مر آن دوست را برد نزدیک دوست
کجا دوست با دوست یکجا نکوست
همه خلق از شهر دادند روی
سوی گور آن عاشق مهرجوی
همی رفت گلشاه زاری کنان
خروشان و مویان و گیسو کنان
چوزی گور ورقه رسیدش فراز
به جان دادن آمد مرو را نیاز
بزد دست بر بر سلب کرد چاک
ز بالای عماری آمد به خاک
بغلتید بر خاک چون بی هشان
چو مظلوم در دست مردم کشان
به نوحه ز بیجاده بگشاد بند
بکند از سر آن سرو سیمین کمند
ز تف دلش حلقه بربر بسوخت
همی اندهش چشم شادی بدوخت
گه از دیده بر لاله بر ژاله راند
گه از زلف بر خاک عنبر فشاند
شد از اَندُهِ مهر آن مهرجوی
خروشنده نای و خراشیده روی
بشد گور را در برآورد تنگ
نهاد از برش عارض لاله رنگ
ز بس کاشک پالود بر تیره خاک
گل روی او گل شد از آب و خاک
همی گفت: ای مایهٔ راستی
چه تدبیر بود آن که آراستی
چنین با تو کی بود پیمان من
که نایی دگرباره مهمان من
همی گفتی این: چون رسم باز جای
کنم تازه گه گه به روی تو رای
کنونی چه بودت کی در نیم راه
به خاک اندرون ساختی جایگاه
اگر زد گره بخت بر کار تو
حبیب اینک آمد به دیدار تو
بگفت: ای دلارام و دلبند من
وفادار و زیبا خداوند من
همی تا به خاک اندرون با تو جفت
نگردم، نخواهم غم دل نهفت
بگفت این سخن را و با خاک خشک
به یک جایگاه اندر آمیخت مشک
همی گفت جورست ازین جورچند
اجل کی گشاید دلم را ز بند
چه برخوردنست از جوانی مرا
چه باید کنون زندگانی مرا
بچه فال زادم من از مادرم
که تا زاده ام به عذاب اندرم
روان من مدبر شور بخت
نبودست یک روز بی بند سخت
کسی کم بدو تازه بد عیش و عمر
ربودش ز من چرخ غدار غمر
از اول به یک جای ما را سپهر
بپرورد و پیوسته مان کرد مهر
چو پیوسته گشتیم با یک دگر،
دل خود نهادیم بر وصل بر،
ندیدیم از یک دگر کام دل
شد آن یار دلدار من زیر گل.
کنون بی تو ای جان و جانان من
جهان جهان گشت زندان من
مکافات یابد ز رب کریم
گنارا به محشر عذاب الیم
کی ما را ز یکدیگران دور کرد
دل ما دو بیچاره رنجور کرد
کنون چون تو در عهد من جان پاک
بدادی، شدی ناگهان زیر خاک،
من اندر وفای تو جان را دهم
بیایم رخم بر رخت برنهم
بدین سان بت گل رخ مهربان
خروشان و مویان وزاری کنان
همی بود و می راند خون از جگر
زمین و زمان بد برو نوحه گر
هر آن کس کی اندر رسیدی ز راه
ز زاری شدی بسته آن جایگاه
ز برنا و پیر و ز مرد و ز زن
بگردش درون ساخته انجمن
همه لشکر شام و سالار شام
ز غم گشته گریان چو گریان غمام
ز آن نالهٔ زار وز درد اوی
همی خون چکانید هرکس بروی
چو جانش تهی گشت و مغزش تهی
نگوسار شد شاخ سرو سهی
هوا زی دم اندر برش بسته شد
روان از تنش پاک بگسسته شد
نهاد از بر خاک روی آن نگار
بگفت آمدم سوی تو، هست بار؟
نمیدم مگردان کی آزرده ام
غم و مهر دل با خود آورده ام
بگفت این و از دهر بگسست مهر
ز ناگه برآسود آن خوب چهر
چوهش از تنش ناپدیدار گشت
بدو دیده آن خلق خون بار گشت
ز دنیا برفت آن بت قندهار
به عقبی بر آن وفادار یار
چنین است کار جهان سر به سر
چنین بود خواهد، سخن مختصر!
دو دلبر بر آن دلبری از جهان
برفتند با حسرت و اندهان
ندیده ز یک دیگران جز وفا
نرفته به راه خطا و جفا
بدادند جان از پی یک دگر
چنین باشد آیین و اصل و گهر
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر زیبا دو دوست به یکدیگر نزدیک میشوند و یکی از دوستان به خاطر عشق و وفاداریاش به دوستش، به گور میرود. دیگران از شهر برای دیدن او به گورستان میروند و او با حالتی اندوهناک و پریشان به سوگ نشسته و از شدت غم به خاک غلت میزند. او برای دوستش ناله و فریاد میکند و از غم جدایی و فراق، به زمین و زمان نفرین میفرستد.
