چو گلشاه رخسار ورقه بدید
ز جانش گل شاد کامی دمید
نگفتند از بیم لشکر سخن
برون شد بدر ورقه و سروبن
نهان از پس خیمه بیرون شدند
ندانست کس کآن دو تن چون شدند
سبک راه بی ره گرفتند زود
به لشکر رسیدند هر دو چو دود
سوی خیمهٔ باب گلشاه شد
همه لشکر از کارش آگاه شد
کی شد ورقه آورد گلشاه را
به کینه تبه کرد مر شاه را
رخ باب گلشاه چون لاله رنگ
شکفته شد و گشت ایمن ز جنگ
میان سپاه اندر آن تیره شب
بیفتاد از آن کار سهمی عجب
ز غریدن کوس و رویینه خم
تو گفتی کی مه راه کردست گم
همه شمعها را برافروختند
جهان را همه شادی آموختند
سپاه بنی ضبه در نیم شب
بماند اندر آن کار جمله عجب
همه یک دگر را بگفتند زود
بنی شیبه و قومشان را چه بود!
مگر لشکری بی حد و بی عدد
ز جایی رسیدندشان به مدد؟
نگه کرد باد مددشان ز کیست
و یا این نشاط و طربشان ز چیست
بیایید تا سوی مهتر شویم
مرو را برین شغل رهبر شویم
نباید کی سازند بر ما کمین
بسازند رزم و بجویند کین
چو این رای کردند، یکسر شدند
سوی خیمه و جای مهتر شدند
چوزی خیمشان بخت بدره نمون
همه خیمه دیدند پر موج خون
سر غالب از تن گسسته به تیغ
برون جسته آن ماه رخشان ز میغ
ز گل شه ندیدند جایی اثر
ز غالب جدا کرده دیدند سر
همه خیره گشتند و غمگین شدند
سراسیمه و زار و مسکین شدند
ز تیمار وز غم غریوان شدند
غریوان همه زانده جان شدند
سپاه بنی شیبه برخاستند
همه جنگ را تن بیاراستند
ز بهر ای پرخاش، وز گفت و گوی
بحی بنی ضبه دادند روی
همه شب بر آن جای مردی نماند
ز لشکر سواری و گردی نماند
چو پیدا شد از کوه زرین درفش
ز گیتی برآهیخت شعری بنفش
سپاه بنی شیبه ز اعدای خویش
ندیدند یک مرد بر جای خویش
چو از کار دشمن خبر یافتند
سوی حی خود روی برتافتند
بنی شیبه یک سر بیاراستند
برامش نشستند و می خواستند
چو با حی خود جمله باز آمدند
همه می ده و بزم ساز آمدند
ولیکن دل ورقه از مرگ باب
ببردرهمی خون شد از درد و تاب
از آن انده و درد بر جان اوی
شد افزون کی آزرده بد ران اوی
از آن در دو سهمش دل افگار شد
بیفتاد از پای و بیمار شد
چو بهتر شد از رنج نالندگی
دلش کرد مر عشق را بندگی
نگشت از دلش عشق گلشاه کم
نه بر جان گلشاه کم گشت غم
نیارست می خواستش بزنی
که بر مال خویشش نبد ایمنی
همه مال او برده بودند پاک
همش کرده بودند قصد هلاک
همی گفت بی مال و بی خواسته
چگونه شود کارم آراسته
بترسم که گلشاه را گر ز عم
بخواهم، به کف آیدم درد و غم
سر اندر نیارد به گفتار من
نیندیشد از نالهٔ زار من
کی بی خواسته دل نیابد طرب
نه بی سیم هرگز رسد لب به لب
همی بود بر رد هجران خموش
اگرچه همی مغزش آمد به جوش
به مردی تو گر پیشی از روستم
نگیری تو نام ار نداری درم
درم دار هموار باشد عزیز
نیرزی پشیز ار نداری پشیز
یکی بنده بد ورقه را سعد نام
به دانش تمام و به مردی تمام
کی از خردگیش آوریده بدند
به یک جایشان پروریده بدند
بر ورقه نزدیک تر بد ز جان
که بس با وفا بود و بس مهربان
چو از حال او یافتش آگهی
که کارش تباهست و دستش تهی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شاعری داستانی را روایت میکند که در آن گلشاه و ورقه به میان لشکر میروند و وضعیت نبرد را بررسی میکنند. پس از مواجهه با خطر، آنها به خیمه گلشاه میرسند و متوجه میشوند که وی در شرایط خوبی نیست و جنگ به پایان رسیده است. لشکر بنی ضبه به شیوهای عجیب از نبرد غافلگیر شده و هیچکس در میدان نبرد باقی نمانده است. وقتی ورقه از مرگ پدرش مطلع میشود، به شدت غمگین و بیمار میشود و احساس ناامیدی میکند. او بهدنبال دلخوشی و آرامش میگردد، اما محنت و غم هنوز بر او سنگینی میکند. ورقه به یاد عشقش به گلشاه و احساساتش نسبت به او و مشکلاتی که با آنها روبهرو است، میافتد. در نهایت، وفاداری و همدلی یکی از بندگانش، سعد، بر غم او میافزاید و تلاش او برای نجات ورقه نمایان میشود.
