گنجور

 
عیوقی
 

چو گلشه سوی شام شد مستمند

بیاورد بابش یکی گوسفند

ز بهر حیل سرش ببرید زود

به کرباس اندر بپیچید زود

بخوابید در خیمه چون مردگان

شب تیره برداشت بانگ و فغان

برآورد با زن بهٔک جا خروش

که آوخ ز گلشاه ببرید هوش

همه اهل حی جمله گرد آمدند

سلبها دریدند و گریان شدند

بشد باب گلشاه گوری بکند

نهادش به گور اندرون گوسفند

همه اهل حی راست پنداشتند

سراسر همه نوحه برداشتند

همه جملگی زار و گریان شدند

چو ماهی ابر تابه بریان شدند

دل خلق با درد پیوسته شد

بریشان در خرمی بسته شد