دوست وفادار، دلتنگی و رنج خود را بیان میکند و از روزهای خوش گذشته یاد میکند. او به این فکر میافتد که چرا چنین سرنوشت تلخی برایشان رقم خورده و زندگیاش را بدون دوستش زندان میداند.
شاعر میگوید که چنین است کار دنیا و هر دو یار در عشق و وفای یکدیگر جان خود را فدای هم کردند و در نهایت به هم میرسند. این شعر به عمق رابطه انسانی و دوستی واقعی اشاره دارد و بیانگر آن است که وفاداری و عشق بر تمام مشکلات غلبه میکند.
هوش مصنوعی: آن دوست را به جایی بردند که او در آنجا با دوستانش جمع شده بود و فضای خوبی بر قرار بود.
هوش مصنوعی: تمام مردم به سمت قبر حرکت کردند و به دنبال عشق و محبت هستند.
هوش مصنوعی: گلشاه به آرامی و با زیبایی از میان باغ عبور میکند، در حالی که به طرز دلنشینی خوشحالی و شادی خود را نشان میدهد و گیسوانش در باد به آرامی میرقصد.
هوش مصنوعی: وقتی که وقت مرگ فرا میرسد، انسان باید آماده باشد و احساس نیاز به زندگی کردن را کنار بگذارد.
هوش مصنوعی: دستش را به سوی نردبان دراز کرد و با آنکه از بالای دیوار پایین آمد، در نهایت بر زمین افتاد.
هوش مصنوعی: بر زمین غلتید مانند کسی که هوشیار نیست، مانند مظلوم که در دست مردم به کشیده میشود.
هوش مصنوعی: از درد و غم، بیراههای را باز کرد و گرفتار عشق آن دختر زیبای موی سیاه شد.
هوش مصنوعی: از ناراحتی دل او، حلقههایی از غم به دورش افکنده شده است و این اندوه باعث شده که چشمانش با شادی آغشته شود.
هوش مصنوعی: گاه از چشمانش بر روی گلهای لاله اشک میریزد و گاه از موهایش عطر خوش را بر زمین پخش میکند.
هوش مصنوعی: از غم و اندوه عشق، آن عاشق پرشور فریاد میکشد و چهرهاش زخمی و آشفته است.
هوش مصنوعی: گور به شدت فشرده و تنگ شده است و بر روی آن، رنگ لالهای نمایان شده است.
هوش مصنوعی: به دلیل زیبایی و لطافتی که در چهره او وجود دارد، خاکی که بر روی آن ریخته شده، مانند گلی شکفته و زنده شده است.
هوش مصنوعی: او میگفت: ای سرچشمهی حقیقت، چه تدبیری به کار بردی که اینگونه زیبا و مرتب ساخته شدی؟
هوش مصنوعی: چنین بود که من با تو عهد کرده بودم که هرگز دیگر مهمان من نمیشوی.
هوش مصنوعی: میگفتی که وقتی به دلم جایی برای تو باز کنم، همچنان هر چند وقت یکبار به تو نظر میاندازم.
هوش مصنوعی: در حال حاضر چه وضعیتی داری که در میانسالی، به زمین افتادهای و جایگاه خود را از دست دادهای؟
هوش مصنوعی: اگر در زندگیات دشواری و مشکلاتی پیش آمد، دوست عزیز، حالا اینجا هستم تا به تو کمک کنم و کنارت باشم.
هوش مصنوعی: او گفت: ای دلبر و فرزند دوستداشتنیام، تو که زیبا و وفادار هستی، مالک و معشوق من.
هوش مصنوعی: تا زمانی که به خاک نروم و تو را همدم خود ندانم، غم دل را پنهان نخواهم کرد.
هوش مصنوعی: او این سخن را گفت و با خاک خشک در یک مکان مخلوط شد مانند مشک.
هوش مصنوعی: میگفت که دلیلی برای این شکیبایی وجود ندارد. وقتی که مرگ چه زمانی میتواند از بندهای دل من رهایی بخشد؟
هوش مصنوعی: چه حال و هوایی از جوانیام دارم و اکنون چه کار باید بکنم با زندگیام؟
هوش مصنوعی: من از زمانی که به دنیا آمدهام، با مشکلات و سختیها دست و پنجه نرم کردهام، گویی که به محض زاده شدنم، عذاب و رنج همراه من بوده است.