هوش مصنوعی: وقتی که تو چهره زیبای گل را دید، شادی و سروری از وجودش برآمد.
هوش مصنوعی: از ترس لشکر، کسی سخنی نگفت و عطر بهار در دشت و باغ پراکنده شد.
هوش مصنوعی: دو نفر به آرامی از پشت خیمه خارج شدند، اما هیچکس نمیدانست که آنها چگونه هستند یا چه بر سرشان آمده است.
هوش مصنوعی: با سرعت و سبکی به راه خود ادامه دادند و به زودی به لشکر رسیدند، مانند دود که سریع و بیصدا حرکت میکند.
هوش مصنوعی: همه ی لشکر به سوی خیمهی باب گلشاه حرکت کردند و از کار او باخبر شدند.
هوش مصنوعی: کی کسی ورقهای برای گلشاه آورد که بهخاطر کینه، آن را به زیان شاهی تبدیل کرد؟
هوش مصنوعی: چهرهی زیبا و دلفریب او مانند گل لاله سرشار از تازگی و زیبایی شد و از خطرات و مشکلات دور ماند.
هوش مصنوعی: در دل شب تار، در میان نبرد، حادثهای شگفتآور رخ داد.
هوش مصنوعی: با صدای رعد و برق و طوفانی که ایجاد شده، تو گویی کسی در دل شب گم شده است و نمیداند کجا برود.
هوش مصنوعی: همه شمعها را روشن کردند و دنیا را پر از شادی کردند.
هوش مصنوعی: سپاه بنی ضبه در نیمه شب در آنجا به کار عجیبی مشغول بود و توقف کردند.
هوش مصنوعی: همه به سرعت درباره بنی شیبه و قوم آنها صحبت کردند که چه بر سرشان آمده است!
هوش مصنوعی: آیا امکان دارد که گروهی از سربازان بسیار زیاد و بیشماری از جایی به یاری برسند؟
هوش مصنوعی: باد به آنها نگاه میکند و از کجا آمده است این شادی و خوشحالی آنها.
هوش مصنوعی: بیایید که به سوی سررویمان برویم و در این مسیر، رهبر شویم.
هوش مصنوعی: نباید به ما تله بزنند و در کمین ما بنشینند. باید در میدان جنگ بجنگند و انتقام بگیرند.
هوش مصنوعی: زمانی که این تصمیم گرفته شد، همه به سمت خیمه حرکت کردند و در جایگاه بالاتر قرار گرفتند.
هوش مصنوعی: وقتی که سرنوشت آنها خوب نباشد، همه خیمهها را پر از موج خون میبینند.
هوش مصنوعی: ماه زیبایی که از ابرها بیرون آمده است، گویی با تیغِ تیز سلاحی بر تن خود را شکسته و از آن جدا شده است.
هوش مصنوعی: از گل شاه هیچ نشانی دیده نشد، بلکه سر را از غالب جدا شده مشاهده کردند.
هوش مصنوعی: همه به شدت متوجه او شدند و غمگین گردیدند، به طوری که مضطرب و ناراحت و بیچاره شدند.
هوش مصنوعی: از درد و غم گریبانگیران، همه به غم و اندوه دچار شدند و جانشان تحت تاثیر این رنجها قرار گرفت.
