شب و روز کردش برفتن شتاب
چو مدهوش بی عقل و بی خورد و خواب
دلش گشته زار و تنش گشته نرم
همی راند از دیدگان آب گرم
هر آن کس کی پرسیدی از وی خبر
کجا آمدی پیش بر رهگذر
ندادی از اندیشه کس را جواب
نگفتی سخن از خطا و صواب
گمان برد هر کس که بد کو مگر
ز مادر چنان گنگ زادست و کر
بر آن راه اسپ تکاور چو ابر
همی راند و ز دل برون کرد صبر
چو آمد به نزدیک شهر یمن
پر از مهر جان و پر از رنج تن
ز پیش آمدش کاروان عظیم
پر از جامه و دیبه و زر و سیم
از آن کاروان باز جستش خبر
ز راه وز شاه وز شهر و حشر
بپرسید کاندر یمن کار چیست
خداوند و سرهنگ و سالار کیست؟
بگفتند ایا نام گستر سوار
حدیث یمن سخت زارست زار
کجا شاه بحرین و شاه عدن
به جنگ آمدستند سوی یمن
بگرد یمن در گرفته سپاه
سپاهی بسان غمام سیاه
سران یمن را ببردند اسیر
ابا مندز آن خسرو شیر گیر
صدوشصت سرهنگ او را به جنگ
گرفتند مردان فرهنگ و سنگ
تبه گشته و کشته را نیست حد
دلیران آهن دل و سرو قد
نماند از دلیران در آن شهر کس
وزیر امیر یمن ماند و بس
گرفتند شهر یمن را حصار
شب و روزشان نیست جز کارزار
دل ورقه از گفتشان خیره شد
جهان پیش چشمش ز غم تیره شد
بگفتا: به شهر یمن در به شب
توان رفت بی غلغل و بی شغب؟
بگفتند: شب وقت مردان بود
بدو در به شب رفتن آسان بود
ز غم بست بر جان ورقه غمام
بزد بانگ بر بارهٔ تیز گام
براند اسپ گرم آن شه صف شکن
رسید از ره اندر به شهر یمن
همی بود تا قیر گون بد سپهر
پدیدار بد ماه و گم بود مهر
سبک باره را ورقهٔ هوشمند
به حیلت به شهر یمن در فگند
هم اندر شب تیره نزد وزیر
شد آن صف شکن مهتر گرد گیر
چو دستور شاه از وی آگاه شد
ز مهر دل اورا نکو خواه شد
از آن پس کی تقدیم کردش بسی
ندید اندر آن خیل چون او کسی
بپرسیدش از راه وز کار و حال
از احوال گلشاه نیکو خصال
ز گشت سپهر وز راز نهفت
همه سر به سر پیش او باز گفت
چو کرد این حکایت وزیر اندر اوی
عجب ماند، شد بی دل و زرد روی
وزیر خردمند گفت: ای پسر
به بی وقت کردی نشاط سفر
ملک آرزومند روی تو بود
شب و روز در گفت و گوی تو بود
کنون آمدی کو گرفتار شد
ببند اندرون جفت تیمار شد
چه سودست اکنون ازین آمدن
که شوریده گشتست کار یمن
به دستور ورقه چنین کرد یاد:
کی ای مهمتر راد فرخ نژاد
نبایدت نومید بودن ز بخت
که آخر گشاده شود کار سخت
به من ده تو اکنون سواری هزار
همه نام بردار در کارزار
به من باز هل جستن نام و ننگ
که تا تازه گردانم ایام جنگ
تو فردا خمش باش و بگسل سخن
به کار من اندر تو نظاره کن
که تا من جهان را به کوپال خویش
بکوبم بکین جستن خال خویش
ببد شاد دستور شاه یمن
بیاورد گردان لشکر شکن
گزید از میان شان سواری هزار
همه درخور کینه و کارزار
همه جان سپار و همه کینه کش
همه جنگ جوی و همه شیرفش
زحمیت همه جنگ را ساخته
دل هریک از مهر پرداخته
چو بر زد سر از چرخ رخشنده شید
جهان گشت چون پرنیان سپید
دل ورقه زی جنگ آهنگ کرد
روانش همی رغبت جنگ کرد
به ساعت در شهر بگشاد شاد
ز شهر یمن روی بیرون نهاد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شخصی به شدت دلتنگ و آشفته به سوی شهر یمن حرکت میکند و در حین سفر از کسانی که از او میپرسند، هیچ جوابی نمیدهد. او از شدت غم و رنج، همچون اسبی چابک به راه ادامه میدهد. بعد از رسیدن به یمن، متوجه میشود که جنگی در حال وقوع است و سران یمن به اسیری گرفته شدهاند. وزیر یمن از او میخواهد که به دلیل شرایط بحرانی، از سفر بیموقع خود نادم باشد. اما او به وزیر وعده میدهد که به زودی اوضاع را تغییر خواهد داد و برای تشکیل ارتش و برنامهریزی برای نبرد آماده میشود. در نهایت، او جوانان دلاور را جمعآوری میکند تا برای مبارزه آماده شوند و از شهر یمن بیرون میآید.