هوش مصنوعی: زندگی من به خاطر بدشانسیام تحت کنترل نیست و روزی هم به هیچ چیز وابسته نخواهم بود و به شدت رها و آزاد خواهم بود.
هوش مصنوعی: کسی که به او خوش میگذرد و روزگار خوبی دارد، ناگهان زمانهی فریبنده و بیرحم او را از من گرفت.
هوش مصنوعی: از ابتدا، سرنوشت ما را به یک مکان خاص هدایت کرد و همیشه ما را تحت حمایت عشق خود قرار داد.
هوش مصنوعی: وقتی که به یکدیگر وابسته شدیم و پیوند خوردیم، احساسات و قلب خود را به اتحاد و نزدیکی سپردیم.
هوش مصنوعی: ما هیچگاه از یکدیگر خوشنودی و رضایت واقعی را ندیدیم، زیرا آن محبوب و معشوق من در زیر خاک و گل مدفون است.
هوش مصنوعی: اکنون که تو نیستی، ای عزیز و محبوب من، جهان برای من به زندانی تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: در روز قیامت، کسانی که به دوری از خدا و انجام کارهای ناپسند پرداختهاند، عذاب سختی را از خدای مهربان تجربه خواهند کرد.
هوش مصنوعی: کی ما را از دیگران جدا کرد؟ دل ما را به خاطر این دوری آزرده و رنجور کرده است.
هوش مصنوعی: اکنون که تو در زمان عهد من، جان پاک خود را فدای من کردی، ناگهان به زیر خاک رفتی.
هوش مصنوعی: اگر وفای تو را به جانم ترجیح دهم، با کمال میل میآیم و سرم را بر دامنت میگذارم.
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف زیبایی و لطافت چهرهی محبوب اشاره دارد. در این تصویر، چهرهی زیبا و دلنشین او مانند گل است و موهایش مانند آبی خروشان و نرم به نظر میرسند. به طور کلی، احساساتی از عشق و محبت در این توصیف نهفته است.
هوش مصنوعی: همواره غم و اندوهی بر دل زمین و زمان حاکم بود و این وضعیت مانند نوحهگری بود که همیشه به سراغ دلها میآید و خون جگر را میریزد.
هوش مصنوعی: هر کسی که به تو نزدیک شد، با زاری و ناله، دیگر نمیتواند به آن مکان برگردد.
هوش مصنوعی: از نوجوان و پیر و مرد و زن، همه دور هم جمع شدهاند و انجمنی تشکیل دادهاند.
هوش مصنوعی: تمام لشکریانی که در شام هستند و فرمانده آنها، به خاطر اندوهی که در دل دارند، همانند بارانهای سیلآسا گریه میکنند.
هوش مصنوعی: ز آن نالهٔ دردآور و زاری که او داشت، هرکسی که او را میدید، از شدت تأثر خون گریه میکرد.
هوش مصنوعی: وقتی که جان او خالی و مغزش تهی شد، مانند درخت سرو بلندی بیفروغ و بیحالت شد.
هوش مصنوعی: هوا به قدری داغ و سنگین شد که روح از بدن او جدا گردید و رها شد.
هوش مصنوعی: عشق و روی معشوقهاش را در برابر خاک نهاد و به او گفت: آیا من برای تو آمدهام و کسی حاضر است تا بار سنگین عشق را بر دوش بکشد؟
هوش مصنوعی: نمیخواهم تو را ناراحت کنم، چون درد و محبت قلبم را با خود به همراه آوردهام.
هوش مصنوعی: او این را گفت و از محبت دنیا جدا شد، ناگهان آن چهرهی زیبا آرام گرفت.
هوش مصنوعی: وقتی او از بدنش دور شد، افرادی که او را دیدند، چشمانشان پر از اشک و خون شد.
هوش مصنوعی: آن معشوق زیبا از دنیای مادی رفته است، اما در عالم دیگر همچنان به یار وفادار خود عشق میورزد.
هوش مصنوعی: این دنیا به همین شکل است و همه چیز بر اساس همین قانون پیش میرود، پس بهتر است ساده و خلاصه صحبت کنیم!
هوش مصنوعی: دو محبوب به دلیری و زیبایی از دنیا رفتند و با خود حسرت و اندوه به جا گذاشتند.
هوش مصنوعی: هیچکس از دیگران جز با وفا بودن به راه نادرستی و ظلم نرفته است.
هوش مصنوعی: این عبارت به این معناست که برای یکدیگر فداکاری و جانفشانی میکنند و این موضوع از اصول و ارزشهای بنیادی زندگی است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.