسو کنان

چوزی گور ورقه رسیدش فراز

به جان دادن آمد مرو را نیاز

بزد دست بر بر سلب کرد چاک

ز بالای عماری آمد به خاک

بغلتید بر خاک چون بی هشان

چو مظلوم در دست مردم کشان

به نوحه ز بیجاده بگشاد بند

بکند از سر آن سرو سیمین کمند

ز تف دلش حلقه بربر بسوخت

همی اندهش چشم شادی بدوخت

گه از دیده بر لاله بر ژاله راند

گه از زلف بر خاک عنبر فشاند

شد ازانده مهر آن مهرجوی

خروشنده نای و خراشیده روی

بشد گور را در برآورد تنگ

نهاد از برش عارض لاله رنگ

ز بس کاشک پالود بر تیره خاک

گل روی او گل شد از آب و خاک

همی گفت: ای مایهٔ راستی

چه تدبیر بود آن که آراستی

چنین با تو کی بود پیمان من

که نایی دگرباره مهمان من

همی گفتی این: چون رسم باز جای

کنم تازه گه گه به روی تو رای

کنونی چه بودت کی در نیم راه

به خاک اندرون ساختی جایگاه

اگر زد گره بخت بر کار تو

حبیب اینک آمد به دیدار تو

بگفت: ای دلارام و دلبند من

وفادار و زیبا خداوند من

همی تا به خاک اندرون با تو جفت

نگردم، نخواهم غم دل نهفت

بگفت این سخن را و با خاک خشک

بهٔک جایگاه اندر آمیخت مشک

همی گفت جورست ازین جورچند

اجل کی گشاید دلم را ز بند

چه برخوردنست از جوانی مرا

چه باید کنون زندگانی مرا

بچه فال زادم من از مادرم

که تا زاده ام به عذاب اندرم

روان من مدبر شور بخت

نبودست یک روز بی بند سخت

کسی کم بدو تازه بد عیش و عمر

ربودش ز من چرخ غدار غمر

از اول بهٔک جای ما را سپهر

بپرورد و پیوسته مان کرد مهر

چو پیوسته گشتیم با یک دگر،

دل خود نهادیم بر وصل بر،

ندیدیم از یک دگر کام دل

شد آن یار دلدار من زیر گل.

کنون بی تو ای جان و جانان من

جهان جهان گشت زندان من

مکافات یابد ز رب کریم

گنارا به محشر عذاب الیم

کی ما را ز یکدیگران دور کرد

دل ما دو بیچاره رنجور کرد

کنون چون تو در عهد من جان پاک

بدادی،‌ شدی ناگهان زیر خاک،

من اندر وفای تو جان را دهم

بیایم رخم بر رخت برنهم

بدین سان بت گل رخ مهربان

خروشان و مویان وزاری کنان

همی بود و می راند خون از جگر

زمین و زمان بد برو نوحه گر

هر آن کس کی اندر رسیدی ز راه

ز زاری شدی بسته آن جایگاه

ز برنا و پیر و ز مرد و ز زن

بگردش درون ساخته انجمن

همه لشکر شام و سالار شام

ز غم گشته گریان چو گریان غمام

ز آن نالهٔ زار وز درد اوی

همی خون چکانید هرکس بروی

چو جانش تهی گشت و مغزش تهی

نگوسار شد شاخ سرو سهی

هوا زی دم اندر برش بسته شد

روان از تنش پاک بگسسته شد

نهاد از بر خاک روی آن نگار

بگفت آمدم سوی تو، هست بار؟

نمیدم مگردان کی آزرده ام

غم و مهر دل با خود آورده ام

بگفت این و از دهر بگسست مهر

ز ناگه برآسود آن خوب چهر

چوهش از تنش ناپدیدار گشت

بدو دیده آن خلق خون بار گشت

ز دنیا برفت آن بت قندهار

به عقبی بر آن وفادار یار

چنین است کار جهان سر به سر

چنین بود خواهد، سخن مختصر!

دو دلبر بر آن دلبری از جهان

برفتند با حسرت و اندهان

ندیده ز یک دیگران جز وفا

نرفته به راه خطا و جفا

بدادند جان از پی یک دگر

چنین باشد آیین و اصل و گهر