هوش مصنوعی: شب و روز بیوقفه در حال گذر است، همانطور که کسی که مست و گیج است، نه عقلش همراهش است و نه توان خوابیدن یا خوردن.
هوش مصنوعی: دل او بسیار ناراحت و غمگین شده و جسمش نیز بیحال و لطیف است و به همین خاطر اشکهای گرم از چشمانش سرازیر میشود.
هوش مصنوعی: هر کسی که از او بپرسی از کجا آمده، در سر راهش قرار بگیر.
هوش مصنوعی: هیچکس را جواب ندادید، سخن از درست و نادرست هم نگفتید.
هوش مصنوعی: هر کسی که فکر میکند بدی میآید، باید بداند که مگر کسی چه گنگ و کر به دنیا آمده است که نتواند بشنود یا بفهمد.
هوش مصنوعی: اسب جنگجو مانند ابر، با شتاب و قدرت بر آن مسیر میتازد و از دل آدمی صبر و شکیبایی را بیرون میآورد.
هوش مصنوعی: وقتی به نزدیکی شهر یمن رسید، دلش پر از محبت و جانش پر از زحمت و رنج بود.
هوش مصنوعی: از نزدیک او، کاروان بزرگی به راه افتاد که پر از لباسهای زیبا و پارچههای گرانبها و زر و سیم بود.
هوش مصنوعی: از کاروان خبری دربارهی مسیر، پادشاه، شهر و جمعیت دریافت کرد.
هوش مصنوعی: از کسی پرسیدند که در يمن چه خبر است و چه کسی خداوند و فرمانده و کاپیتان آنجاست؟
هوش مصنوعی: گفتند ای نامآور سوار، خبر تاسفآوری از یمن آمده است که اوضاع آنجا بسیار خراب و دلخراش است.
هوش مصنوعی: کجاست آن زمانی که پادشاهان بحرین و عدن به جنگ با یکدیگر در یمن رفتهاند؟
هوش مصنوعی: در یمن لشکری بهوجود آمده است که مانند ابرهای سیاه در حال حرکت هستند.
هوش مصنوعی: سران یمن را به عنوان اسیران به دست ابا مندز، آن پادشاه قوی و دلیر، گرفتند.
هوش مصنوعی: در اینجا گفته میشود که گروهی از مردان با فرهنگ و دانش به جنگ صد و شصت سرهنگ رفتند. آنها با استفاده از تواناییهای خود و همچنین قدرت و استقامت خود با این فرماندهان مواجه شدند.
هوش مصنوعی: دلیران در برابر مشکلات و چالشها از خود نیرومندی و شجاعت نشان میدهند، اما کسانی که تسلیم میشوند یا نابود میشوند، به هیچوجه نشانهای از شجاعت و زیبایی ندارند.
هوش مصنوعی: در آن شهر هیچکس از دلیران باقی نماند و فقط وزیر امیر یمن باقیمانده است.
هوش مصنوعی: شهر یمن به دور خود دیواری را کشیده که همواره در حال مبارزه و نبرد است و در تمام طول روز و شب، آرامش ندارد.
هوش مصنوعی: دل به خاطر سخنان آنها متوجه و شگفتزده شد و جهانی که پیش چشمش بود به خاطر غم، تیره و تار گردید.