هوش مصنوعی: بنی شیبه، که یک قوم مشهور در تاریخ عرب هستند، آماده نبرد شدند و خود را برای جنگ تجهیز کردند.
هوش مصنوعی: به خاطر این که تو پرخاشگر هستی و به دلیل گفت و گویی که بین بنی ضبه رخ داده است، روی خود را به سمت آنها برگرداندهاند.
هوش مصنوعی: هر شب، در آن مکان دیگر کسی از مردان و سواران باقی نماند و هیچ نشانهای از آنها به جا نماند.
هوش مصنوعی: زمانی که پرچم زرین از کوه نمایان شد، شعری بنفش از جهان به آسمان بلند شد.
هوش مصنوعی: ارتش بنی شیبه در برابر دشمنان خود هیچ مردی را در جایگاه و موضعش ندید.
هوش مصنوعی: وقتی از تلاشهای دشمن آگاه شدند، به سمت نجات خود رفتند.
هوش مصنوعی: اهالی بنی شیبه، یک سرود را به زیبایی آراسته و آماده کردند و بر آن نشستند تا آن را بخوانند.
هوش مصنوعی: وقتی همه دوستان با حال خوش و سرشار از شادی به جمع هم برگشتند، همگان دور هم نشسته و از نوشیدن می و برگزاری جشن لذت میبردند.
هوش مصنوعی: اما دل ورقه از مرگ ناراحت شد و از درد و فشار، خونگریه کرد.
هوش مصنوعی: از آن غم و درد بر جان او به شدت افزوده شد، که او به شدت از این شرایط ناراحت و متاثر بود.
هوش مصنوعی: او به خاطر عشق و محبت، دچار دلتنگی و غم شد و از پای درآمد و بیمار گردید.
هوش مصنوعی: وقتی دلش از رنج و نالهها رها شد و بهتر شد، عشق را به خدمت خود درآورد و تسلیم آن شد.
هوش مصنوعی: عشق گلشاه از دل او کم نشده است، بلکه غم بر جان او سایه افکنده است.
هوش مصنوعی: او نتوانست به دلش بزند که برای حفظ داراییاش، او را بزند و در امان باشد.
هوش مصنوعی: همه چیز متعلق به او بود و همه چیز را به طور کامل از بین برده بودند و قصد داشتند او را نابود کنند.
هوش مصنوعی: او میگفت که چطور میتوانم بدون داشتن ثروت و خواستههای دیگر، کارهایم را سامان بدهم؟
هوش مصنوعی: میترسم اگر بخواهم گلشاه را از دست دهم، درد و غم بر من حاکم شود.
هوش مصنوعی: کسی که به سخنان من توجه نمیکند، به شکوهمندی و درد من فکر نمیکند.
هوش مصنوعی: هیچگاه کسی بدون داشتن خواسته قلبی، شادی را نخواهد یافت و مانند این است که بدون برقراری ارتباط، لبها هرگز به هم نمیرسند.
هوش مصنوعی: اگرچه در دلش درد جدایی وجود دارد، اما او به خاطر آن سکوت میکند و چیزی نمیگوید.
هوش مصنوعی: اگر تو از رستم هم جلوتر باشی، هیچ ارزشی نداری اگر نام و شهرتی نداشته باشی.
هوش مصنوعی: اگر در خانهات آسایش و راحتی وجود داشته باشد، ارزش یک سکه کوچک هم از بین نمیرود، حتی اگر پولی نداشته باشی.
هوش مصنوعی: یک بنده به نام سعد، که در دانش و مردانگی کامل است، ورقۀ بدی را به دست گرفته است.
هوش مصنوعی: استعداد و خرد انسانها به گونهای است که اگر در یک جا پرورش یابند، میتوانند به خوبی در آن راستا رشد کنند.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که ورقه یا نوشتهای که در دست داریم، به ما نزدیکتر از جانمان است، زیرا همواره وفادار و مهربان بوده است. در واقع، این متن از اهمیت و نزدیکی این ورقه در مقایسه با دیگر چیزها صحبت میکند.
هوش مصنوعی: وقتی از وضعیت او باخبر شد که کارش خراب شده و هیچ امکانی ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.