هوش مصنوعی: او گفت: آیا میتوان در شب به شهر یمن رفت بدون هیچ سر و صدا و جنجالی؟
هوش مصنوعی: گفتند که شب زمان کار مردان است و رفتن به خانه در شب برای او آسان بود.
هوش مصنوعی: از شدت غم و اندوه، روحش به شدت تحت فشار است و مانند ابرهایی که باران میبارند، صدایی را به سوی زمین فرا میخواند.
هوش مصنوعی: سواران دلیر و پرجنب و جوش آن فرماندهی که پیشتاز حمله است، از راهی به شهر یمن رسیدند.
هوش مصنوعی: تا زمانی که قیر مانند، آسمان پدیدار بود، ماه قابل مشاهده بود و عشق گم شده بود.
هوش مصنوعی: یک شخص با هوش و زیرک را به شیوهای فریبنده به یمن فرستادهاند.
هوش مصنوعی: در شب تاریک، آن فرماندهی رزمنده به نزد وزیر رفت.
هوش مصنوعی: وقتی که او از فرمان شاه مطلع شد، به خاطر عشق و محبتش به او، تصمیم گرفت به خوبی و نیکی با او رفتار کند.
هوش مصنوعی: پس از آن زمان، کسی مانند او را در آن جمعیت ندید که به او تقدیم شده باشد.
هوش مصنوعی: از او دربارهی راه، کار و حال گلشاه نیکوخصال سوال کردند.
هوش مصنوعی: از چرخ گردون و اسرار نهان، همه حقیقتها در برابر او آشکار است.
هوش مصنوعی: وقتی وزیر این داستان را گفت، شگفتزده شد و به شدت نگران و بیدل گردید، تا جایی که رنگ از رویش پرید.
هوش مصنوعی: وزیر با اندیشه و تجربهاش به پسر گفت: پسرم، تو در زمان نامناسبی شور و شوق سفر را شروع کردی.
هوش مصنوعی: ملک همیشه آرزوی دیدن روی تو را داشت و در تمام طول شب و روز در حال سخن گفتن درباره تو بود.
هوش مصنوعی: اکنون که تو آمدی و اسیر عشق شدی، درون دل خود را با محبت و مراقبت پر کن.
هوش مصنوعی: حضور من در اینجا چه فایدهای دارد وقتی که اوضاع یمن به هم ریخته و نامنظم شده است؟
هوش مصنوعی: به دستور ورقه چنین یاد شد: کی فرخ نژاد، که از همه مهمتر است؟
هوش مصنوعی: نباید از سرنوشت ناامید باشی، چرا که در پایان، کارهای دشوار به خوبی حل خواهند شد.
هوش مصنوعی: به من اکنون هزار سوار بده تا در میدان جنگ با نام و افتخار حضور داشته باشم.
هوش مصنوعی: به من معرفی کن که چطور نام و اعتبارم را به درستی حفظ کنم تا بتوانم روزهای پرچالش و سخت را به خوبی سپری کنم.
هوش مصنوعی: فردا با سکوت خود آرامش برقرار کن و صحبت را به من بسپار، به کار من نگاهی بینداز.
هوش مصنوعی: من میخواهم که با قدرت و ارادهام، جهانی را که در آن زندگی میکنم تغییر دهم و آن را به جایی بهتر تبدیل کنم.
هوش مصنوعی: دستور زیرک شاه یمن به لشکر شاداب و پرتوان خود فرمانی صادر کرد تا راهی نبرد شوند.
هوش مصنوعی: از میان هزار سواری که بودند، کسی را انتخاب کرد که مناسب برای جنگ و دشمنی بود.
هوش مصنوعی: همه جان خود را فدای عشق میکنند و با کینه به جنگ میروند، همه در جستجوی نبرد و شجاعت هستند.
هوش مصنوعی: زحمت و تلاش هر یک از ما برای جنگ و نبرد، به خاطر عشق و محبتی است که در دل داریم.
هوش مصنوعی: زمانی که خورشید از افق سر برآورد، جهان مانند پارچهای سفید و نرم شد.
هوش مصنوعی: دل به جنگ و نبرد علاقهمند شده و روحش هم با اشتیاق به میدان جنگ میرود.
هوش مصنوعی: در ساعتی خوشحال، در شهر یمن، رویش را به بیرون آورد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.